خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های مبین محمدی

۴۶ جمله ثبت‌شده

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «اروپا از دوران ناپلئون»

«به‌ظاهر عجیب و باورنکردنی است که در فرانسه سال ۱۷۸۹ فرد یا نیروی شاخصی خواهان انقلاب نبود. انقلاب ممکن است بی‌آن‌که مردم خواستارش باشند درگیرد، چنان‌که جنگ‌ها اغلب همین‌گونه درمی‌گیرند. انقلاب‌ها بدین‌ترتیب پیش می‌آیند که مردم خواهان چیزهای دیگری (جز انقلاب) هستند که در مجموعه شرایطی خاص آنان را به درگیر شدن در انقلاب می‌کشاند. در سرتاسر قرن هجدهم، آن‌چه به اصطلاح «روح انقلابی» خوانده شده است در اروپا رو به رشد داشت. این «روح» ــ یعنی روح انتقادی خردگرایانه و روح مقاومت در برابر قدرت‌های مستقر کلیسای کاتولیک روم، سلطنت مطلقه، و اشرافیت ممتاز را اساسا آثار عده‌ای از متفکران و ادیبان برجسته فرانسوی، به اصطلاح «فیلسوفان»، پرورش داده بود. نوشته‌های مردانی چون ولتر، مونتسکیو، دیدرو، و روسو در سرتاسر اروپا خواننده فراوان داشت، و خود این مردان چهره‌هایی شاخص و صاحب نفوذ در اروپا نشده بودند. اما ارتباط میان اندیشه‌های اینان و در گرفتن انقلاب در ۱۷۸۹ دورادور و غیرمستقیم است. اینان موعظه‌گر انقلاب نبودند، و معمولا آماده بودند از هر پادشاه مستبدی که حاضر می‌شد حمایت‌شان کند و تعلیمات‌شان را بپذیرد به دفاع برخیزند. آموزه‌های این «فیلسوفان»، بعدها، در طی دوره انقلاب در فرانسه، اغلب به کار توجیه اقداماتی گرفته شد که خود آنان اگر زنده بودند با آن‌ها مخالفت می‌ورزیدند.»

گاهی جامعه‌ای که در شرایطی کاملا متفاوت قرار گرفته، از مفاهیمی استفاده می‌کند که برای پاسخ به مسائل دیگری شکل گرفته بودند و به آن‌ها معنای تازه‌ای می‌دهد. این مسئله درباره‌ی انقلاب‌ها بسیار اهمیت دارد. تغییرات بزرگ تاریخی لزوما محصول تصمیم آگاهانه برای رسیدن به همان نتیجه‌ای نیستند که بعدها به نام آن شناخته می‌شوند. مجموعه‌ای از مطالبات، نارضایتی‌ها، بحران‌های سیاسی و اقتصادی و تصمیم‌های پراکنده می‌توانند در نقطه‌ای به فرآیندی منجر شوند که هیچ‌یک از نیروهای درگیر، در آغاز دقیقا چنین سرانجامی را برای آن تصور نمی‌کردند. از این زاویه، تاریخ انقلاب فرانسه، بیش از تاریخ تحقق یک نظریه است؛ نمونه‌ای است از اینکه چگونه اندیشه، شرایط اجتماعی و کنش سیاسی می‌توانند در مسیرهایی به هم برسند که هیچ‌کدام به‌تنهایی قابل پیش‌بینی نیستند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۲ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نبرد مخفی نازی ها در ایران»

«شناخت عمیق‌تر از منطقه می‌توانست مؤثر باشد. برای نمونه، بسیار تأسف‌بار بود که آلمانی‌ها، حتی سازمان آبور، ایران و کردستان را عموما بخشی از جهان عرب می‌دانستند؛ خطایی اساسی که خود به‌تنهایی نشان می‌دهد آنان تا چه اندازه برای هرگونه فعالیت معنادار در این منطقه آمادگی نداشتند.»

آنچه در اینجا اهمیت پیدا می‌کند، مجموعه‌ای از ضعف‌هایی است که پشت یک خطای به‌ظاهر ساده قرار دارد. ناآشنایی با جغرافیا و ساختار اجتماعی ایران به ضعف در انتخاب و آماده‌سازی نیروها پیوند می‌خورد؛ ضعف در آموزش، به ناتوانی مأموران در برقراری ارتباط مؤثر با محیط می‌رسد و نبود شناخت دقیق، ارزیابی اطلاعات را نیز دشوار می‌کند. از طرف دیگر، رقابت و ناهماهنگی میان نهادهای مختلف اطلاعاتی آلمان، مشکلات ارتباط با مرکز و دشواری انتقال اطلاعات، این ضعف‌ها را به یک مشکل سازمانی گسترده‌تر تبدیل می‌کرد. در نتیجه بخشی از مشکل در خودِ ساختاری بود که نیرو می‌فرستاد، اطلاعات جمع می‌کرد و برای عملیات برنامه می‌ریخت، اما میان شناخت محیط، آموزش نیرو، ارتباطات، ارزیابی اطلاعات و تصمیم‌گیری پیوند منسجمی ایجاد نکرده بود.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۰ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شب ترور»

«بلام صحنه‌ای را روایت می‌کند که روزولت پس از بازگشت از تهران درباره‌ی خطر حضور جاسوسان آلمانی در شهر صحبت می‌کند: در جایی مثل تهران، احتمالا صدها جاسوس آلمانی در اطراف ما هستند. تصور می‌کنم اگر می‌توانستند هر سه‌ی ما را هنگام عبور از خیابان‌ها گیر بیندازند، شکار بسیار خوبی نصیبشان می‌شد.»

