خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

از چیزهایی که زمینی ها، در صورت تلاش کافی می توانند بیاموزند این است که "لحظه های زشت را نادیده بگیرند و همه ی ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند."

ما مسئول تصورات ذهنی دیگران از خودمان نیستیم نیاز به اثبات و دفاع به وجود نخواهد آمد اگر خودمان را بشناسیم و حد و حدود خود را برای خودمان تعریف کرده باشیم،در نهایت آدم ها هیچ گاه قادر به دیدن تصویر درستی از ما نیستند و این بخشی از زندگی و روابط است؛راحت باشید و نگران تصویر آدم ها از خودتان نباشید آنها هیچ گاه شما را نزدیک به آنچه هستید نخواهند دید.

تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

ـ ایگنیشس! اونجا فقط کورها و عقب افتاده ها رو استخدام می کنند تا جارو و از اینجور چیزها درست کنند. ـ مطمئنم اون ها همکارای خوشایندتری هستند.

آدم ها ناگهان خداحافظی نمی کنند،ناگهان دلسرد نمی شوند و ناگهان رابطه را تمام نمی کننند جایی در مسیر رابطه اتفاق هایی می افتد دردهایی را تجربه می کنند که هر درد آنها را به تصمیمیشان نزدیک تر می کند و روزی ناگهان تصمیمشان را با ما در میان میگذارند آدم ها آرام آرام خسته می شوند،آرام آرام دلسرد می شوند از تمام تلاش هایی که کرده اند و دیده نشده اند.

تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

بزرگتر از احساساتت باش. این را من از تو نمی خواهم- زندگی می خواهد. وگرنه احساسات مثل سیل تو را از جا می کنه و می بره. تو را به دریا می ریزه و دیگه اصری هم از تو دیده نخواهد شد. احساسات می تونه بزرگترین مسئله زندگی باشه. احساسات می تونه وحشتناک ترین نیرنگ ها را بازی کنه.

خشم
تصویر پروفایل avaava@avax_bnجمله

شاید عشق یک چیز ثابت و پایدار نیست که تغییر نکند و یا در اوج بماند . آتش عشق گاهی فروکش میکند و گاهی دوباره شعله ور می شود. عشق هم درست مثل ادم هایی که وارد زندگی مان می شوند می آید و می رود کتاب ماتمامش میکنیم

تصویر پروفایل avaava@avax_bnجمله

اگر در بیان احساساتتون گاو بازی درمیارید نازنین داستایوفسکی رو بخونید و اگر کسی رو دارید که در بروز احساساتش به شما گاو بازی درمیاره، نازنین داستایوفسکی رو بهش هدیه بدین.

نازنین

کتاب قشنگیه. به شدت منو یاد ناطوردشت از سلنجر می اندازه. من دوس داشتم کتاب و داستانش رو ... اگر از ناطور دشت خوشتون اومده بخونید.

خشم
تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

اصرار ما برای ایجاد ظاهری خوب در مقابل نگاه دیگران به قدری قدرتمند است که بعضی از زندانیان هنگام اجرای حکم اعدام بهترین لباس هایشان را می پوشند و ژست می گیرند. نظر دیگران توهم و تصوری است که ممکن است هر لحظه تغییر کند. این نظریات به تار مویی بند است و ما را بنده و اسیر افکار و نظرات دیگران یا بدتر از آن بنده و اسیر نظراتی می کند که دیگران ممکن است داشته باشند، چون ما هرگز نخواهیم فهمید که "واقعا" در ذهن آن ها چه می گذرد.

من با این کتاب کتاب‌خوانی به صورت جدی را شروع کردم. به تمام نوجوانان و جوانان این کتاب را پیشنهاد میکنم که بخوانند و لذت ببرند. لحن شخصیت های کتاب به خصوص هوشنگ با بزرگ تر شدن عوض میشه و به نظرم برای آشنا شدن با آقای مرادی کرمانی بسیار مناسب است.

کتاب مورد علاقمه و سه بار خوندمش و هربار جدید بود برام ، به نظرم مکارتی باعث شد عاشق این ژانر بشم و بتونم به توصیه های بقیه در رابطه با کتاب جنایی اعتماد کنم . -جنایی میشه دیگه نه؟(هنوزم تو ژانر ضعیفم)

جاده
تصویر پروفایل MikaMika@mikaنقد

کتاب توصیفات پیچ وتاب دار تداشت.بیشتر انگار کسی دقیقا جلوت نشسته و داره برات این داستان رو با یه لحن خیلی جالب تعریف میکنه. کتاب جوریه که انگار داری فیلم میبینی.کاملا میتونم تصور کنم اگه فیلمی قراره ساخته بشه دقیقا چه فضایی داره و حتی میتونم تصور کنم که فیلم برداری از چه زاویه ای قراره فیلم برداری کنه.واقعا خوندنش برام لذت بخش بود و اصلا نمیتونستم ازش جدا بشم یه جورایی خوندنش برام هیجان انگیز بود . واقعا تجربه متفاوتی به من داد . پیشنهادش میکنم و حتما بخونید

وی

سرش را بالا می‌برد تا آب روی صورتش بریزد. دلش می‌خواهد قطرات آب شست‌وشوی پاک‌کننده‌اش باشند، اما می‌داند خاطرات آن‌جاست، همیشه خواهد بود.

لاشه لطیف

After death, what good willall this do me? Nothing, neither the sun, nor spring, nor the fields full of flowers and the birds that wake up early in the morning,nor the clouds, nor the trees, nor nature, nor freedom, nor life, none of this will be mine anymore! Oh, it is I who must be saved!

«وقتی اندوهگین هستیم به نظر می رسد این غم همیشگی باشد به نظر می رسد پایان شب به صبح وصل نمی شود به نظر می رسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمی کند اما یکی از واقعیت های زندگی این است که هیچ چیز باقی نمی ماند؛هیچ چیز ابدی نیست،نه لبخند های از ته دل و نه غم های نفس گیر »

آرزو می کند کاش می توانست به خودش داروی بی حسی بزند و بدون حس کردن چیزی زندگی کند.

لاشه لطیف