کتاب های فریدا به طور کل روند بسیار کندی دارن و تا بخوان به داستان اصلی برسن ده بار به کنار گذاشتن کتاب فکر میکنی. این کتاب هم درست مثل بقیه کتاب هاش چند صد هفته اول فقط مقدمه چینیه تا چند ده صفحه آخر برسه به داستان اصلی. پلات توییست قابل پیش بینی ای داشت. امیدوارم در آینده کتاب های بهتری از این نویسنده بخونم.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
همیشه مغرور بودهام و همیشه یا تمام یک چیز را میخواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفهنیمهاش راضی نبودم، کل سعادت را میخواستم، تمامش را.
داستان عاشقانه قشنگی بود، به اندازه نحسی ستاره بخت ما دوستش داشتم، با قلبم بازی میکرد ولی خوشحالم که خوندمش
با چشمِ دل میشه خوب دید. چیزِ اصلی با چشمها دیده نمیشه
عاشقانه پرشوری که هر پاییز دلم میخواد دوباره بخونمش.
همون وقتی که برایِ گلِ رزت صرف کردی، اون گل رو برات اینقدر مهم کرده
اولین چیزی که جذب کتابم کرد، فضای جنگلی نمایش بود. به محض ورود شخصیتها به جنگل، قوانین عادی دنیا از کار افتد. آدمها یهو عاشق کسی میشدن که چند دقیقه قبل اصلا دوستش نداشتن، دعواها بیدلیل شروع میشدن و همهچیز حالتی عجیبی پیدا میکرد. این حس رویا واقعا خوب منتقل شده. شخصیت مورد علاقهام بدون شک پوکه🤣😂 شکسپیر سر به سر جوان هایی که امروز عاشق یه نفرن ، فردا عاشق یه نفر دیگه می ذاره. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم، گروه بازیگران آماتور بود. صنعتگران سادهای که دوست دارن نمایش اجرا کنن. راستش خیلی این بخش ها برای من خنده دار بود. تلاش جدی آنها برای اجرای یه تراژدی، در حالی که نتیجه کاملا خندهدار از آب درمیآید، فوقالعاده بامزه بود. اما راستش ، بخش مربوط به اوبرون و تیتانیاخیلی کسل کننده بود. احساس کردم هر بار که داستان اصلی عاشقها اوج میگیره، این بخشها سرعت روایت رو پایین میارن. شاید روی صحنه و با بازی خوب جذابتر باشن، ولی تو نسخه متنی چند جا حوصلهام سر رفت. به نظرم این نمایشنامه بیشتر از بعضی آثار شکسپیر به اجرا وابسته است، یعنی احتمالا روی صحنه خیلی درخشانتر از روی کاغذ عمل میکنه. این نمایشنامه نقاط ضعفی هم داره مثلا بعضی شخصیتها سطحی هستن، بعضی صحنهها کشدارن الکی و توی نسخه متنی همه شوخیها به یه اندازه اثر نمیکنه. اما در مقابل، تخیل شکسپیر، فضای جادویی جنگل، شخصیت پوک اونقدر خوبن که ضعفها رو تا حد زیادی جبران میکنه. در کل من لذت بردم🌸
من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام. آه که چهقدر بدبخت بودهام! همه مردم کرده بودند. مطرود و فراموش شده... و هیچکس نمیداند، احدی خبر ندارد!
بعد از اهلی شدن، من برای تو در تمام دنیا بیهمتا خواهم بود و تو برای من بیهمتا…
بعضی وقتها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیارهای که میلیونها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شدهایم؛ بزرگ میشویم، تلاش و تقلا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم، دیگران هم میمیرند، و موجودات دیگری به دنیا میآیند تا این کمدی بیمعنی را از سر گیرند...
زیبا بود و موضوعی بود که باید بهش پرداخته میشد، و واقعا غم انگیز و دردناک، بی عدالتی و قضاوتی که احتمالا روزانه باهاش رو به رو میشیم و متوجه نیستیم، خوندنش ارزشمند، و یادآوری خوبی برای این بود که زندگی چه راحت میتونه بگذره و فراموش بشیم، یا چه جاهایی باید با دقت بیشتری نگاه کنید.