در همان آغاز کنفرانس، مسئله‌ی امنیت رهبران به یکی از مسائل عملی مهم تبدیل شد. اقامتگاه روزولت در نمایندگی آمریکا قرار داشت و با اقامتگاه شوروی فاصله داشت؛ در حالی که استالین و مقامات شوروی نگران رفت‌وآمد رهبران در خیابان‌های تهران بودند. در اسناد رسمی آمریکا آمده است که هریمن به خطر حضور عوامل محور و احتمال حمله در مسیر رفت‌وآمد اشاره کرده بود و در نهایت روزولت پذیرفت به محوطه‌ی سفارت شوروی منتقل شود تا هر سه رهبر در یک مجموعه باشند و برای دیدارهایشان مجبور به عبور از خیابان‌های شهر نباشند. این وضعیت در شرایطی شکل گرفته بود که خودِ کنفرانس از نظر سیاسی اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت. قرار بود درباره‌ی عملیات‌های آینده‌ی متفقین، حمله به فرانسه، جنگ در جبهه‌ی شرق و حتی برخی مسائل مربوط به جهان پس از جنگ تصمیم‌گیری شود؛ بنابراین امنیت شخصی سه رهبر، می‌توانست مستقیما بر امکان ادامه‌ی مذاکرات و تصمیم‌گیری‌های کنفرانس اثر بگذارد. اسناد آمریکایی نیز نشان می‌دهند که پیش از ورود به تهران، خطر حمله به روزولت در صورت افشای محل حضورش به‌طور جدی در محاسبات امنیتی مطرح بود.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۸ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نبرد من»

«حقایق چشم‌گیر و روشنی وجود دارد که آشکارا در کنار جاده زندگی معلوم است و هر عابری ممکن است آن‌ها را ببیند. با این حال، به‌سبب آشکار بودن‌شان بخش اعظم مردم چنین حقایقی را نادیده می‌‌گیرند یا حداقل این حقایق را موضوع معرفت آگاهانه قرار نمی‌دهند. مردم نسبت به برخی از ساده‌ترین حقایق زندگی روزمره آن‌قدر نابینا هستند که زمانی‌که کسی آن‌ها را نسبت به آنچه باید بدانند آگاه می‌کند بسیار شگفت‌زده می‌شوند. از این راه‌حل‌های ساده به تعداد بسیاری در اطراف ما پراکنده‌اند؛ اما صاحبان چشم بینا بسیار نادرند. بسیاری از انسان‌ها زمانی‌که در باغ طبیعت گردش می‌کنند، آن‌قدر خودبین هستند که فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند درحالی‌که تقریبا تمام آن‌ها نسبت به یکی از اصول بارزی که طبیعت در کار خود استفاده می‌کند بی‌اطلاع هستند. این اصل جداسازی درونی است که معرف هرگونه نژاد و موجود زنده روی زمین است. حتی یک نگاه سطحی کافی است تا نشان دهد همه اشکال و صورت‌های بی‌شماری که نیروی حیات طبیعت خود را در آن‌ها به نمایش می‌گذارد تابع قانونی بنیادین یعنی قانون آهنین طبیعت است که گونه‌های مختلف را مجبور می‌کند زمانی که تولید مثل و زاد و ولد می‌کنند، در محدودهٔ مشخص صورت‌ها و اشکال زندگی خود قرار گیرند.»

مسئله از جایی جالب می‌شود که انسان میان «دیدن» و «فهمیدن» فاصله‌ای را تجربه می‌کند که معمولا به چشم نمی‌آید. بسیاری از چیزها در اطراف ما حضور دارند، اما توجه کردن به آن‌ها الزاما به شناخت درستشان منجر نمی‌شود؛ ذهن همیشه در حال انتخاب، دسته‌بندی و معنا دادن به تجربه‌هاست و همین فرایند می‌تواند برداشت ما از واقعیت را تغییر دهد. این موضوع در زندگی روزمره هم حضور پررنگی دارد. گاهی یک مشاهده‌ی محدود آن‌قدر برایمان قانع‌کننده می‌شود که به‌تدریج آن را به قاعده‌ای کلی درباره‌ی آدم‌ها یا جهان تبدیل می‌کنیم و بعد تجربه‌های تازه را نیز با همان قاعده می‌سنجیم. برای من، حساس بودن نسبت به همین لحظه اهمیت دارد؛ لحظه‌ای که مشاهده جای خود را به تفسیر می‌دهد و تفسیر، آرام‌آرام به یقین تبدیل می‌شود. اینجا دقت فکری فقط به معنای بیشتر دیدن نیست، بلکه به معنای شناختن مرز میان واقعیت و معنایی است که خودمان به آن اضافه می‌کنیم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۶ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «تاریخ آلمان از 1914»

«فولبروک، فهم تاریخ وایمار را به رابطه‌ی میان ساختارهای تاریخی و کنش انسان‌ها پیوند می‌دهد و تأکید می‌کند که شرایط اجتماعی و سیاسی، امکان‌های پیش روی افراد را شکل می‌دهند، اما رفتار و تصمیم شخصیت‌های تاریخی نیز می‌تواند مسیر این شرایط را تغییر دهد. از این منظر، تاریخ نه محصول ساختارهایی کاملاً مستقل از انسان است و نه حاصل اراده‌ی چند فرد؛ بلکه از تعامل مداوم میان زمینه‌ی تاریخی و کنش انسان‌ها شکل می‌گیرد.»

این متن به یکی از مسائل اساسی در فهم زندگی و تاریخ برمی‌گردد: اینکه هیچ انسانی کاملا جدا از شرایطی که در آن قرار گرفته تصمیم نمی‌گیرد. خانواده، جامعه، اقتصاد، فرهنگ و تجربه‌های گذشته دامنه‌ی انتخاب‌های ما را شکل می‌دهند، اما درون همین محدوده همیشه جایی برای کنش و تغییر باقی می‌ماند. این نگاه کمک می‌کند رفتار آدم‌ها را با توجه به موقعیتی که در آن قرار داشته‌اند بفهمیم، بدون اینکه مسئولیت تصمیم‌هایشان را به‌طور کامل به شرایط واگذار کنیم. در زندگی شخصی هم بارها پیش آمده که بعد از شناختن زمینه‌ای که یک انتخاب در آن شکل گرفته، خود آن انتخاب را جور دیگری دیده‌ام. ارزش این ایده در همین پیچیدگی است؛ انسان هم محصول محیط خویش است و هم با تصمیم‌هایش بخشی از همان محیط را دگرگون می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۴ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «انقلاب آلمان»

«واقعیت این است که روابط بین حزب کمونیست آلمان و حزب روسیه بین سال‌های 1919 و 1922 تقریبا پیوسته از همان الگو پیروی می‌کرد: درگیری شدید در سطح پیشنهادهای ارائه‌شده یا ابتکارات اعمال‌شده از سوی آلمانی‌ها؛ انتقاد شدید رهبران هیئت اجرایی بین‌الملل؛ و سپس مداخله‌ی لنین، که ضمن انتقادات رسمی، ابتکار آلمانی‌ها را قابل‌قبول ارزیابی می‌کرد و خواستار باز شدن بحث می‌شد. به نظر می‌رسد لنین در میان رهبران بین‌الملل و حزب روسیه تنها کسی بوده است که به ابتکارات و مشکلات آلمان توجه می‌کرد و می‌کوشید نه مصالحه، بلکه سنتزی را تحقق بخشد و نومیدانه علیه انشعابات در حزب کمونیست آلمان مبارزه می‌کرد؛ در این میان تروتسکی همیشه از او پیروی می‌کرد یا با او موافق بود.»

