خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های مبین محمدی

۴۶ جمله ثبت‌شده

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «امپریالیسم»

«در خود اروپا رهایش سیاسی بورژوازی که تا آن زمان به رغم استیلای اقتصادی خود برای دستیابی به حاکمیت سیاسی حتی تلاش نکرده بود، رخداد داخلیِ محوری در عصر امپریالیسم است. قناعت پیشگی خاص این طبقه به نزدیک‌ترین شکل با این مسئله پیوند داشت که درون و با دولت-ملت تکامل یافته بود؛ دولت-ملتی که اصل آن این بود که فراسوی طبقات (و احزاب) جای گیرد و بر آن‌ها حکومت کند. بدین‌سان بورژوازی توانست طبقه حاکمه جامعه شود و در عین‌حال از حکومت کردن چشم‌پوشی کند. تا وقتی دولت-ملت کارآمد بود همه تصمیمات واقعا سیاسی به آن واگذار می‌شد. تازه وقتی مشخص شد دولت-ملت از فراهم کردن چارچوبی برای گسترش‌یابی مورد نیاز اقتصاد کاپیتالیستی عاجز است، دعوای پنهان میان حکومت و جامعه به نبرد قدرتی آشکار بدل شد که البته برنده آن در دوران امپریالیسم مشخص نشد. نهادهای دولت-ملت همه‌جا در برابر وحشیگری و بزرگی شیفتگی آرزوهای امپریالیستی مقاومت می‌کردند، و تلاش‌های بورژوازی برای این‌که حکومت و ابزارهای قهری‌اش را چون وسایلی برای قدرت اقتصادی خود به کار گیرد نیز همواره فقط تا حدی به موفقیت می‌رسید. این امر تازه زمانی تغییر کرد که بورژوازی آلمان به این امید که عوام برایش سلطه‌ای ایجاد کند، همه برگ‌هایش را روی جنبش هیتلر سرمایه‌گذاری کرد اما دیگر خیلی دیر شده بود.»

همیشه نسبت به کلمه‌ی «پیشرفت» کمی بدبین بوده‌ام. رشد اقتصادی، گسترش یک کشور یا افزایش نفوذ سیاسی در نگاه اول می‌تواند نشانه‌ی موفقیت باشد، اما هیچ‌کدام به تنهایی نمی‌گویند که زندگی انسان‌ها واقعاً بهتر شده است. گاهی تاریخ، دوره‌هایی را با زبان پیروزی و توسعه توصیف می‌کند؛ سرزمین‌های بیشتری به دست آمده، ثروت افزایش یافته و یک قدرت سیاسی نفوذ بیشتری پیدا کرده است. وقتی فقط این اعداد و نتایج را ببینیم، ممکن است فراموش کنیم که پشت هر گسترش سیاسی، انسان‌هایی هم وجود داشته‌اند که هزینه‌ی آن را پرداخته‌اند. اهمیت مطالعه‌ی تاریخ دقیقا در همین فاصله است؛ فاصله‌ی میان چیزی که در آمار و روایت رسمی «موفقیت» نامیده می‌شود و تجربه‌ی انسانی کسانی که درون آن فرایند زندگی کرده‌اند. پیشرفت، زمانی ارزشمند است که کیفیت زندگی انسان را بیشتر کند، نه صرفاً اندازه‌ی قدرت یک دولت را. به همین دلیل فکر می‌کنم هر روایت تاریخی درباره‌ی قدرت و توسعه باید یک معیار انسانی هم داشته باشد؛ اینکه در پایان، چه چیزی به انسان اضافه شده و چه چیزی از او گرفته شده است.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «یهودی ستیزی»

«همچنان بسیار می‌شنویم که می‌گویند اگر از قضا، یهودی‌ستیزی، هسته و نقطه تبلور ایدئولوژی ناسیونال‌سوسیالیستی را ساخته، امری تصادفی بوده است. گمان می‌کنند این سماجت تزلزل‌ناپذیر سیاست رایش سوم در این مسئله هیچ سازشی نمی‌شناخت و در نهایت به ریشه‌کنی همه یهودیان یافت شده در حوزه قدرت هیتلر انجامید، با توضیحاتی روان‌شناختی در‌باره نوع تعصب‌ورزی نیمه‌روان‌پریشانه توضیح‌پذیر است. تنها وحشتی که در پی فاجعه نهایی پدید آمده بود و مشکلات مستقیمی که از بی‌میهن و بی‌کشور ماندن بازماندگان ایجاد شده بود، باعث شد مسئله یهودیان به منزله پرسشی سیاسی مطرح و جدی گرفته شود اما این مانع آن نشد که همچنان مانند گذشته در ارزیابی ناسیونال‌سوسیالیسم، آنچه نازی‌ها خود مدعی بودند کشف اصلی‌شان است (همانا نقش قوم یهود در سیاست بین‌الملل) و آنچه به منزله هدف اصلی‌شان اعلام شده بود (همانا پیگرد و در نهایت ریشه‌کنی یهودیان در کل جهان) صرفا به عنوان بهانه و نوعی ترفند تبلیغاتی کم‌بها انگاشته شود.»

