همه نظرهای صدرا
۱۶ نظر ثبتشده

وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ
ضمن احترام به سلیقه بقیه یکی دیگه از اون کتابای مزخرف پرفروش و ترند شده که واقعا درک نمیکنم این همه تعریف و تمجید برای چیه به جای اینکه یه رمان احساسی درباره این بیماری خاص باشه تبدیل شده به یه کتاب فانتزی بچگونه که پر از اتفاقات تخیلی و غیر منطقیه که تو قصه های پریون هم رخ نمیده همشون با هم

مارگارت میچل
مدت ها پس از دیدن فیلم بر باد رفته - که درود خدا بر ویکتور فلمنیگ بزرگ، ویوین لی زیبا و کلارک گیبل دوست داشتنی باد- تصمیم گرفتم که کتابش را هم بخوانم تا ببینم چرا این اثر همواره جزو بهترین داستان های تاریخ به شمار می رود دلیلش واضح است اول توجه فوق العاده به جزئیات به حدی که اگر کسی بخواهد بیوگرافی خودش را هم بنویسد نمیتواند انقدر موشکافانه عمل کند دوم شخصیت پردازی قوی و موثر سوم پیش بردن یک داستان عاشقانه در دل وقایع تاریخی و توجه به هردو به صورتی که این توجه باعث کاسته شدن از کیفیت بخش دیگر نمی شود

نسیم مرعشی
سخته نوشتن راجع به آذرباد و احساسات دوگانهای نسبت بهش دارم از یه طرف ایرادات قابل توجهی بهش وارده: استفاده از اصطلاحات سطحی که آدم فکر میکنه از هوش مصنوعی یا حتی گوگل ترنسلیت گرفته شدن "به غم نزدیک بودم" اصرار بیش از حد نویسنده به القای تلخی و غم و به کار بردن جملات و عبارات تکراری "گریه کردم گریه کرد صدای گریه میآمد بغض کردم بغض کرد روز تلخی بود غمگین بودم" صدها بار چنین جملاتی تکرار شدن که واقعا آزار دهنده بود وقتی شما چنین فضای تبآلود و غمناکی رو به تصویر میکشی، خود مخاطب طبیعتا غم رو درک میکنه، هی نیاز نیست یادآوری کنی چون از یه جایی به بعد قضیه لوس و مشئزکننده میشه و وقتی شما به این فکر میکنی که نویسنده این کار کسیه که هرس و پاییز رو به عنوان دو تا از بهترین آثار حداقل ده، بیست سال گذشته نوشته، بیشتر برات عجیب میشه ولی از یه طرف هم فکر میکنم که خیلی هم کتاب بدی نبود یه جاهایی تونست من رو با خودش همراه کنه هر چند که شخصیتسازی به نظرم در نیومده بود، ولی موضوع داستان برام قابل تامل بود جملات و دیالوگهای زیبایی هم داشت به خصوص آخرای کتاب و بهتریش با این مضمون که "من هم از ادامه دادن خستهام، هم از جنگیدن برای ادامه ندادن..." در کل از خوندنش به هیچ وجه پشیمون نیستم و کاملا راضیام ولی بعیده کتابی باشه که قصد بازخوانیش رو داشته باشم