این بخش مسئله‌ای را برای من مطرح می‌کند که در بسیاری از روابط فکری و سیاسی تکرار می‌شود: وقتی یک جریان بزرگ‌تر با تجربه و قدرت بیشتر، در برابر ابتکار یک جریان کوچک‌تر قرار می‌گیرد، مرز میان هدایت، مداخله و شنیدن صدای دیگری بسیار حساس می‌شود. ارزش یک رابطه‌ی فکری در چنین موقعیتی به این بستگی دارد که اختلاف‌ها تا چه اندازه امکان تبدیل شدن به گفت‌وگو و بازاندیشی داشته باشند. این مسئله در روابط انسانی هم برای من آشناست. گاهی آدم‌ها به دلیل جایگاه، تجربه یا اعتماد بیشتری که به قضاوت خود دارند، خیلی زود راه‌حل آماده‌ای برای مسئله‌ی دیگری پیدا می‌کنند؛ در حالی که فهمیدن یک موقعیت، پیش از هر چیز به شناخت شرایط خاص همان موقعیت نیاز دارد. توجه به ابتکار دیگران و تلاش برای پیدا کردن راهی که از دل اختلاف‌ها شکل بگیرد، نشانه‌ی بلوغ فکری است؛ فرآیندی که در آن هیچ‌کس مجبور نیست از موضع خودش صرف‌نظر کند، اما هر دو طرف امکان تغییر دادن فهم خود را حفظ می‌کنند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پیش درآمد انقلاب: بلشویک های پتروگراد و قیام ژوئیه ی 1917»

«در عوض سرنوشت روسیه در دست پادشاهی لجوج و کوته‌بین بود که ایمانی خلل‌ناپذیر به ارزش‌های خودکامگی برای روسیه داشت و حتی از پس درک دریای معضلات زمانه‌اش هم برنمی‌آمد، چه رسد به حل‌وفصل‌شان.»

در حقیقت این سطر، به مسئله‌ی رابطه‌ی انسان با واقعیت برمی‌گردد؛ جایی که باورهای ریشه‌دار می‌توانند شیوه‌ی دیدن ما را شکل دهند و گاهی آن‌قدر در ذهن تثبیت شوند که تغییرات پیرامونمان را از همان دریچه تفسیر کنیم. این وضعیت در سیاست شکل گسترده‌تری پیدا می‌کند، اما در تجربه‌ی شخصی هم آشناست؛ انسان ممکن است سال‌ها با تصویری مشخص از زندگی، آدم‌ها یا آینده پیش برود و در مواجهه با نشانه‌های تازه، همچنان همان تصویر را حفظ کند. انتخاب این متن برای من از همین حساسیت می‌آید: اینکه فهمیدن جهان نیازمند نوعی آمادگی دائمی برای بازبینی برداشت‌هایی است که به مرور زمان برایمان بدیهی شده‌اند. هرچه یک باور بیشتر با هویت و تجربه‌ی ما گره بخورد، دیدن تغییرات تازه دشوارتر می‌شود و همین فرایند، برای من یکی از جالب‌ترین وجوه رابطه‌ی انسان با واقعیت است.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «انقلاب فرانسه از خاستگاه های آن تا 1793»

«جامعه‌ای که برای حمایت از فرد بنا شده بود، بر اساس قراردادی اولیه بود که آزادانه بین شهروندانش منعقد شده بود؛ به همین ترتیب حاکمیت دولتی بر پایه قراردادی بین مردم مختار و نمایندگان آنها استوار است و وظیفه دارد تا از حقوق لاینفک مردم که از سوی خداوند به ایشان اعطا شده، صیانت کند.»

اعتماد همیشه با نوعی واگذاری همراه بوده است؛ وقتی مسئولیت، تصمیم یا بخشی از اختیارمان را به دیگری می‌سپاریم، در واقع پذیرفته‌ایم که مدتی بدون کنترل مستقیم، به انتخاب او تکیه کنیم. همین‌جا اعتماد از یک احساس ساده فراتر می‌رود و به رابطه‌ای میان اختیار و مسئولیت تبدیل می‌شود. در روابط انسانی، این اعتماد تا زمانی دوام دارد که میان اختیاری که واگذار شده و مسئولیتی که در برابر آن پذیرفته شده، تناسبی وجود داشته باشد. وقتی این تعادل از بین برود، مسئله فقط ناامیدی از یک فرد نیست؛ خودِ رابطه تغییر ماهیت می‌دهد. شاید برای همین است که واگذاری اختیار، چه در یک رابطه‌ی شخصی و چه در موقعیت‌های بزرگ‌تر، همیشه باید با امکان بازخواست همراه باشد. اعتماد زمانی پایدار می‌ماند که طرف مقابل بداند اختیاری که در اختیار او قرار گرفته، مالکیت دائمی نیست و در برابر نحوه‌ی استفاده از آن مسئول است.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟»