یکی از مهم‌ترین مسائل در فهم تاریخ سیاسی، تفاوت میان آنچه یک جنبش واقعا می‌گوید و آنچه دیگران مایل‌اند درباره‌ی گفته‌هایش باور کنند است. بارها دیده‌ایم که جامعه‌ها نشانه‌های خطر را تا زمانی که به فاجعه تبدیل نشده‌اند، جدی نمی‌گیرند؛ چون پذیرفتن معنای واقعی یک ایدئولوژی، مستلزم کنار گذاشتن این تصور است که «حتما آن‌قدرها هم جدی نیست». به نظرم این خطا فقط یک اشتباه تحلیلی نیست؛ می‌تواند پیامد سیاسی داشته باشد. وقتی یک جریان سیاسی، گروهی از انسان‌ها را به عنوان تهدید معرفی می‌کند، ارزش و حقوقشان را مشروط می‌کند یا حذفشان را از دایره‌ی مشروعیت عمومی مطرح می‌کند، نباید منتظر ماند تا این زبان به عمل تبدیل شود تا اهمیتش را فهمید. تاریخ برای من از این جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد فاجعه‌ها معمولا یک‌شبه آغاز نمی‌شوند. پیش از خشونت سازمان‌یافته، دوره‌ای وجود دارد که زبان تغییر می‌کند، مرزهای «خودی» و «بیگانه» جابه‌جا می‌شوند و امری که زمانی غیرقابل‌قبول بود، آرام‌آرام قابلیت دفاع پیدا می‌کند. شاید وظیفه‌ی جدی مطالعه‌ی تاریخ همین باشد: شناختن لحظه‌ای که یک جامعه هنوز امکان انتخاب دارد، اما نشانه‌های از دست رفتن آن انتخاب در حال آشکار شدن است. این نگاه باعث می‌شود نسبت به هر ایدئولوژی، حتی زمانی که هنوز در حاشیه است، با دقت بیشتری برخورد کنم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «کجا می روی؟»

«اگر مسیح در میان جنگل‌ها و در بین ما زندگی می‌کرد ما هیچ‌وقت او را مصلوب نمی‌کردیم و این طور با رنج و شکنجه او را نمی‌کشتیم. ما از او نگهداری می‌کردیم، از میوه‌های مطبوع خودمان به او می‌دادیم و از پوست‌های نرم و لطیف حيوانات به تنش جامه می‌دوختیم و اگر در جنگ‌ها هم غنیمتی نصیبمان می‌شد او را بی‌بهره نمی‌گذاشتیم!»

ما معمولا شر را در چهره‌ی دیگری می‌شناسیم و خودمان را از دایره‌ی احتمالات آن بیرون می‌گذاریم؛ گویی اخلاق، صفتی ثابت در شخصیت ماست، نه چیزی که باید در موقعیت‌های دشوار از نو از آن مراقبت کنیم. آدمی ممکن است در خلوت، مخالف خشونت باشد و در موقعیت قدرت، برای همان خشونت استدلال پیدا کند. خطر اصلی دقیقا از جایی آغاز می‌شود که وجدان به جای داوری درباره‌ی عمل، شروع به ساختن توجیه برای آن می‌کند. از نظر من، بلوغ اخلاقی زمانی اتفاق می‌افتد که انسان از خودش بپرسد «اگر شرایط تغییر کند، چه چیزی در من تغییر خواهد کرد؟» این پرسش برای بسیار مهم است، و شاید یکی از دشوارترین وظایف اخلاقی همین باشد که هیچ‌وقت خودمان را آن‌قدر از امکان خطا و خشونت دور ندانیم که دیگر نیازی به مراقبت از وجدانمان احساس نکنیم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۰ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بودنبروک ها: زوال یک خاندان»

«من هم به تجربه شخصی و هم با خواندن تاریخ می‌دانم که اغلب نشانه‌ها و نمادهای ظاهری محسوس و آشکار موفقیت و پیشرفت وقتی بروز می‌کنند که عملا همه چیز رو به افول گذاشته است. این نشانه‌های ظاهری برای رسیدن به ما نیاز به زمان دارند، درست مثل آن ستاره که آن بالا می‌بینی. من و تو از کجا می‌دانیم که آن ستاره درخشان به‌زودی فرو نمی‌میرد و یا حتی تا به حال فرو نمرده است؟»

یکی از خطاهای رایج در قضاوت درباره‌ی آدم‌ها و جوامع، یکی دانستن ظاهر موفقیت با سلامت درونی است. تاریخ بارها نشان داده که یک ساختار می‌تواند هنوز باشکوه به نظر برسد، در حالی که پایه‌هایش مدت‌هاست ترک برداشته‌اند. در زندگی شخصی هم گاهی آدم مدت‌ها تصویر خوبی از خودش حفظ می‌کند، در حالی که از درون دیگر آن آدم سابق نیست. دیگران معمولا تغییر را دیرتر می‌بینند، چون آنچه می‌بینند حاصل گذشته است. برای همین به نظرم باید میان آنچه هنوز دیده می‌شود و آنچه واقعا زنده است تفاوت گذاشت؛ هر درخششی الزاما نشانه‌ی ادامه‌ی حیات نیست.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۹ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «استالین»

«هنگامی که از تکاچیوف پرسیدند برای ساختن آینده‌ای سعادت‌بار باید چه تعداد از افراد جامعه‌ی قدیمی را نابود کرد؟ پاسخ داد: باید در فکر آن بود که چه تعداد از آنان را باقی گذاشت.»

