خانه کتاب بی

هر دو در نهایت می میرند

They Both Die at the End

نویسنده:آدام سیلورا
۷۷۱ بازدید
در لیست ۱۰۰ کتاب پربازدید سایت

معرفی کتاب هر دو در نهایت می میرند

«هر دو در نهایت می‌میرند» رمانی احساسی و پرتعلیق از آدام سیلورا است که در جهانی می‌گذرد که در آن، خبر مرگ هر انسان از قبل معلوم می‌شود. داستان با همین ایده تکان‌دهنده آغاز می‌شود و از دل آن، روایتی درباره ترس، انتخاب، تنهایی و ارزشِ لحظه‌های باقی‌مانده شکل می‌گیرد. در مرکز این رمان، دو نوجوان قرار دارند که هر کدام با اضطرابِ آخرین روز زندگی‌شان روبه‌رو هستند. آشنایی آن‌ها در شبی آغاز می‌شود که می‌دانند پایان نزدیک است، اما همین آگاهی بهانه‌ای می‌شود برای نزدیک‌تر شدن، فهمیدن خود و بازنگری در چیزهایی که تا امروز به تعویق افتاده بود. فضای کتاب تلخ، انسانی و در عین حال امیدبخش است؛ اثری که هم به مرگ فکر می‌کند و هم به زندگی، هم به فقدان و هم به پیوند. اگر به رمان‌های نوجوان و جوان‌پسند با حال‌وهوای عاطفی، مفهومی و شخصیت‌محور علاقه دارید، این کتاب می‌تواند تجربه‌ای متفاوت و ماندگار باشد.

مشخصات کتاب هر دو در نهایت می میرند

صفحات
336
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
ISBN
9786008740254
چاپ اول
2017

نسخه‌ها و ترجمه‌های موجود

درباره آدام سیلورا

تصویر آدام سیلورا

آدام سیلورا

Adam Silvera

آدام سیلورا نویسنده آمریکاییِ ادبیات نوجوان و جوانان است که بیشتر با رمان‌های احساسی و شخصیت‌محورش شناخته می‌شود. او در آثارش معمولاً به موضوع‌هایی مثل سوگ، هویت، عشق، دوستی و تجربه‌های دشوارِ نوجوانی می‌پردازد و همین نگاه صمیمی و پر احساس، نوشته‌هایش را برای خوانندگان جوان بسیار قابل‌لمس کرده است. از شناخته‌شده‌ترین آثار او می‌توان به رمان‌های «هر دو در پایان می‌میرند» و «تاریخچه‌ای از آینده» اشاره کرد. سیلورا در داستان‌پردازی، به روابط انسانی و لحظه‌های تلخ‌وشیرین زندگی توجه ویژه‌ای دارد و نثرش ساده، روان و در عین حال تاثیرگذار است.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های هر دو در نهایت می میرند

افزودن جمله
Nooshin

@witty · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«از خیابان میگذرم اما اینبار دستی نیست که مرا نگه دارد(:»

صفحه ی آخر

Daryakiani

@daryakiani · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین.»

Nooshin

@witty · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«جای کشتی در بندرگاه امن است اما این چیزی نیست که کشتی برای آن ساخته شده باشد!»

사리라

@sarira · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«گفت عشق قدرت ابرقهرمانی ما آدم هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمیشه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصا وقتی آدم بزرگتر میشه. بعضی وقت‌ها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.»

صفحه ۲۲۰

사리라

@sarira · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«حق با اوست. با این کارم به خودم سخت می‌گیرم. خودم را عقب نگه می‌دارم. سال ها از زندگی‌ام را صرف احتیاط برای زنده ماندن کردم تا بلکه زندگی طولانی تری داشته باشم و ببینید این روش من را به کجا رسانده است. در خط پایان هستم و هرگز لذت مسابقه دادن را تجربه نکردم.»

صفحه ۱۲۷

사리라

@sarira · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«امروز، پوشیدن این پیراهن به معنی نزدیک نگه داشتن لیدیا به خودم است.»

🍃 𝐀𝐦𝐢𝐫𝐫𝐞𝐳𝐚

@amirrezalotfi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«مرگ کهنگی را از میان میبرد و تازگی را جایگزین میکند.»

Fatm

@sunshine · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«انقلابی که هر کسی توان تحملش را ندارد و او تنهایی از پسش برآمد.»

صفحه ۱۴۰

دیدن همه‌ی جمله‌ها

فعالیت خواننده‌ها

۱ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب هر دو در نهایت می میرند

Parnian

۱۴۰۵/۴/۲۷

بنظرم باید ورژن انگلیسیش رو بخونین

Zhal

۱۴۰۵/۴/۱۰

اگر مدتیه که اشکتون در نیومده، قطعا بخونیدش. ایده ی قشنگ + قلم قشنگ = اشک های تمام نشدنی 😂

Ruy

۱۴۰۵/۵/۲۴

من با این کتاب گریه کردم.

Shiva

۱۴۰۵/۵/۲۷

یادش بخیر :))) کتابی که واقعا ارزش خوندن داشت نشون میده چقدر زندگی رو سطحی گرفتیم و چقدر آرزو که هنوز دنبالشون نرفتیم؛

Shervin

۱۴۰۵/۵/۲۴

این کناب جلد دو هم داره که بنظر من خیلیییییی جالبه حتما اونم بخونین

Shervin

۱۴۰۵/۵/۲۴

فوق العادس اگه تونستین زبان اصلیشو بخونین عالی میشه ولی اگر نتونستین هم چیز خاصی رو از دست ندادین اونقدرا هم سانسور نشده فکر کنم

RASTA

۱۴۰۵/۵/۲۴

قشنگ ترین عشق رو توش دیدم

Narges

۱۴۰۵/۴/۲۲

به قدر کافی احساساتتونو قلقلک میده

Kosar

۱۴۰۵/۵/۲۹

کتاب خیلییی قشنگیههه جلد دومش هم قشنگه مخصوصا دیدن متیو و روفوس و اون برخورد کوتاهشون، از قشنگ‌ترین قسمت‌های کتاب بود؛ انگار یه تکه از گذشته دوباره زنده شد. 🥹📖

Niki

۱۴۰۵/۵/۲۵

واقعا داستان جالبی داره اما اونطور که باید روی کاغذ نیومده نویسنده داستان بمبی به سرش خورد ولی اصلا خوب ننوشته کاراکتر های اصلی تازه صفحه ۷۰ به بعد باهم اشنا شدن و این یعنی عملا یک سوم کتاب رفته سلیقه من نبود به شخصه و اینکه اولین کتابی ام بود رمانی که خوندم منو از این ژانر دور کرد ولی بعدش با کتاب های خیلی بهتری اشنا شدم درکل تنها کتابی که هیچ وقت دوسش نداشتم این بود🤷‍♀️