«بیش از هر چیز باید این را بپذیریم که جماعت روشنفکران یک دستهٔ ناهمسان ناهمجور است. از این بدنه، یک مشت کسانی‌اند که عقاید و نظریاتی درست می‌کنند که دغدغهٔ انسان و جامعه را دارد: اینان روشنفکران تولیدگرند؛ قوم دیگر کسانی‌اند که بیشتر مصرف‌کنندهٔ این عقایدند: همچون خیلی از آموزگاران دبیرستان‌ها؛ و دستهٔ سومی هم هست که تو کار پخش این عقایدند، یعنی میان تولید‌کننده‌ها و مشتری‌ها انگار نقش واسطه را دارند: مثل خبرنگاران رسانه‌ها. گفتن ندارد که انواع ترکیبی از این اقسام هم موجود است، مثلا روشنفکر توزیع‌گر می‌تواند از شهرت و اعتبار خود استفاده کند تا نیم‌رخ یک متفکر را از خود نشان بدهد؛ برعکس، روشنفکر مولد و متفکر هم می‌تواند ظاهر یک واسطه، یعنی یک عنصر رسانه‌ای، را به خود بگیرد تا بتواند، بدون متهم‌شدن به از خود تعریف کردن، عقایدش را تبلیغ کند. این یک پلوتیک یا همان شگرد مجرِّب و مورد توصیه است، خصوصا در دورهٔ «تورم فرهنگی» که عرضهٔ تولیدات فرهنگی خیلی زیاد است، و نمی‌توان نشست و امید برد که چشم مردم، همینطور خودبه‌خود، به این کتاب یا آن اثر بیفتد بگذریم، داشتم می‌گفتم که در این ابتدای بحث باید ملتلفت این باشیم که روشنفکر جماعت آن‌طور هم «یک جماعت» نیست. نکتهٔ دومی که باید به آن توجه کرد این است که کلمه‌های «لیبرال» و «لیبرالیسم» هم وضوح کافی و آنی ندارند.»

این بخش برای من از جایی جالب می‌شود که بودون میان تولید، انتقال و مصرف اندیشه فاصله می‌گذارد؛ تفکیکی که ما را به مسئله‌ی گسترده‌تری درباره‌ی سرنوشت ایده‌ها می‌رساند. یک اندیشه زمانی که از ذهن صاحبش خارج می‌شود، دیگر فقط متعلق به او نیست؛ در مسیر انتقال، آدم‌های مختلف آن را تفسیر می‌کنند و گاهی معنایی متفاوت به آن می‌بخشند. اینجا «تورم فرهنگی» که بودون از آن صحبت می‌کند هم قابل تأمل است. وقتی تعداد ایده‌ها و آثار بیشتر از ظرفیت توجه انسان می‌شود، دیده‌شدن دیگر به کیفیت محتوا وابسته نمی‌ماند و توانایی جلب توجه اهمیت پیدا می‌کند. این وضعیت امروز با فراوانی بی‌سابقه‌ی محتوا شکل گسترده‌تری پیدا کرده و مرز میان تولیدکننده‌ی اندیشه و چهره‌ای که صرفا توانایی بیشتری در دیده‌شدن دارد، گاهی مبهم می‌شود. تأکید بودون بر ابهام واژه‌هایی مانند «لیبرالیسم» نیز مرا به مسئله‌ی دیگری می‌رساند: ما اغلب پیش از آنکه درباره‌ی یک اندیشه قضاوت کنیم، جایگاه خود را نسبت به نام آن مشخص می‌کنیم. یک برچسب می‌تواند پیشاپیش واکنش موافق یا مخالف ایجاد کند و فرصت بررسی جزئیات را از بین ببرد. برای همین، در خواندن آثار فکری ترجیح می‌دهم ابتدا ببینم نویسنده دقیقا از یک مفهوم چه مرادی دارد و بعد درباره‌ی خودِ آن موضع بگیرم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چرا سوسیالیست نیستم»

«کیمبال از متفکر آلمانی؛ هانس بلومنبرگ، نقل می‌کند: اگر یک هدف نهایی فوری برای تاریخ وجود داشته باشد، آن‌گاه کسانی که باور دارند از آن هدف مطلع‌اند و ادعا می‌کنند به دنبال تبلیغ دستاوردهایش هستند، مشروعیت دارند تا از تمام کسانی که از آن خبر ندارند، به عنوان ابزارهایی صرف استفاده کنند. زمانی که این باور جا افتاد که راه‌حل نهایی یک گزینه است، بدون شک فردی توتالیتر، هیتلر یا استالینی، از آن ایدئولوژی گریز‌ناپذیری تاریخی برای توجیه هر وسیله لازمی استفاده خواهد کرد.»

همان‌طور که در یادداشت هم اشاره شد، بلومنبرگ در اینجا به نقطه‌ای اشاره می‌کند که فاصله‌ی میان جبر تاریخی و خشونت سیاسی بسیار کم می‌شود. اگر کسی باور داشته باشد تاریخ مسیر مشخصی دارد و خودش نیز از مقصد آن باخبر است، مخالفت صرفا می‌تواند مخالفت با خودِ روند تاریخ تلقی شود. در چنین چارچوبی، حذف انسان‌ها به‌تدریج از یک جنایت به وسیله‌ای برای تحقق آینده‌ای «ضروری» تبدیل می‌شود. در هر اندیشه‌ای که آینده را از پیش حل‌شده بداند، وسوسه‌ی نادیده گرفتن انسان‌های واقعیِ اکنون وجود دارد؛ شاید به همین دلیل، هر تصویری از آینده که ادعای قطعیت دارد، از همان لحظه نیازمند پرسش‌های اخلاقی جدی می‌شود.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دموکراسی بدون دموکرات ها؟ سیاست داخلی جمهوری وایمار»

«در نگاه به گذشته، نخستین دموکراسی آلمان "جمهوری بدون جمهوری‌خواهان" نامیده می‌شود؛ "جمهوری‌ای محافظه‌کارانه"؛ "جمهوری‌ای ناخواسته" با "دموکراسی بداهه‌نواخته". این جمهوری به‌رغم آنکه تنها چهارده سال به طول انجامید، یعنی از پایان جنگ جهانی اول تا آغاز دیکتاتوری ناسیونال‌سوسیالیستی، دورانی از هر جهت منحصربه‌فرد را به نمایش می‌گذارد که در همۀ وجوه و مراحل تکاملش به یکی از موضوعات کانونی و بسیار جذاب پژوهش در علم تاریخ بدل شده است.»

توصیفی که متن از جمهوری وایمار ارائه می‌دهد، برای من یادآور این است که بعضی دوره‌های تاریخی خیلی دیرتر از زمان وقوعشان معنای واقعی خود را پیدا می‌کنند. گاهی اهمیت یک دوره را نسل‌های بعد بهتر می‌بینند، زیرا پیامدهایش تازه در فاصله‌ای طولانی‌تر آشکار می‌شود. از طرف دیگر، کوتاه بودن یک دوره لزوما به معنای کم‌اهمیت بودن آن نیست. گاهی یک سال هم می‌تواند چنان فشرده از تغییر، تجربه و دگرگونی باشد که اثرش از دوره‌هایی بسیار طولانی‌تر باقی بماند. انسان‌ها در دل یک لحظه‌ی تاریخی معمولا نمی‌دانند بعدها چه جایگاهی پیدا خواهند کرد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «جنگ جهانی اول»

«قدرت‌های غربی در جنگ جهانی اول، در چارچوب بخشی از تبلیغات جنگی، به خود می‌بالیدند که دشمنانشان، قدرت‌هایی مرتجع، خودکامه و غیردموکراتیک‌اند. البته بزرگترین مشکل این ادعا این بود که روسیه تزاری با آن فرمانروایی خودکامه‌اش، یار باوفای متفقین غربی بود، و همین نشان می‌داد این دوگانه دموکرات و غیردموکرات چندان صادقانه نبود و جنگ بیش از هر چیز سر قدرت و تقسیم جهان بود نه سر ارزش‌ها.»