این بخش را انتخاب کردم چون مرز میان تغییر اجتماعی و حذف انسان را خیلی روشن می‌کند. از جایی که رسیدن به یک جامعه‌ی مطلوب، به محاسبه‌ی تعداد آدم‌هایی وابسته شود که باید از میان برداشته شوند، خود انسان دیگر موضوع اصلاح نیست؛ تبدیل به مانعی در مسیر یک آرمان شده است. چیزی که این جمله را سنگین‌تر می‌کند، منطق پشت آن است. چون معیار، میزان سازگاری انسان با تصویری است که گروهی از آینده ساخته‌اند. به نظرم این همان نقطه‌ای است که آرمان‌خواهی می‌تواند خطرناک شود؛ وقتی آینده‌ای که هنوز وجود ندارد، آن‌قدر ارزشمند تلقی شود که زندگی آدم‌های واقعی در برابرش بی‌اهمیت شود. البته این حرف فقط مربوط به تاریخ جنبش‌های انقلابی نیست. هرجا کسی ادعا کند برای رسیدن به یک جامعه‌ی بهتر باید گروهی را حذف کرد، باید اعتراض کرد و پرسید چه کسی حق داده که زندگی انسان‌های موجود را با وعده‌ی یک آینده‌ی مطلوب معامله کند؟ باید حواسمان باشد تعصب به یک عقیده یا باور، ما را تا کجا می‌برد؛ تا جایی که حاضر شویم به انسانی دیگر گزند برسانیم؟ درست همین‌جا باید مکث کنیم؛ جایی که باورمان دیگر فقط بخشی از فکر ما نیست و دارد رفتارمان با یک انسان را تعیین می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آخرین تزار: زندگی و مرگ نیکالای دوم»

«همه چیز از سوالی شروع می‌شود که آلیوشا کارامازوف باید به آن پاسخ دهد: اگر برای بنا نهادن سعادت بشریت، تنها کافی باشد یک کودک شکنجه شود، آیا می‌پذیری بنای این نیک‌بختی را بر اشک‌های او استوار کنی؟»

این بخش را انتخاب کردم چون یک مسئله‌ی اخلاقی را به ساده‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن پیش روی آدم می‌گذارد: آیا می‌شود رنج یک انسان بی‌گناه را با منفعت تعداد زیادی انسان توجیه کرد؟ برای من اهمیت این پرسش در این است که وقتی پای «مصلحت عمومی» وسط می‌آید، خیلی راحت ممکن است یک انسان از فردی با حق و کرامت مستقل، به وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف بزرگ‌تر تبدیل شود. این مسئله فقط به فلسفه یا داستان محدود نمی‌شود. در سیاست، جنگ، انقلاب و حتی تصمیم‌های روزمره، بارها با همین منطق روبه‌رو می‌شویم؛ اینکه عده‌ای قرار است هزینه‌ای بدهند تا عده‌ی بیشتری زندگی بهتری داشته باشند. عددها در چنین موقعیت‌هایی خیلی قدرتمندند، چون می‌توانند رنج یک نفر را در برابر منفعت هزاران نفر کوچک جلوه دهند. من این متن را انتخاب کردم چون برایم یادآور یک مرز اخلاقی است: هرقدر هم هدف بزرگ باشد، نمی‌توانم به‌راحتی رنج انسانی را تبدیل به هزینه‌ی قابل قبولِ رسیدن به آن هدف کنم. شاید بعضی تصمیم‌ها در جهان واقعی جواب ساده‌ای نداشته باشند، اما همین ناتوانی در پذیرفتن اشک یک کودک به عنوان «بهای لازم» است که هنوز می‌تواند وجدان ما را زنده نگه دارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «گولاگ: روایت تاریخ»

«نماد و نشان یک کشتار جمعی ما را وحشت‌زده و هراسان می‌کند. در حالی که نماد و نشان یک کشتار جمعی دیگر باعت خنده ما می‌شود.»