آلبرکامو در جایی مینویسد: " عادت به ناامیدی، از خود ناامیدی نیز بدتر است!" اما گمان میکنم که ناامیدی از امید واهی داشتن، به مراتب بهتر است. " الیَأسُ حُرٌّ "، یأس، آزادی است... تا وقتی که امیدی وجود داشته باشد، ترس از شکست، آزاردهنده خواهد بود؛ و بدتر از آن، شکستهایی که در پس امیدواریها رخ میدهند، بدگمانی، بیاعتمادی، خشم و در نهایت تنفر را به دنبال خواهند داشت. پس اگر امیدی وجود نداشته باشد، هرگز شکستی در کار نخواهد بود. امید اسارت است و یأس، آزادی. پس آیا انسان نباید امید داشته باشد؟ مگر میشود؟! مگر میتواند؟! مگر این شیطان درون میگذارد؟ کارش امید واهی دادن است؛ امید فردای بهتر، اتفاقات بهتر، آدمهای بهتر، شادی، خوشحالی، سرزندگی، شکوفایی... و این انسان مغموم، خام و ساده، باور میکند؛ به رغم هشدارها؛ " چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست! حریفا، گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است... " گاه حتی میداند که دارد اغفال میشود، میفهمد که دارد مضحکه و بازیچه دستِ این فلک لعبتباز میشود، اما... عاجزانه، سر فرود میآورد؛ دلیلش واضح است؛ چونان که تن به آب و غذا نیاز دارد، روحِ دردمند نیز، تشنه امید است. وعده بهشت برای چیست؟ مگر جز برای ارضاء کردن این روحِ آرزومند؟ انسان آزادی را دوست ندارد، چون برده آفریده شده است؛ برده زندگی! آزاد که باشد، حوصلهاش سر میرود و میافتد به دنبال غل و زنجیرش... آه که چه ترحمبرانگیز است این انسان! و چون، مادامی که ترحم در کار باشد، چهره نفرت، از لابهلای شاخههای آن سر بر میآورد، پس باید گفت، چه نفرتانگیز است این انسان... جان استاینبک عادت دارد که تلخ بنویسد و عادت دارد که انسان را، رو در روی حقایق بنشاند؛ در نگاشتن موشها و آدمها هم که دیگر سنگ تمام گذاشته است! هر بار که به یاد سیر این داستان میافتم، قلبم میگیرد؛ چه حکایت دردناکیست این موشها و آدمها؛ یا به عبارت دیگر، آدمها و آرزوهایشان، یا آدمها و امیدهایشان؛ و یا به تعبیر دقیقتر، آدمها و شکستهایشان...
من هم از آدمهای مغرور خوشم میآید. مغرورها بهخصوص وقتی جذاباند که دیگر مطمئنی رویشان تسلط داری. مگر نه؟ آه، ایآدمیزاد پست فطرتِ نابکار! آخ که چه کیفی میکردم!
خیلی دوسش داشتم، خیلی کتاب روانی بود و خوندنش راحت و لذت بخش بود، اما به نظرم خیلی قوی تر میتونست نوشته بشه، چون بیماری کارکتر داستان یکی از موارد جالب برای خودم بود، این کتاب برام لذا بخش بود، امیدوارم کتاب های بهتری با این موضوع نوشته بشن.
اگه به سبک رئالیسم جادویی علاقه دارید این کتاب میتونه یکی از بهترین کتابهایی باشه که میخونید🤌🏻
کتاب کوتاهی بود ولی جمله به جمله کتاب زیبا و ماندگار بود.عجیب این کتاب به دل میشینه و جملاتش تا مدت ها تو ذهنت میمونه.
آخ که آدمیزاد چهقدر خوب متوجه پَستی و دنائت میشود!
نمیتوانید شرایط زندگی خود را کنترل کنید، فقط میتوانید واکنشتان به آن هارا کنترل کنید.
مدام تلاش میکنم افکارم را جمعوجور کنم، آنا نمیتوانم. امان از جزئیات، ایامان...
تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد در واقع پاسخ صحیح است به مساله اساسی فلسفه. باقی چیزها، مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهد. این ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد.