باید توجه داشته باشیم؛ هر تصمیمی که با واژه‌هایی مانند آزادی، عدالت یا امنیت توصیف می‌شود، لزوما از همان ارزش‌ها سرچشمه نگرفته است؛ گاهی زبان اخلاق فقط روشی برای معنا دادن به تصمیمی است که دلایل دیگری پشت آن قرار دارد. این تمایز در مطالعه‌ی تاریخ اهمیت زیادی دارد. اگر روایت رسمیِ یک دولت را بدون فاصله گرفتن از آن بپذیریم، ممکن است منافع مادی و محاسبات قدرت را پشت مجموعه‌ای از مفاهیم آرمانی نبینیم. تحلیل تاریخی زمانی جدی‌تر می‌شود که میان آنچه یک حکومت درباره‌ی انگیزه‌های خود می‌گوید و آنچه در عمل دنبال می‌کند، فاصله‌ی لازم را حفظ کنیم. چرا که ارزش‌ها زمانی معنا دارند که در موقعیت‌های دشوار نیز به یک معیار ثابت تبدیل شوند. نمی‌توان اصول اخلاقی را فقط زمانی جدی گرفت که با منافع ما سازگارند و در شرایط نامطلوب کنار گذاشت. شاید یکی از نشانه‌های صداقت اخلاقی همین باشد که انسان بتواند همان معیاری را که برای داوری دیگران به کار می‌برد، درباره‌ی خود و نزدیکان فکری‌اش نیز حفظ کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «تاریخ نگار زوال: خاطرات لودویگ فون میزس»

«لیبرال‌های قرن هجدهم، لبریز از یک خوش‌بینی بی‌کران بودند؛ خیال می‌کردند انسان‌ها عاقلند و به همین دلیل، عقیده درست، خواه و ناخواه به پیروزی می‌رسد. گمان می‌کردند، نور، تاریکی را کنار خواهد زد. و تلاش‌های تاریک اندیشان برای اینکه مردم را در ناآگاهی نگاه دارند تا بتوانند آسان‌تر بر آنان حکومت کنند، یارای ایستادن در برابر پیشرفت را ندارد. در نتیجه، به خیال آن‌ها، بشر به مدد روشنگری عقلانی، پیوسته به سوی تکاملی والاتر راه می‌پیماید. در نظر آن‌ها، دموکراسی با آزادی اندیشه بیان و مطبوعات، تضمینی برای پیروزی دکترین فراهم میآورد. فقط بگذارید توده‌ها تصمیم بگیرند، چرا که آن‌ها معقول‌ترین گزینه را انتخاب خواهند کرد.»

تجربه‌ی دو قرن اخیر نشان داده که افزایش دانش الزاما به افزایش خرد سیاسی منجر نمی‌شود و جامعه‌ای که از آموزش، رسانه و امکان انتخاب برخوردار است، همچنان می‌تواند تصمیم‌هایی بگیرد که پیامدهای ویرانگر داشته باشند. مشکل از جایی جدی‌تر می‌شود که «اکثریت» را معادل «حقیقت» بگیریم. رأی عمومی، سازوکاری برای تصمیم‌گیری سیاسی است، نه معیاری برای تشخیص حقیقت؛ افکار عمومی می‌تواند تحت تأثیر ترس، تبلیغات، منافع کوتاه‌مدت یا اطلاعات نادرست قرار بگیرد. تاریخ بارها نشان داده که آزادی بیان و مشارکت سیاسی، به‌خودی‌خود جامعه را از خطا مصون نمی‌کنند. اهمیت اخلاقی این مسئله در پذیرش همین امکان خطاست. انسان آزاد باید بتواند اشتباه خود و جامعه‌اش را نیز بپذیرد، از تصمیمی که گرفته دفاع مقدس نسازد و امکان اصلاح را از میان نبرد. آزادی زمانی معنا پیدا می‌کند که همراه با نوعی فروتنی در برابر خطاپذیری انسان باشد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بازار آزاد و دشمنان آن»

«مهم‌ترین نمایندگان اقتصاد کلاسیک، آدام اسمیت و دیوید ریکاردو، به‌رغم اهمیت بنیادی نوشته‌هایشان، به طور مستقل و مستقیم دربارهٔ روش‌شناسی علم اقتصاد چیزی نگفته بودند. نسل دوم از کلاسیک‌ها یعنی ناسو سِنیور، جان الیوت کِیرنِس و جان استوارت میل بودند که به این مهم پرداختند. بدون طرح مبسوط دیدگاه‌های روش‌شناختیِ این اقتصاددانان سدهٔ نوزدهم، اشاره می‌کنیم که در مباحثِ جملگی آنها، پوزیتیوسم به عنوان تنها روش علمی معتبر که آگوست کُنت مطرح کرده و به صورت فراگیری در قارهٔ اروپا و نیز انگلستان مورد استقبال قرار گرفته بود، هیچ جایی ندارد.»