این بخش یکی از ناراحت‌کننده‌ترین تناقض‌های حافظه‌ی تاریخی را نشان می‌دهد: ما همیشه به خود رنج واکنش نشان نمی‌دهیم؛ گاهی به روایتی واکنش نشان می‌دهیم که از آن رنج برایمان ساخته شده است. یک تصویر، یک نام یا یک نماد می‌تواند ما را به یاد قربانیان بیندازد و تکانمان دهد، در حالی که در مورد واقعه‌ای دیگر همان نشانه برایمان بی‌اهمیت یا حتی خنده‌آور باشد. برای من، این مسئله بیشتر از خود گولاگ به سازوکار حافظه‌ی جمعی مربوط می‌شود. انسان‌ها در انتخاب اینکه چه تراژدی‌ای را جدی بگیرند، همیشه بی‌طرف نیستند؛ نزدیکی سیاسی، فرهنگی و عاطفی می‌تواند حتی نوع واکنش اخلاقی ما را تغییر دهد. گاهی برای رنجی که با جهان ذهنی‌مان سازگار است، همدلی عمیقی داریم و نسبت به رنجی دیگر خیلی راحت از کنار آن می‌گذریم. به نظرم خطر از جایی شروع می‌شود که قربانی را پیش از آنکه انسان ببینیم، متعلق به یک طرف بدانیم. آن‌وقت ارزش جان آدم‌ها هم ناخواسته تابعِ این می‌شود که چه کسی کشته شده، چه کسی روایتش را تعریف می‌کند و ما با کدام روایت احساس نزدیکی داریم. این بخش برایم یادآور این حافظه‌ی تاریخی است؛ مسئله‌ی انصاف در به خاطر سپردن هم هست.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «امید علیه امید: روشنفکران روسیه در دوره ی وحشت استالینی»

«مخالف همه بودن و مخالف زمانه بودن کار چندان آسانی نیست‌. تا حدی، همگی ما زمانی که به یک دو راهی می‌رسیم، وسوسه می‌شویم همان جاده‌ای را انتخاب کنیم که اکثریت انتخابش کرده‌اند. ما دوست داریم به آن‌هایی ملحق شویم که به خیالمان راه و مقصد را بلدند. قدرت اراده عمومی بیکران است. مقاومت کردن در برابر چنین قدرتی سخت‌تر از آن است که عموما تصور می‌شود، و ما جملگی تحت تأثیر زمانه‌ای هستیم که در آن زندگی می‌کنیم.»

این بخش بیش از هر چیز درباره‌ی سختیِ مستقل ماندن است. ما معمولا فکر می‌کنیم اگر با چیزی مخالفیم، کافی است دلیل خودمان را داشته باشیم؛ در عمل، فشارِ تعلق داشتن خیلی قوی‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم. آدم دوست دارد انتخاب‌هایش تأیید شود و احساس نکند از مسیری که همه در آن حرکت می‌کنند جا مانده است. این مسئله امروز حتی پیچیده‌تر شده. موج‌های فکری، مدام به ما نشان می‌دهند چه موضعی «درست» به نظر می‌رسد. گاهی قبل از اینکه درباره‌ی چیزی فکر کنیم، با دیدن نظر اکثریت جای خودمان را پیدا می‌کنیم. برای همین استقلال فکری، توانایی مکث کردن در لحظه‌ای است که وقتی همه با اطمینان به یک سمت می‌روند، از خودمان بپرسیم آیا واقعا به این نتیجه رسیده‌ام یا فقط نمی‌خواهم تنها بمانم. به نظرم دشوارترین شکل آزادی همین است.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «انقلاب های 1989: سقوط امپراتوری شوروی در اروپا»

«در متون کمونیستی آمده بود پرولتاریا [طبقه کارگر صنعتی] نیروی محرکه‌ای است که تاریخ را به جلو میراند. کارگران باید از طریق یک طلیعه‌دار (حزب کمونیست) عمل می‌کردند. در عالم واقع، رهبران حزب کمونیست در رأس نشستند و به کارگرانی که در زیر نشسته بودند اعتماد نکردند. لنینیست‌ها اعتقاد داشتند طبقه کارگر، صلاح و مصلحت خودش را نمی داند و حتی بعید نیست اگر فرصتش را بیابد به بورژوازی اجازه حکومت کردن بدهد. بنابراین این حزب باید تصمیم می‌گرفت چه چیزی به صلاح آنهاست.»

این بخش یک تناقض خیلی انسانی در دل یک ایده‌ی سیاسی نشان می‌دهد: وقتی کسی به نام مردم تصمیم می‌گیرد، مرز میان نمایندگی و قیم‌مآبی خیلی زود محو می‌شود. همیشه وسوسه‌ای وجود دارد که بگوییم «مردم هنوز نمی‌دانند چه چیزی به نفعشان است، پس باید کسی آگاه‌تر به جای آن‌ها تصمیم بگیرد». مشکل از جایی شروع می‌شود که این منطق، حق انتخاب را هم از همان مردمی می‌گیرد که قرار است برایشان تصمیم گرفته شود. این مسئله فقط مربوط به لنینیسم یا قرن بیستم نیست. در سیاست معاصر هم بارها می‌بینیم گروهی خودشان را صاحب تشخیص بهتر برای جامعه می‌دانند و مخالفت را نتیجه‌ی ناآگاهی یا فریب‌خوردگی مردم تلقی می‌کنند. به نظرم یکی از خطرناک‌ترین شکل‌های قدرت، قدرتی است که خودش را به جای اراده‌ی مردم می‌نشاند و بعد برای توجیه این کار، ناآگاهی همان مردم را دلیل می‌آورد. وقتی اختیار انسان را برای خیر خودش از او بگیری، حتی اگر نیت واقعاً خیر باشد، چیزی از شأن انسانی او کم کرده‌ای.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۴ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نردبان یعقوب»