فتانه حاج سیدجوادی
متوجه نقدا و نظرات منفیای که به این اثر وارد شده هستم و با بعضیاشونم موافقم عامهپسنده داستانش به ظاهر سطحیه خیلی ساده نوشته شده (واقعا اعصاب خرد کنه (البته کسایی که شوهر آهو خانم رو خوندن میدونن که دیگه چیزی قرار نیست بیشتر از اون اعصابشون رو خرد کنه:) ولی با تمام این تفاسیر من کتاب رو دوست داشتم بیشتر هم به خاطر پیامهای بسیار مهم و درستش عیناً چنین مسائلی رو در نزدیکان خودم دیدهام و به خاطر همین، یک کتاب تخیلی برام به حساب نمیاد... مسئله اول، فروکش کردن آتشه. همونطور که آرون تیبک تو کتاب "عشق هرگز کافی نیست" به زیبایی هر چه تمام مطرح میکنه: "وجود عشق به تنهایی هرگز نمیتواند یک رابطه موفق را شکل دهد چرا که به محض فروکش کردن آتش عشق، این مشکلات هستند که رابطه را هدایت میکنند و در صورتی که طرفین توانایی برطرف سازی آنها را نداشته باشند، شکست اتفاق میافتد" بحث مهم بعدی، هم سطح بودن خانوادههاست. واقعا مهمترین چیز در مورد یک شخص خانواده و فرهنگه. احمقانهترین حرف ممکنی که بارها و بارها شاید دور و بر خودمون هم شنیده باشیم اینه که من که قرار نیست با خانوادش ازدواج کنم! دقیقا برعکسه؛ تو با خانواده فرد ازدواج میکنی با عقایدش ازدواج میکنی با فرهنگش ازدواج میکنی با گذشتش ازدواج میکنی تو پیوندی حاصل میکنی با تمام آنچه که اون شخص رو تبدیل به فرد کنونی کرده دومین چیز احمقانهای که باز هم شاید شنیده باشیم اینه که من اون رو عوض میکنم؛ اون قول داده تغییر کنه باز هم آرون تیبک تو کتابش به این مهملات پاسخ داده این که شما با فرد نامتجانسی وارد رابطه بشین به بهانه عوض کردنش، عین خریته در مجموع فکر میکنم خانم سید جوادی در کتاب بامداد خمار، با سادهترین و صریحترین ادبیات ممکن، مسائل مهمی رو مطرح کرده مسائلی که توجه بهش، از خیلی از مشکلات روابط امروزی و طلاقها میتونه جلوگیری کنه در نهایت هم اسم کتاب واقعا برازنده هست و اون شعر بینظیر که جای به شدت درستی ازش استفاده شده " به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار..."

محمود دولت آبادی
این دل عجب حکایتها دارد... میسوزد، میسازد، میسوزاند، میشکند. از خونِ دل، قلم به خونِ جگر میزند و ماحَصَلش، به خونِ اشک آغشته میشود... چه قِصّههای خونباری دارد این دل! چه غُصّههای خونینی دارد این دل؛ مولانا میگفت: "به خونِ دل برآید کار درویش..." حافظ میگفت: "از خونِ دل نوشتم، نزدیک دوست نامه..." سعدی میگفت: "خونِ دل بود که از دیده به ساغر میشد..." صائب میگفت: "زنده میدارم به خون دل چراغ خویش را..." پس این جامِ سخن، جز به خون دل پر نشود و بیراه نیست که میگویند "آن سخن کز دل برآید، لاجَرَم بر دل مینشیند" داستان محمود دولت آبادی همین است... نون نوشتن، روایتیست از مصائب و مشکلاتی که در نوشتن آثارش متحمل شده. چه کابوسهایی که ندیده و چه پیکارها که نکرده جنگ با ساواک، با وزارت فرهنگ و هنر، با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، با سانسور، با خاطرات مشوش، با مشکلات خانوداگی و مهمتر از همه، جنگ با ناامیدی ... و اینگونه بود که کلیدر، کلیدر شد، جای خالی سلوچ شکل گرفت، و نیز، روزگار سپریشده مردم سالخورده، کارنامه سپنج و کلی اثر دیگر خلق شدند. دولت آبادی در نون نوشتن مینویسد: "برای یک فرد و یا برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس میکند که هیچ نقشی در پیشبرد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافیست تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در میآید؛ چون وقتی که انسان یا جامعه یا حتی گیاه رشد پیشروندهای نداشته باشد، الزاماً رهسپار فنا و نیستی میشود و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیشروندگی، دچار فساد و تباهی میشود. چه انتقام وحشتباری! چه انتقام موهنی، چه نکبتبار! وای برناامیدانی که ما هستیم... چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شرّ ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت درببرد؛ با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر میشود، چه جور آیندهای در انتظار ما خواهد بود؛ چه جور آیندهای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی میشوند و… وای برناامیدانی که ما هستیم! "

محمود دولت آبادی
"زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه میتوانی زخم را از قلبت وابکنی و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند..."

ارنستو ساباتو
بعضی وقتها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیارهای که میلیونها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شدهایم؛ بزرگ میشویم، تلاش و تقلا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم، دیگران هم میمیرند، و موجودات دیگری به دنیا میآیند تا این کمدی بیمعنی را از سر گیرند...

