«از خیابان میگذرم اما اینبار دستی نیست که مرا نگه دارد(:»
صفحه ی آخر
They Both Die at the End
«هر دو در نهایت میمیرند» رمانی احساسی و پرتعلیق از آدام سیلورا است که در جهانی میگذرد که در آن، خبر مرگ هر انسان از قبل معلوم میشود. داستان با همین ایده تکاندهنده آغاز میشود و از دل آن، روایتی درباره ترس، انتخاب، تنهایی و ارزشِ لحظههای باقیمانده شکل میگیرد. در مرکز این رمان، دو نوجوان قرار دارند که هر کدام با اضطرابِ آخرین روز زندگیشان روبهرو هستند. آشنایی آنها در شبی آغاز میشود که میدانند پایان نزدیک است، اما همین آگاهی بهانهای میشود برای نزدیکتر شدن، فهمیدن خود و بازنگری در چیزهایی که تا امروز به تعویق افتاده بود. فضای کتاب تلخ، انسانی و در عین حال امیدبخش است؛ اثری که هم به مرگ فکر میکند و هم به زندگی، هم به فقدان و هم به پیوند. اگر به رمانهای نوجوان و جوانپسند با حالوهوای عاطفی، مفهومی و شخصیتمحور علاقه دارید، این کتاب میتواند تجربهای متفاوت و ماندگار باشد.

مترجم: میلاد بابانژاد
ناشر: نون
نوع جلد: شومیز
قیمت ثبت نشده

مترجم: ملیکا بیگی
ناشر: اندیشه بیگی
نوع جلد: شومیز
قیمت ثبت نشده

مترجم: میلاد بابانژاد
ناشر: نون
نوع جلد: جلد سخت
قیمت ثبت نشده

مترجم: فهیمه قاسمی
ناشر: یوشیتا
نوع جلد: شومیز
قیمت ثبت نشده

مترجم: الهام داوری
ناشر: شیرمحمدی
نوع جلد: شومیز
قیمت ثبت نشده

مترجم: میلاد بابانژاد-الهه مرادی
ناشر: نشر نون
نوع جلد: شومیز
قیمت ثبت نشده

مترجم: نازنین امیری
ناشر: چلچله
نوع جلد: شومیز
قیمت ثبت نشده
جملههای ماندگار
«از خیابان میگذرم اما اینبار دستی نیست که مرا نگه دارد(:»
صفحه ی آخر
«زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین.»
«جای کشتی در بندرگاه امن است اما این چیزی نیست که کشتی برای آن ساخته شده باشد!»
«گفت عشق قدرت ابرقهرمانی ما آدم هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمیشه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصا وقتی آدم بزرگتر میشه. بعضی وقتها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.»
صفحه ۲۲۰
«حق با اوست. با این کارم به خودم سخت میگیرم. خودم را عقب نگه میدارم. سال ها از زندگیام را صرف احتیاط برای زنده ماندن کردم تا بلکه زندگی طولانی تری داشته باشم و ببینید این روش من را به کجا رسانده است. در خط پایان هستم و هرگز لذت مسابقه دادن را تجربه نکردم.»
صفحه ۱۲۷
«امروز، پوشیدن این پیراهن به معنی نزدیک نگه داشتن لیدیا به خودم است.»
«مرگ کهنگی را از میان میبرد و تازگی را جایگزین میکند.»
«انقلابی که هر کسی توان تحملش را ندارد و او تنهایی از پسش برآمد.»
صفحه ۱۴۰
۱ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
۱۴۰۵/۴/۱۰
اگر مدتیه که اشکتون در نیومده، قطعا بخونیدش. ایده ی قشنگ + قلم قشنگ = اشک های تمام نشدنی 😂
۱۴۰۵/۵/۲۷
یادش بخیر :))) کتابی که واقعا ارزش خوندن داشت نشون میده چقدر زندگی رو سطحی گرفتیم و چقدر آرزو که هنوز دنبالشون نرفتیم؛
۱۴۰۵/۵/۲۴
فوق العادس اگه تونستین زبان اصلیشو بخونین عالی میشه ولی اگر نتونستین هم چیز خاصی رو از دست ندادین اونقدرا هم سانسور نشده فکر کنم
۱۴۰۵/۵/۲۹
کتاب خیلییی قشنگیههه جلد دومش هم قشنگه مخصوصا دیدن متیو و روفوس و اون برخورد کوتاهشون، از قشنگترین قسمتهای کتاب بود؛ انگار یه تکه از گذشته دوباره زنده شد. 🥹📖
۱۴۰۵/۵/۲۵
واقعا داستان جالبی داره اما اونطور که باید روی کاغذ نیومده نویسنده داستان بمبی به سرش خورد ولی اصلا خوب ننوشته کاراکتر های اصلی تازه صفحه ۷۰ به بعد باهم اشنا شدن و این یعنی عملا یک سوم کتاب رفته سلیقه من نبود به شخصه و اینکه اولین کتابی ام بود رمانی که خوندم منو از این ژانر دور کرد ولی بعدش با کتاب های خیلی بهتری اشنا شدم درکل تنها کتابی که هیچ وقت دوسش نداشتم این بود🤷♀️