«من در جستجوی خدا نیستم، مبارز نیستم، شاعر نیستم، دانشمند هم نیستم، اما تلاش خواهم کرد صادق باشم، که عادلانه زندگی کنم، که همیشه یاد بگیرم و اگر دردمندی در نزدیکی خود ببینم بی‌اعتنا نباشم و به کمکش بشتابم؛ و البته که زندگی‌ام را شورمندانه و برای همیشه دوست بدارم.»

تعریف این بخش از یک زندگی خوب برایم خیلی زمینی و قابل لمس است. آدم لازم نیست خودش را در قالب یک عنوان بزرگ، یک رسالت تاریخی یا یک آرمان پیچیده تعریف کند؛ گاهی کیفیت زندگی در همان انتخاب‌های کوچکی شکل می‌گیرد که هر روز تکرارشان می‌کنیم. صداقت، یادگرفتن، بی‌تفاوت نماندن و توانایی دوست داشتن زندگی، چیزهایی هستند که شاید ساده به نظر برسند اما عمل کردن به هرکدامشان سخت است. ارزش این نگاه هم در این است که معنای زندگی را از جای دور و دست‌نیافتنی پایین می‌آورد و به رفتار روزمره‌ی انسان برمی‌گرداند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۳ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شر در اندیشه ی مدرن»

«طبیعت به تمایزهای بین انواع گناه و انواع بی‌گناهی بی‌تفاوت است؛ تروریست‌ها‌ فعالانه آن تمایزها را نادیده گرفتند. هدف تروریست‌ها شکل‌گیری همان چیزی بود که اخلاقیات می‌کوشد از آن جلوگیری کند: مرگ و ترس.(روسو بر این باور بود که ترس از مرگ بدتر از خود مرگ است، زیرا ترس آزادی ما را تهدید و زندگی را به کاممان تلخ می‌کند.)»

خشونت به یک انسان آسیب می‌زند، اما ترس می‌تواند خیلی فراتر از قربانی مستقیمش برود و رفتار آدم‌های زیادی را تغییر دهد؛ می‌تواند آزادی انتخاب را محدود کند، اعتماد را از بین ببرد و آدم‌ها را وادار کند برای مدتی طولانی با احتمال یک خطر زندگی کنند. به نظرم همین‌جاست که شر فقط در خود عمل باقی نمی‌ماند و به فضایی تبدیل می‌شود که دیگران هم ناخواسته در آن زندگی می‌کنند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر»

«و درست همان‌طور که فرض قانون در کشورهای متمدن این است که ندای وجدان به همه انسان‌ها می‌گوید «قتل مکن!» به‌رغم آنکه امیال و گرایش‌های طبیعی انسان ممکن است گاهی مرگبار باشند، قانون کشور هيتلر نیز اقتضا می‌کرد که ندای وجدان به همه بگوید «قتل بکن»، هرچند که سازمان‌دهندگان کشتارها به‌خوبی می‌دانستند که قتل، خلاف امیال و گرایش‌های طبیعی اغلب افراد است. شر در رایش سوم آن ویژگی‌ای را که اغلب انسان‌ها به آن می‌شناسند، از دست داده بود؛ ویژگی وسوسه، بسیاری از آلمانی‌ها و بسیاری از نازی‌ها شاید اکثریت قاطعی از آن‌ها لابد وسوسه شده بودند که دست به قتل نزنند، سرقت نکنند، اجازه ندهند همسایگانشان را به کام مرگ بفرستند(چون قطعا می‌دانستند که یهودیان دارند به کام مرگ فرستاده می‌شوند، هرچند بسیاری از آن‌ها شاید از جزئیات مخوف بی‌خبر بوده باشند) و با سود‌بردن از این جنایت‌ها در آن‌ها همدست نشوند؛ اما الحق که یاد گرفته بودند چطور در مقابل وسوسه مقاومت کنند.»