جان اشتاین بک، جان استاین بک
آلبرکامو در جایی مینویسد: " عادت به ناامیدی، از خود ناامیدی نیز بدتر است!" اما گمان میکنم که ناامیدی از امید واهی داشتن، به مراتب بهتر است. " الیَأسُ حُرٌّ "، یأس، آزادی است... تا وقتی که امیدی وجود داشته باشد، ترس از شکست، آزاردهنده خواهد بود؛ و بدتر از آن، شکستهایی که در پس امیدواریها رخ میدهند، بدگمانی، بیاعتمادی، خشم و در نهایت تنفر را به دنبال خواهند داشت. پس اگر امیدی وجود نداشته باشد، هرگز شکستی در کار نخواهد بود. امید اسارت است و یأس، آزادی. پس آیا انسان نباید امید داشته باشد؟ مگر میشود؟! مگر میتواند؟! مگر این شیطان درون میگذارد؟ کارش امید واهی دادن است؛ امید فردای بهتر، اتفاقات بهتر، آدمهای بهتر، شادی، خوشحالی، سرزندگی، شکوفایی... و این انسان مغموم، خام و ساده، باور میکند؛ به رغم هشدارها؛ " چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست! حریفا، گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است... " گاه حتی میداند که دارد اغفال میشود، میفهمد که دارد مضحکه و بازیچه دستِ این فلک لعبتباز میشود، اما... عاجزانه، سر فرود میآورد؛ دلیلش واضح است؛ چونان که تن به آب و غذا نیاز دارد، روحِ دردمند نیز، تشنه امید است. وعده بهشت برای چیست؟ مگر جز برای ارضاء کردن این روحِ آرزومند؟ انسان آزادی را دوست ندارد، چون برده آفریده شده است؛ برده زندگی! آزاد که باشد، حوصلهاش سر میرود و میافتد به دنبال غل و زنجیرش... آه که چه ترحمبرانگیز است این انسان! و چون، مادامی که ترحم در کار باشد، چهره نفرت، از لابهلای شاخههای آن سر بر میآورد، پس باید گفت، چه نفرتانگیز است این انسان... جان استاینبک عادت دارد که تلخ بنویسد و عادت دارد که انسان را، رو در روی حقایق بنشاند؛ در نگاشتن موشها و آدمها هم که دیگر سنگ تمام گذاشته است! هر بار که به یاد سیر این داستان میافتم، قلبم میگیرد؛ چه حکایت دردناکیست این موشها و آدمها؛ یا به عبارت دیگر، آدمها و آرزوهایشان، یا آدمها و امیدهایشان؛ و یا به تعبیر دقیقتر، آدمها و شکستهایشان...

آلبر کامو
تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد در واقع پاسخ صحیح است به مساله اساسی فلسفه. باقی چیزها، مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهد. این ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد.

آلبر کامو، تی جی نیومن، تی. جی نیومن
"فکرش را بکنید وقتی دارید از روی پل رد می شوید، یک نفر خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست. یا شما برای نجاتش خود را در آب می اندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار می شوید؛ یا او را به حال خودش می گذارید و می روید. ولی... شیرجه های نرفته گاهی کوفتگی های عجیبی به جا می گذارد!"