یکی از خطاهای رایج در فهم علوم انسانی، پذیرفتنِ نتایج یک نظریه بدون توجه به روشی است که آن نتایج بر اساس آن ساخته شده‌اند. در اقتصاد، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا می‌کند؛ زیرا رفتار انسانی را نمی‌توان همیشه مانند پدیده‌ای طبیعی در قالب آزمایش‌های تکرارپذیر بررسی کرد. روش‌شناسی؛تعیین می‌کند چه چیزی را واقعیت اقتصادی بدانیم و چه نوع استدلالی را برای توضیح آن معتبر تلقی کنیم. از این جهت، این بحث تاریخی درباره‌ی شکل‌گیری روش اقتصادی برایم اهمیت دارد، چون نشان می‌دهد اختلاف میان مکاتب اقتصادی، گاهی از برداشت متفاوت آن‌ها از خودِ معنای «علم» آغاز می‌شود.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۳ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوروکراسی»

«کاپیتالیسم یا اقتصاد بازار نوعی نظام همکاری و تقسیم کار اجتماعی است که بر مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید استوار است. عوامل مادی تولید در مالکیت هر یک از شهروندان، سرمایه‌داران و زمینداران قرار دارد. کارخانه‌ها و مزارع را شرکت‌داران و کشاورزان اداره می‌کنند؛ یعنی افراد و اتحادیه‌هایی متشکل از افراد که سرمایه و زمین یا متعلق به خود آن‌هاست یا مالکانی دیگر این زمین و سرمایه را به آن‌ها قرض یا اجاره داده‌اند. شرکت‌داری آزاد ویژگی شاخص کاپیتالیسم است. هدف هر یک از شرکت‌داران، چه کاسب و چه زارع، کسب سود است. سرمایه‌داران، یعنی شرکت‌داران و زارعان، ابزار ادارۀ امور اقتصادی‌اند. آن‌ها سکان‌دارند و کشتی را هدایت می‌کنند. اما جهت را آن‌ها تعیین نمی‌کنند. آن‌ها جایگاه بالادست را در اختیار ندارند، بلکه فقط سکان‌دارانی‌اند که فرمان‌های کاپیتان را بی‌‌قیدوشرط اطلاعات می‌کنند. کاپیتان کیست؟ مصرف‌کننده. نه کاپیتالیست، نه شرکتدار و نه زارع، هیچ‌یک تعیین نمی‌کنند چه چیز باید تولید شود. این را مصرف‌کننده تعیین می‌کند. تولیدکنندگان برای مصرف شخصی خودشان تولید نمی‌کنند، بلکه برای بازار انبوه تولید می‌کنند. آن‌ها فقط می‌خواهند محصولات‌شان را بفروشند.»

این بخش، نسبت دادن نقش تعیین‌کننده به مصرف‌کننده، تصویری جالب اما تا حدی ایده‌آل‌شده از بازار ارائه می‌دهد. مصرف‌کننده فقط با انتخاب خودش جهت تولید را تعیین نمی‌کند؛ انتخاب‌های او درون مجموعه‌ای از محدودیت‌های درآمدی، اطلاعاتی و فرهنگی شکل می‌گیرند و همین شرایط بر قدرت اثرگذاری او هم تأثیر می‌گذارند. بنابراین بازار می‌تواند ترجیحات افراد را به تولید منتقل کند، اما خودِ این ترجیحات همیشه مستقل از ساختار اجتماعی شکل نگرفته‌اند. به نظرم همین نکته، ادعای میزس را از یک توصیف ساده‌ی سازوکار بازار به مسئله‌ای پیچیده‌تر درباره‌ی شکل‌گیری انتخاب‌های انسانی تبدیل می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لیبرالیسم»

«جامعۀ انسانی، اتحاد انسان‌ها برای کنش مشترک است. کنش مشترکی که بر پایۀ اصل تقسیم کار سامان‌یافته باشد، در مقایسه با کنش منزویِ انسان‌های منفرد دربردارندۀ این امتیاز است که بازدهی [کار انسانی] را افزایش می‌دهد. وقتی انسان‌ها کنش خود را به طور مشترک بر پایۀ اصل تقسیم کار سامان می‌دهند، آنچه تولید می‌کنند به مراتب بیشتر از جمع آن چیزی است که در شرایطی یکسان در کنش فردی می‌توانند تولید کنند. کل تمدن بشر بر این بازدهی بیشتر که برآمده از کار تقسیم‌شده‌ است، اتکا دارد. وجه تمایز انسان از حیوان تقسیم کار است. تقسیم کار باعث شده است انسان ضعیفی که به لحاظ نیروی جسمانی عقب‌مانده‌تر از بیشتر حیوانات است، به فرمانروای زمین و آفرینندۀ آثار اعجاب‌انگیز فناوری بدل شود. بدون تقسیم کار امروز در هیچ زمینه‌ای از نیاکانِ هزار یا ده‌ هزار سال پیشمان جلوتر نبودیم. کار انسانی به تنهایی این توان را ندارد که بهروزی‌مان را افزایش دهد.»

آدم‌ها معمولا نتیجه‌ی نهایی را می‌بینند و سهم چیزهایی را که پیش از آن‌ها وجود داشته، فراموش می‌کنند؛ مثلا دانشی که به ارث رسیده، و یا اعتمادهایی که طی نسل‌ها ساخته شده‌اند. حتی استقلالی که این‌قدر درباره‌اش صحبت می‌کنیم، بدون وجود دیگران معنای چندانی ندارد. اینکه بتوانم شغلی انتخاب کنم یا بر اساس مطالعه از کتابی نظری را بیان کنم، وابسته به مجموعه‌ای از امکانات اجتماعی است که خودم به تنهایی قادر به ایجادشان نیستم. انسان مستقل، در واقع درون شبکه‌ای از وابستگی‌ها زندگی می‌کند. اگر دستاوردهای فردی همیشه بر بستری اجتماعی شکل می‌گیرند، سهم جامعه در موفقیت افراد را هم باید دید؛ اما این نباید به حذف نقش تلاش و استعداد فرد منجر شود. شاید به همین دلیل است که تمدن را بیشتر از آنکه حاصل نبوغ‌های منفرد بدانم، نتیجه‌ی انباشت همکاری‌های انسانی می‌بینم. بسیاری از بزرگ‌ترین دستاوردهای بشر توسط افرادی ساخته شده‌اند که حتی یکدیگر را نمی‌شناختند و در فاصله‌ی قرن‌ها از هم زندگی می‌کردند. چیزی که میان آن‌ها وجود داشت، امکان انتقال تجربه و ادامه دادن کاری بود که دیگری آغاز کرده بود. این نگاه برای من یک تواضع فکری مهمی ایجاد می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۰ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «گفتگو با موسولینی»