این بخش را انتخاب کردم چون مسئله‌ای که مطرح می‌کند فقط متعلق به تاریخ نیست و هنوز هم شکل‌های تازه‌ای از آن را می‌بینیم. خطرناک‌ترین وضعیت زمانی شکل می‌گیرد که یک رفتار نادرست، آن‌قدر در یک ساختار تکرار و عادی شود که دیگر برای انجام دادنش نیازی به توجیه شخصی نداشته باشیم. انسان می‌تواند کاری را که در حالت عادی غیرقابل‌قبول می‌داند، وقتی همان کار با عنوان وظیفه، قانون، مصلحت یا دستور جمعی ارائه شود، به‌تدریج برای خودش قابل‌قبول کند. این مسئله امروز هم در مقیاس‌های مختلف وجود دارد؛ در محیط‌های کاری، سیاست، شبکه‌های اجتماعی و حتی روابط روزمره، جایی که مسئولیت فردی گاهی پشت تصمیم جمعی پنهان می‌شود. برای من اهمیت این بخش در همین هشدار است که اخلاق وقتی ارزش واقعی خود را نشان می‌دهد که محیط اطراف، خلاف آن را طبیعی جلوه دهد. آدم اخلاقی کسی است که وقتی همه‌چیز به او می‌گوید «همین کار را بکن»، هنوز توانایی ایستادن و پرسیدنِ «آیا واقعا باید؟» را از دست نداده است. چون آدمی وقتی پای جان و مال و آبرویش در میان است، شاید بتواند برای انتخاب‌هایش توجیهی پیدا کند؛ اما بالاتر از همه‌ی این‌ها، وجدانی وجود دارد که نمی‌شود به بهانه‌ی شرایط و مصلحت آن را خاموش کرد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چهارگانه ی اسکندریه»

«بیهوده است که دلباختگی را پیوند میان اذهان و افکار بدانیم. ماجرا به آتش افتادن هم زمان دو روحی است که هر کدام مستقلا درگیر بالیدن‌اند و غلیان عواطف نتیجه‌ی انفجاری است که بی‌صدا درونمان اتفاق می‌افتد و دل‌باخته ، حول و حوش این اتفاق، بهت‌زده و پریشان‌حواس، می‌جنبد تا تجربه خود را بیآزماید. اویی که دوستش داریم صرفا کسی است که هم‌زمان و خودشیفته‌وار در تجربه‌مان شریک است و میل نزدیک بودن به این موجود عزیز هم از ابتدا به قصد تصاحب او نیست، به قصد مقایسه دو برداشت از یک اتفاق واحد است، مثل مقایسه تصویر سوژه‌ای واحد در آینه‌های مختلف. همه این‌ها مقدم است بر اولین نگاه، بوسه یا لمس، مقدم است بر جاه طلبی، غرور یا حسادت و مقدم است بر اولین ابراز علاقه‌هایی که نقطه عطف رابطه‌اند، چون از این‌جاست که عشق به عادت، به مالکیت، تنزل میابد و به تنهایی بر‌می‌گردد.»

دلیل انتخاب این متن برای من، فکر کردن دوباره به مرزی بود که میان دوست داشتن و مالکیت وجود دارد. به نظرم خیلی از رابطه‌ها نه به خاطر نبود علاقه، بلکه از جایی فرسوده می‌شوند که آدم‌ها می‌خواهند دیگری را آن‌طور که خودشان می‌خواهند داشته باشند. ما گاهی از کسی توقع داریم همان‌طور احساس کند که ما احساس می‌کنیم، همان‌طور بماند که روز اول دیده‌ایم و حتی بخشی از هویت خودش را با نیازهای ما هماهنگ کند. شاید رابطه‌ی سالم از جایی شروع شود که بپذیریم نزدیک بودن به یک انسان، به معنای در اختیار داشتن او نیست. آدمی که دوستش داریم باید همچنان حق داشته باشد تغییر کند، دور شود، متفاوت فکر کند و حتی بخشی از وجودش برای ما ناشناخته بماند. برای من، ارزش این نگاه در همین پذیرش است؛ اینکه صمیمیت واقعی شاید نه در از بین بردن فاصله، بلکه در تحمل کردنِ همان فاصله شکل می‌گیرد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دفترهای زندان: دفتر اول»

«گرامشی، یک رهبر سوسیالیست اتحادیه‌ی کارگری را برای تمجید از پرولتاریا به مثابه‌ی طبقه‌ای «با دستانی پینه‌بسته و مغزی که با فرهنگ و بیماری مدرسی آلوده نشده است» به باد انتقاد گرفت. گرامشی اعتقاد داشت که طبقات استثمارشده بدون فرهنگ هرگز نمی‌توانند امیدوار باشند که نقش خود را در تاریخ یا حقوق یا وظایف خود را درک کنند. وی در ادامه توضیح داد که محرک آزادی و تغییر اجتماعی از فرایند «تأمل خردورزانه» نشئت می‌گیرد و به این دلیل است که «کار شدید انتقادی، نفوذ فرهنگی و گسترش ایده‌ها مقدم بر هر انقلابی قرار دارد…»

صرفِ اینکه انسان تحت فشار یا استثمار باشد، لزوما به این معنا نیست که نسبت به موقعیت خودش آگاهی دارد یا می‌تواند آن را تغییر دهد. برای من، اهمیت این نگاه در این است که فرهنگ را از یک امر تزئینی و مخصوص طبقات برخوردار جدا می‌کند و آن را به مسئله‌ای حیاتی برای آزادی تبدیل می‌کند. تا وقتی آدم نتواند شرایطی را که در آن زندگی می‌کند بفهمد، حتی اعتراضش هم ممکن است فقط واکنشی به درد باشد، نه تلاشی آگاهانه برای تغییر. به همین دلیل این بخش برایم جالب بود؛ گرامشی پیش از تغییر جهان، روی تغییر شیوه‌ی فهمیدنِ جهان تأکید می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سن عقل»