لئو تولستوی، لیو تالستوی
سومین تجربه کوتاه و جذاب از آقای تولستوی بعد از مرگ ایوان ایلیچ و پدر سرگی این دقیقا ایدهآل من برای یک داستانه بدون توضیحات اضافی و خستهکننده شخصیتپردازی قوی موضوعی جالب و البته دغدغهمند تنها نکتهایش رو که خوشم نیومد وجود دو تا پایان متفاوت بود پایان اول برای من بسیار عالی و بهترین پایان ممکن بود اما حتی اگه بدم میبود، بازم دوست نداشتم که سراغ پایان دیگهای برم کلا از این متنفرم و به نظرم کج سلیقگیه باعث میشه که قصه رو تموم نشده ببینم البته نه تموم نشده به معنای پایان باز؛ چون پایان باز هم اگه در جای مناسبش استفاده بشه (که بهترین مثالش فیلمای اصغر فرهادیه) به نوبه خود میتونه بهترین شیوه باشه اما این داستانای چند پایانه به من میگه که نویسنده خودش نتونسته با خودش به جمعبندی برسه و این کار رو به عهده مخاطب گذاشته البته ظاهرا تولستوی پایان دوم رو بعدها جایگزین پایان اول کرده و اصلا قصدش نبوده که دو تا پایان بذاره ولی خب به هر حال برای من یک قصه دو پایانه هست و اما بپردازیم به دغدغه کتاب که به نظر من بسیار جذاب و مهمه کشمکش میان میل/شهوت/هوس و اخلاق/وجدان/تعهد موضوع اصلی کتاب شیطان، بررسی و واکاوی یه واقعیت عمیق و جهانشموله تو زندگی انسان: کشمکش دائمی بین میل و اخلاق، یا به بیان دیگه، جدال همیشگی بین خواستههای غریزی و الزامهای وجدان و تعهد. در واقع میشه شیطان رو نه به عنوان موجودی ماورایی، بلکه به عنوان نیرویی درونی و روانشناختی پذیرفت. نیرویی که ریشه در تمایلات سرکوبشده، کششهای شهوانی و میل به لذت داره. این شیطان (نفس اماره) بخشی از طبیعت انسانه که در لحظههای خاص، مخصوصاً وقتی عقل یا ارزشهای اخلاقی تو موقعیت ضعف قرار میگیرن، بر اراده غلبه میکنه. دغدغه تولستوی اینه که نشون بده چطور این نیروی درونی، اگه نادیده گرفته بشه یا فقط سرکوب بشه، نه تنها از بین نمیره، بلکه پنهان و قویتر میشه و آخرش میتونه به رفتارهایی ویرانگر منجر بشه. حالا جالب میشه اگه گریزی بزنیم به روانشناسی یونگ و ایده سایه. سایه در روانشناسی تحلیلی یونگ، به اون بخش از شخصیت انسان گفته میشه که شامل ویژگیها، میلها و افکاریه که ما یا خودمون قبولشون نداریم یا جامعه و فرهنگ اطرافمون اونها رو نامطلوب میدونن، برای همین اونها رو سرکوب میکنیم و به ناخودآگاه میفرستیم. این ویژگیها میتونن منفی باشن، مثل خشم، شهوت، حرص یا میل انتقام و حتی مثبت، مثل استعداد یا شجاعتی که به خاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن پنهانش کردیم. از بچگی یاد میگیریم برای پذیرفته شدن، بعضی احساسات و رفتارها رو نشون ندیم؛ این بخشها به مرور جمع میشن و هویت سایه رو میسازن. سایه معمولاً مستقیم و آشکار خودش رو نشون نمیده، بلکه از راههایی مثل فرافکنی ظاهر میشه؛ یعنی ما ویژگیهایی رو که تو خودمون سرکوب کردیم، تو دیگران میبینیم و به شدت قضاوتشون میکنیم یا حتی ازشون متنفر میشیم (مثالش در کتاب اونجاست که یوگنی میگه این زن خود شیطانه!). مشکل اصلی اینه که چون سایه در ناخودآگاهه، تا وقتی انسان باهاش روبهرو نشه، میتونه کنترل رفتار رو در لحظات خاص به دست بگیره و باعث تصمیمهای ناگهانی یا حتی ویرانگر بشه. یونگ تأکید میکنه که سایه ذاتاً بد نیست، بلکه بخشی از تمامیت وجود ماست و اگر بهش آگاه بشیم و بتونیم ادغامش کنیم، انرژی نهفتهش میتونه به شکلی سالم و سازنده وارد زندگی بشه. فرآیند ادغام سایه یعنی شجاعت دیدن و پذیرفتن این بخش تاریک و یاد گرفتن اینکه چطور بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، از نیروش استفاده کنیم. از نگاه یونگ، شیطانی که تولستوی در این کتاب ازش حرف میزنه، درواقع همون سایهست که شخصیت اصلی داستان برای مقابله با اون، به جای حل مسئله، پاک کردن صورت مسئله رو انتخاب میکنه و چه بند جذابی رو تولستوی میاره "و به راستی اگر یوگنی اورتنیف را هنگام ارتکاب این جنایت دیوانه بشماریم همه مردم را باید دیوانه بدانیم. و دیوانهتر از همه بیتردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند..."