«از او می‌پرسم: «و گرسنگی؟ آیا گرسنگی هم شما را تربیت کرد؟» وقتی این سؤال را از او می‌پرسیدم، نگاهم می‌کرد و چشمان تیره‌اش در فضای سایه‌روشن با سیاهی ملایمشان می‌درخشید. با آن حالت خاص خود، چانه‌اش را بالا آورد و انگار احساسات گرانباری را از دوران جوانی‌اش به یاد می‌آورد. سپس با صدایی بم و وقفه‌هایی کوتاه گفت: «مربی خوبی است؛ گرسنگی. مانند زندان و دشمنان که آن‌ها هم مربیان خوبی‌اند. مادرم آموزگار بود و پنجاه لیره حقوق می‌گرفت. پدرم درآمد متفاوتی داشت؛ هر قدر که کار آهنگری برایش می‌آورد. ما با هم دو اتاق داشتیم. کم‌وبیش هیچ‌گاه خبری از گوشت نبود. بحث‌ها، مبارزات و امیدهای پرشوری وجود داشت. پدرم به دلیل فعالیت‌های سوسیالیستی به زندان افتاد. روزی که مُرد، هزاران نفر از رفقای حزبی تابوتش را همراهی می‌کردند. همۀ این‌ها انگیزۀ نیرومندی به من می‌داد. اگر پدر دیگری به‌عنوان الگو بالای سرم بود، چیز دیگری می‌شدم. بنابراین می‌توانستم شخصیتم را در خانه بسازم.»

یکی از خطاهای رایج در فهم زندگی انسان‌ها، تفسیر گذشته بر اساس نتیجه‌ی نهایی است. وقتی می‌دانیم فردی در آینده به جایگاه مهمی رسیده، اتفاقات دوران کودکی و جوانی او ناگهان معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند و هر حادثه به‌عنوان بخشی از مسیر رسیدن به آن نقطه خوانده می‌شود. این همان چیزی است که در تحلیل زندگی‌نامه‌ای می‌تواند گذشته را بیش از اندازه منسجم و هدفمند نشان دهد. در تاریخ نیز همین خطا بارها تکرار شده است. ما معمولا وقایع منتهی به یک انقلاب، جنگ یا ظهور یک رهبر را طوری روایت می‌کنیم که گویی نتیجه از ابتدا قابل پیش‌بینی بوده است. در حالی که انسان‌های حاضر در آن زمان آینده را نمی‌دانستند و بسیاری از مسیرهای دیگری که امکان وقوع داشتند، بعدها از حافظه‌ی تاریخی حذف می‌شوند. این مسئله با مفهوم «اثر هاله‌ای» هم ارتباط پیدا می‌کند؛ موفقیت بعدی می‌تواند حتی قضاوت ما درباره‌ی ویژگی‌های پیشین یک فرد را تغییر دهد. همان رفتاری که در یک فرد شکست‌خورده نشانه‌ی لجاجت تلقی می‌شود، ممکن است در فرد موفق «پشتکار» نام بگیرد. بنابراین بخشی از آنچه شخصیت می‌نامیم، نه فقط محصول گذشته، بلکه نتیجه‌ی نگاهی است که از جایگاه امروز به گذشته می‌اندازیم. این موضوع در اخلاق فردی هم اهمیت دارد. انسان حق دارد از گذشته‌ی خودش معنا استخراج کند، اما نباید این معنا را با حقیقت تاریخی یکی بداند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «توتالیتاریسم و طرفداران آن»

«کمونیست‌ها در وضعیت دائمی جنگ با جهان قدیم هستند؛ آن‌ها از قلعه‌ای دفاع می‌کنند که از هر طرف به دست نیروهای نظم قدیم محاصره شده است. در این قلعه محاصره‌شده فقط یک هدف وجود دارد: مقاومت در برابر محاصره. و هر چیزی که این هدف را پیش ببرد، خوب است. در قلعه محاصره‌شده هر درگیری، هر کشمکش، فاجعه‌بار است، و هر نشانه ضعف، پیروزی برای دشمن، و هر نرمش در انضباط، مصیبت به حساب می‌آید. ارتش در نظام کمونیستی از دموکراسی بیزار است؛ در این ارتش، اطاعت از یک پیشوای نابخرد بهتر از پراکندن بذر هرج‌ومرج است‌، هر قدر هم که ذهنِ پشت آن با ذکاوت و نافذ باشد. پس اگر می‌دانیم که جوزف استالین، فیلسوفی تهی‌دست و بدوی است، بهتر است ذهنمان را متوجه اثبات خلاف این واقعیت کنیم، به‌جای اینکه، حتی در همین یک حوزه، اقتداری را که وجودش شرط پیروزی است، تضعیف کنیم. پس اگر می‌دانیم که ژید نویسنده بزرگی است، باز هم اگر تفنگدار قلعه، هرگز اسم او را نشنیده باشد، بهتر از آن خواهد بود که غرق در مطالعه آثار او شود و حتی یک‌بار، تیرش به خطا برود. و اگر فرمانده قلعه جنایتکار باشد، خاموش از کنار این مسئله گذشتن، بهتر از تن دادن به این خطر است که زیردستانش در پیگیری مجازات او، دروازه‌ها را بدون محافظ بگذارند.»

این بخش  یکی از مسائل بنیادی در تحلیل نظام‌های ایدئولوژیک، نسبت میان «حفظ انسجام» و «امکان تصحیح خطا» است. هرگاه یک سازمان سیاسی خود را در وضعیت تهدید دائمی تعریف کند، امنیت تشکیلاتی می‌تواند به معیار اصلی داوری تبدیل شود و ارزش‌هایی مانند حقیقت، نقد و مسئولیت فردی در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار بگیرند. در این وضعیت، انحراف از خط رسمی، اختلالی در بقای کل مجموعه تلقی می‌شود. نمونه‌ی تاریخی روشن آن را می‌توان در تحول حزب بلشویک پس از انقلاب روسیه دید؛ جایی که شرایط جنگ داخلی، بحران اقتصادی و مداخله‌ی خارجی به تدریج محدودیت‌های سیاسی را به عنوان ضرورت‌های موقت توجیه کرد و بخشی از همان محدودیت‌ها بعدا در ساختار دائمی قدرت باقی ماند. اهمیت تاریخی این فرایند در همین تبدیل است که «وضعیت اضطراری» می‌تواند از یک استثنا به منطق عادی حکومت تبدیل شود. از منظر اخلاق سیاسی، اینجا مسئله جابه‌جایی معیار مشروعیت است. هنگامی که بقای سازمان یا حکومت به معیار نهایی تبدیل شود، ممکن است یک عمل نادرست صرفا به دلیل فایده‌ی تشکیلاتی‌اش پذیرفته شود. این همان نقطه‌ای است که سیاست از سنجش اخلاقی فاصله می‌گیرد و نتیجه، جای اصول را می‌گیرد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «اسلام گرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال»