«خیال می‌کردم آزادی یعنی این‌که از روبه‌رو به موقعیت‌هایی نگاه کنیم که خودمان با میل خودمان در برابر آن‌ها قرار گرفته‌ایم و تمام مسئولیت‌هایش را هم بپذیریم. اما بدون شک، این نظر تو نیست: تو جامعه‌ی سرمایه‌داری را محکوم می‌کنی، درحالی که خودت کارمند این جامعه‌ای؛ با اصول کمونیست‌ها همدلی نشان می‌دهی اما زیر بار تعهد دادن نمی‌روی. تو هرگز رای نداده‌ای. طبقه‌ی بورژوا رو تحقیر می‌کنی، درحالی که خودت بورژوا هستی، پسر و برادر یک بورژوا، و مثل یک بورژوا زندگی می‌کنی.»

این بخش، آزادی را از یک مفهوم ذهنی به یک مسئله‌ی واقعی در زندگی تبدیل می‌کند. خیلی راحت می‌شود درباره‌ی چیزهایی که قبول نداریم موضع گرفت، اما وقتی قرار باشد هزینه‌ی آن موضع را در زندگی خودمان بپردازیم، ماجرا کاملا عوض می‌شود. بخش مهم این متن همین فاصله میان چیزی است که انسان به آن باور دارد و شیوه‌ای که واقعا زندگی می‌کند. شاید آدم تا وقتی مجبور نشده بین آسودگی خودش و باورهایش یکی را انتخاب کند، هنوز نمی‌داند تا چه اندازه به آنچه می‌گوید ایمان دارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سفر به انتهای شب»

«هرگز نمی‌شود آن‌طور که باید و شاید به کلمات اعتماد کرد. کلمات، ظاهر بی‌آزاری دارند، ابدا به نظر نمی‌رسد که ممکن است خطرناک باشند، بیشتر به باد هوا شباهت دارند، به صداهای کوچک دهن، نه شورند و نه بی‌نمک، و به‌ محض اینکه از دهن بیرون می‌آیند، از راه گوش، به‌وسیله توده نرم و خاکستری مُخ، درک می‌شوند. هیچ‌کس به کلمات خودش شک ندارد و مصیبت از همین‌جا شروع می‌شود.»

این بخش را انتخاب کردم چون به‌نظرم یکی از خطرناک‌ترین چیزها در زندگی، اعتماد بیش از حد به کلماتی است که خودمان به زبان می‌آوریم. آدم معمولا قبل از حرف زدن به پیامدهای جمله‌اش فکر نمی‌کند؛ کلمه که بیرون آمد، دیگر فقط یک صدا نیست و می‌تواند در ذهن دیگری معنایی پیدا کند که هیچ شباهتی به نیت ما نداشته باشد. شاید به همین دلیل است که بیشتر سوءتفاهم‌ها و حتی بعضی فاجعه‌ها از چیزهایی شروع می‌شوند که در لحظه، کاملا بی‌اهمیت به نظر می‌رسند. برای من جذابیت این بخش در همین بدبینی سلین به زبان است؛ او به ما یادآوری می‌کند که چیزی به ظاهر به این کوچکی، یعنی یک کلمه، می‌تواند از چیزی که فکر می‌کنیم بسیار جدی‌تر باشد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سال های حکمت اندوزی ویلهلم مایستر»

«ببین آدم‌ها چه‌طور به دنبال بخت و شادکامی خود می‌دوند! آرزوها، جهد و پول آنها بی‌وقفه در کمین شکارند و به دنبال چه؟ در پی همان چیزی که شاعر از طبیعت گرفته است، به دنبال لذت، به دنبال هم‌دلی خود در دیگران، به دنبال هم‌زیستی هم‌نوای چیزهایی که اغلب در تضاد با یکدیگرند. چه چیز بیش از این مایه‌ی نگرانی آدم‌هاست که نمی‌توانند تصورات و افکار خویش را به موضوعات اصلی معطوف کنند، این‌که فرصت لذت را از دست می‌دهند، نیز این‌که آن‌چه آرزویش را داشته‌اند دیر به سراغ‌شان می‌آید و آن‌چه بدان رسیده‌اند و به دست آورده‌اند دیگر آن تأثیری را که اشتیاق دور دست نوید می‌داد بر روح و روان آنان ندارد.»