آلبر کامو
امروز مردم. شاید هم دیروز بود یا یا ماه پیش یا اصلا سالها پیش شاید هم هنوز به دنیا نیامدهام یا اگر هم آمدهام، تا کنون زندگی نکردهام...نمیدانم فقط میدانم که دیگر چیزی نیست. نه امیدی، نه رویایی، نه راه نجاتی. غرق در کابوسهای تکرار شونده در مواجهه با ترسهای سالیان دور و اندوه آینده در کشاکش جان کندن و ادامه دادن... هوا گرم است؛ گرم که نه، داغ! آنقدر داغ که هر لحظه امکان دارد چاقویی بردارم و فرو کنم بر تمامی افکارم، اعتقاداتم، باورهایم. چه بیگانهام با نفس کشیدن چه در تضادم با روشنایی چه عجینم با سیاهی متنفرم از خورشیدی که میتابد بر همه چیز و روشن میسازد حقایق تلخ را پوچیها را دردها را خستگیها را آه چه بیگانهام با توهمی که نامش را زندگی نهادهاند...

آلبر کامو
آلبر کامو نوشت: " زیستن تنها با آنچه انسان میداند و آنچه به یاد دارد و محروم از آنچه آرزو دارد، چقد سخت است..." و من یک عمر با تمام وجود درک کردم که چه آهی در این " چقدر" وجود دارد! آهی که پشت سالها دویدن و نرسیدن نهفته است؛ سالها آرزو کردن و شکست خوردن! خواستن و نتوانستن؛ و در نهایت تحقیر شدن! آخ که به قول آفاناسی فت " غمِ آن آتشی را دارم که بر فراز همه هستی درخشید و اکنون به قلب شب میرود و گریه سر میدهد..." و اینگونه بود طاعون به بهترین کتابی که در تمام طول زندگیم خواندهام، تبدیل شد؛ دفعه اول که قبل از کرونا آن را خواندم، عاشقش شدم و اکنون که بعد از کرونا دوباره به سراغش رفتم، عابدش! چه حماسهای وای خدای من! آن صحنه مکالمه تارو و ریو زیر نورِ فانوس و دریای درآمده به رنگ مهتاب.... "من به علم یقین میدانم که هر کسی طاعون را در درون خود دارد؛ زیرا هیچکس، نه هیچکس در دنیا در برابر آن مصونیت ندارد. و انسان باید پیوسته مواظب خود باشد تا مبادا در یک لحظه حواس پرتی با تنفس به صورت دیگری، طاعون را به او منتقل کند, طاعون زده بودن بسیار خسته کننده است، اما خسته کنندهتر آن است که انسان نخواهد طاعون زده باشد! برای همین است که همه مردم خسته به نظر می رسند، زیرا امروزه همه مردم تا اندازهای طاعونی هستند. و باز به همین سبب، چند نفری که نمیخواهند طاعون زده باشند، با خستگی بی پایانی مواجه میشوند و در نهایت در مییابند که هیچ چیز به جز مرگ آن ها را از آن نجات نخواهد داد." و هیچ چیز جز مرگ ما را نجات نخواهد داد! و گمان میکنم اگر "بیگانه" یکی از بهترین شروعهای تاریخ ادبیات را داشته باشد، "طاعون"، بیشک، یکی از باشکوهترین پایانها را دارد "ریو، فریادهای شادی را که از شهر برمیخاست میشنید و به یاد میآورد که این شادی پیوسته در معرض تهدید است. مردم نمیدانستند اما او میدانست که در کتابها نوشتهاند که باسیل طاعون هرگز نمیمیرد و از میان نمیرود؛ ممکن است دهها سال در میان اثاث خانه و ملافهها بخوابد، توی اتاقها، زیرمینها، چمدانها، دستمالها و کاغذ پارهها منتظر بماند و در نهایت، شاید روزی برسد که طاعون، برای بدبختی و تعلیم انسانها، موشهایش را بیدار کند و بفرستد تا در درون شهری خوشبخت بمیرند...."