«برای مارکسیست‌ها از دیرباز هیچ چیز بدیهی‌تر از این نبود که مارکسیسم، انقلابی‌ترین نظریه سیاسی است که برایش در درجه نخست مهم است جهان را تغییر دهد و به سلطه وضعیت اجتماعی ناگواری که تاکنون بر انسان‌ها حاکم بوده است، پایان دهد؛ البته نه با مطالبات صرف، بلکه با تحلیل کاپیتالیسم و با پرده‌برداری از گرایش‌هایی که درون کاپیتالیسم گذار به سوسیالیسم و اجتماع بشری بی‌طبقه و بی‌حکومت آتی را همواره می‌کرد؛ سوسیالیسمی که قرار بود ارمغان‌آور صلح در جهان باشد. بنابراین مارکسیسم پنداشت خود را به منزله سوسیالیسم علمی، از این رهگذر در برابر سوسیالیسم آرمان‌شهری، پیشامارکسیستی قرار می‌داد که نگاه سلبی محض نسبت به واقعیت تاریخی را کنار می‌گذاشت و نیروی بالقوة انقلابی را در واقعیت ظاهرأ ارتجاعی محض کشف می‌کرد. در مارکسیسم، بر خلاف بیشتر سوسیالیست‌های نخستین، توصیفاتی عینی درباره جامعه سوسیالیستی آتی تقریبا وجود ندارد.»

مارکس، منطق درونی سرمایه‌داری را چنان تحلیل می‌کرد که گذار تاریخی به سوسیالیسم از دل همین تناقض‌ها قابل انتظار باشد. با این حال، مسیر سرمایه‌داری در قرن بیستم و پس از آن نشان داد که این نظام توانایی شگفت‌انگیزی برای اصلاح، بازسازی و سازگار شدن با بحران‌های خودش دارد. گسترش حقوق کار، دولت رفاه، سیاست‌های بازتوزیعی و تغییر ساختار تولید، بسیاری از پیش‌بینی‌های خطی درباره‌ی فروپاشی سرمایه‌داری را پیچیده کرد. مارکسیسم در تحلیل مناسبات طبقاتی، انباشت سرمایه و تضادهای ساختاری سرمایه‌داری ابزارهای نیرومندی در اختیار تاریخ‌نگار و جامعه‌شناس گذاشت، اما تبدیل این تحلیل‌ها به یک ضرورت تاریخیِ قطعی، پرسش‌های جدی‌تری ایجاد می‌کند. تحلیل مارکس هنوز امکان نقد جهان موجود را فراهم می‌کند، حتی اگر تاریخ دقیقا مطابق آینده‌ای که از دل آن تحلیل انتظار می‌رفت پیش نرفته باشد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «توتالیتاریسم»

«جنبش‌های توتالیتر جنبش‌هایی از نوع توده‌ای، و تا به امروز یگانه شکل سازماندهی است که به نظر توده‌های مدرن آن را یافته‌اند و برای توده‌ها مناسب به نظر می‌رسد. جنبش‌های توتالیتر از همین رهگذر از همۀ احزاب متمایزند؛ احزابی که یا به منزلۀ احزاب منفعت‌بنیاد یا جهان‌بینانه طبقات دولت-ملت را از جهت سیاسی نمایندگی می‌کنند یا در نظام دو حزبی کشورهای آنگلوساکسون در برگیرندۀ شهروندانی‌اند که نگرش‌های معین و منافع مشترکی در به‌دست‌گیری امور عمومی دارند. در تضاد با احزاب که قدرتشان به توان عددی و نسبی در کشوری خاص وابسته است (به نحوی که می‌توان از احزاب نیرومند در کشورهای کوچک سخن گفت)، یک جنبش تنها زمانی می‌تواند وجود داشته باشد که میلیون‌ها نفر را در برگیرد و جنبش در کشورهایی با جمعیت اندک، حتی در شرایط مساعد، ناممکن است. بنابراین جنبش‌های ضدپارلمانی، نیمه‌فاشیستی و نیمه‌توتالیتری که پس از جنگ جهانی اول کل اروپای مرکزی، جنبوی و شرقی را فروپوشاند، فقط در آلمان و روسیه، یعنی در پرجمعیت‌ترین کشورهای قاره، به رژیم‌های توتالیتر انجامید و حتی موسولینی برای نخستین بار تعبیر «حکومت تام» (توتال) را به کار برد، باید به دیکتاتوری از نوع حکومت تک‌حزبی بسنده می‌کرد که با دیکتاتورهای نظامی غیرتوتالیتر در رومانی، لهستان، کشورهای بالتیک، مجارستان، پرتغال و در نهایت اسپانیا تفاوتی اساسی نداشت.»

در پشت توصیف آرنت از جنبش‌های توتالیتر، مسئله‌ای عمیق‌تر درباره‌ی نسبت انسان و سازمان سیاسی وجود دارد. از نظر تاریخی، میلیون‌ها عضو داشتن یا توانایی بسیج گسترده، ویژگی منحصر به جنبش‌های توتالیتر نبود؛ جنبش‌های دموکراتیک و رهایی‌بخش نیز در مقیاس‌های بزرگ شکل گرفته‌اند. تفاوت تعیین‌کننده در جایی آشکار می‌شود که انسان از یک کنشگر سیاسی به ماده‌ی سازمان تبدیل می‌شود؛ جایی که تعداد، انضباط و اطاعت بر شأن و داوری فرد غلبه پیدا می‌کند. حتی تجربه‌ی آلمان نازی، شوروی استالینی و ایتالیای فاشیستی نیز نشان می‌دهد که «موفقیت سازمانی» را نمی‌توان معیار درستی یک جنبش دانست. برای من، اهمیت اخلاقی این مسئله در همین‌جاست: هرچه یک ساختار سیاسی توانمندتر می‌شود، مسئولیتش برای حفظ انسان به‌عنوان غایت، نه ابزار، بیشتر می‌شود؛ و دقیقا از جایی که انسان ارزش خود را از عضویت و کارکردش در سازمان می‌گیرد، امکان توجیه اخلاقی حذف او نیز آغاز می‌شود.