این بخش به نظرم یکی از آشناترین تناقض‌های زندگی انسان را نشانه می‌گیرد: اینکه بخش زیادی از اضطراب ما نه از نداشتن، بلکه از فاصله‌ی میان چیزی که می‌خواهیم و چیزی که بعد از به‌دست‌آوردنش واقعا تجربه می‌کنیم، به وجود می‌آید. آدم گاهی آن‌قدر در انتظار رسیدن به یک موقعیت، رابطه یا خوشبختی خاص زندگی می‌کند که خود انتظار را با معنای آن چیز اشتباه می‌گیرد؛ و وقتی بالاخره به آن می‌رسد، می‌بیند چیزی که در ذهنش ساخته بود، با واقعیت فاصله دارد. برای من، مسئله فقط زیاده‌خواهی نیست. انگار انسان همیشه بخشی از زندگی‌اش را به آینده منتقل می‌کند و به خودش وعده می‌دهد که بعدا، وقتی به آن نقطه رسید، آرام‌تر و کامل‌تر زندگی خواهد کرد. اما ممکن است آن بعدا که تمام عمر برایش تلاش کرده‌ایم، وقتی برسد دیگر همان آدمی نباشیم که آرزویش را کرده بود. به همین دلیل این بخش را در ارتباط با کل رمان مهم می‌دانم؛ چون رشد انسان شاید فقط در فهمیدن این است که چه چیزی واقعا ارزش خواستن دارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آشیانه ی اشراف»

«تو می‌خواستی دوباره در زندگی‌ات طعم خوشبختی را بچشی اما فراموش کرده بودی که اگر خوشبختی فقط یک بار هم در خانه کسی را بزند، لطف و مرحمتی نثار او شده که سزاوارش نبوده است. لابد می‌گویی آن خوشبختی کامل نبود دروغین بود. ولی آخر تو چه حقی برای خوشبختی کامل و راستین داری؟ نگاهی به دوروبرت بینداز چه کسی در اطرافت از زندگی راضی است و لذت می‌برد؟»

این بخش، نگاهش به خوشبختی برایم آشنا و در عین حال بی‌رحمانه بود. ما معمولا وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، سعی می‌کنیم به خودمان ثابت کنیم آنچه می‌خواستیم از ابتدا واقعی یا کامل نبوده؛ انگار اگر خوشبختی را نامعتبر بدانیم، تحمل از دست دادنش آسان‌تر می‌شود. اما شاید خوشبختی هیچ‌وقت قرار نباشد کامل، دائمی یا حتی عادلانه باشد. همین ایده برایم جالب بود؛ اینکه انسان گاهی به جای پذیرفتن سهم کوتاه و ناپایدارش از خوشبختی، از خودش می‌پرسد چرا اصلا باید نصیب من می‌شد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خیابانی دنج در قلب مسکو»

«مردمان جدید با ایمان بیگانه بودند یا چنین به نظرشان می‌رسید. ایمان داشتند ولی ایمانی ساده‌لوحانه: ایمان به پیروزی خرد‌کننده‌ی براونینگ و ششلول و کلت، ایمان به قدرت اقدامات سریع. از کجا باید می‌دانستند که علف با قوانین بطلان‌ناپذیر خود رشد می‌کند؟ از کجا می‌دانستند اندیشه‌ی انسان همراه با گردن او خم نمی‌شود و گلوله نه ایمان را می‌شکافد و نه بی‌ایمانی را؟»

درست است که قدرت می‌تواند ساختارها را در مدت کوتاهی فرو بریزد، آدم‌ها را حذف کند و نظم تازه‌ای به وجود بیاورد، اما نمی‌تواند به همان سرعت ذهن انسان را تغییر دهد. باورها با زور از بین نمی‌روند و اندیشه را نمی‌شود با حذف صاحبش حذف کرد. در واقع آسارگین می‌خواهد به این مفهوم برسد که یکی از خطاهای بزرگ قدرت، تصور توانایی‌اش در کنترل چیزی است که اساسا در اختیارش نیست: ذهن و باور انسان. شاید بتوان با خشونت تاریخ را برای مدتی متوقف یا منحرف کرد، اما نمی‌توان سیر اندیشه را به فرمان درآورد. به نظرم همین تضاد میان قدرت خشونت و تغییر در انسان، این بخش را ماندگار می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «استونر»

«باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کرده‌اید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام می‌دهید چیست. نسل انسان پاره‌ای جنگ‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها دارد که نظامی نیست و آن‌ها را در کتاب‌های تاریخ نمی‌نویسند. وقتی تلاش می‌کنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.»

به نظرم تاریخی که در هیچ کتابی ثبت نمی‌شود، اما شاید بیشتر از هر موفقیت بیرونی، سرنوشت یک آدم را شکل می‌دهد. بسیاری از مهم‌ترین پیروزی‌ها و شکست‌های ما در تصمیم‌هایی اتفاق می‌افتند که هیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد؛ انتخاب‌هایی که آرام و بی‌سروصدا مسیر زندگی را عوض می‌کنند. برای من، بخش مهم‌تر ماجرا این است که آدم در طول زندگی فقط با شرایطش روبه‌رو نیست، با تصویری هم که از خودش ساخته و کسی که می‌خواهد بشود مواجه است. شاید ارزش بعضی تصمیم‌ها دقیقا در همین باشد که به ما یادآوری می‌کنند هنوز در حال تبدیل شدن به کسی هستیم که انتخاب کرده‌ایم باشیم.