خانه کتاب بی

مرشد و مارگریتا

The Master and Margarita

۶۸۹ بازدید
در لیست ۱۰۰ کتاب پربازدید سایت

معرفی کتاب مرشد و مارگریتا

«مرشد و مارگریتا» از مشهورترین رمان‌های میخائیل بولگاکف، روایتی چندلایه و خیال‌انگیز از ورود شیطان و همراهان عجیبش به مسکو است؛ حضوری که نظم ظاهری شهر را به هم می‌ریزد و ریا، ترس، قدرت و خودفریبی را زیر نور تیز طنز قرار می‌دهد. در کنار این خط داستانی، سرگذشت نویسنده‌ای منزوی و معشوقه‌اش مارگریتا نیز پیش می‌رود و به رمان، حال‌وهوایی عاشقانه، تلخ و پرکشش می‌دهد. این اثر فقط یک داستان فانتزی یا هجو اجتماعی نیست؛ گفت‌وگویی است میان واقعیت و خیال، ایمان و تردید، آزادی و سرکوب. بولگاکف با نثری سرزنده و گاه شاعرانه، مسکوِ دوران استالین را به صحنه‌ای می‌برد که در آن خنده و هراس، طنز و فلسفه، و جنون و معنا مدام در هم می‌پیچند. همین ترکیب است که کتاب را برای خواننده‌های جدی و علاقه‌مند به رمان‌های چندوجهی جذاب می‌کند. اگر به ادبیات روسیه، رمان‌های فلسفی و آثاری با فضای نمادین و غیرمنتظره علاقه دارید، «مرشد و مارگریتا» انتخابی خواندنی است. این کتاب از آن دست رمان‌هایی است که هم سرگرم می‌کند و هم ذهن را درگیر می‌سازد؛ اثری درباره عشق، قدرت، هنر و امکان رستگاری در جهانی آشفته.

مشخصات کتاب مرشد و مارگریتا

صفحات
534
زبان
fa
نوع جلد
جلد سخت
ISBN
9789647443272
چاپ اول
1967

نسخه‌ها و ترجمه‌های موجود

درباره میخائیل بولگاکف

تصویر میخائیل بولگاکف

میخائیل بولگاکف

Mikhail Bulgakov

میخائیل بولگاکف نویسنده، نمایشنامه‌نویس و پزشک روس بود که نامش بیش از همه با رمان «مرشد و مارگاریتا» شناخته می‌شود. او در آغاز مسیر حرفه‌ای‌اش پزشکی خواند و تجربه‌هایش از جنگ، انقلاب و زندگی در شوروی بعدها در نوشته‌هایش بازتاب پیدا کرد. نگاه تیزبین، طنز تلخ و ترکیب واقع‌گرایی با خیال‌پردازی از ویژگی‌های برجسته آثار اوست. بولگاکف در کنار رمان‌هایش، نمایشنامه‌ها و داستان‌هایی نوشت که اغلب با سانسور و دشواری‌های انتشار روبه‌رو شدند. آثار او معمولاً به برخورد انسان با قدرت، آزادی، ترس و وجدان می‌پردازند و به همین دلیل همچنان خواندنی و اثرگذار مانده‌اند. «دل سگ»، «تخم‌مرغ‌های شوم» و «گارد سفید» از دیگر آثار شناخته‌شده او هستند.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های مرشد و مارگریتا

افزودن جمله
Fa

@fa_reads · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«طوری حرف می زنی که انگار وجود شر و ظلمت را منکری. حالا مرحتما فکرش را بکن: اگر شر در کار نمی بود، کار خیر شما چه فایده ای می داشت؟ و بدون سایه و ظلمت، دنیا چه شکلی پیدا می کرد؟ مردم و چیز ها سایه دارند. مثلا این سایه ی شمشیر من است. موجودات زنده و درخت ها هم سایه دارند... آیا می خواهید زمین را از همه درخت ها و از همه موجودات پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟ خیلی احمقی»

دیدن همه‌ی جمله‌ها

فعالیت خواننده‌ها

۶ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب مرشد و مارگریتا

علی سیف

۱۴۰۵/۵/۲۸

اولین تجربه‌ی من از ادبیات سورئال بود. همیشه یه حس مقاومت داشتم، شاید چون نمی‌دونستم دقیقاً چی در انتظارمه. ولی این کتاب کاری کرد که نظرم عوض بشه. اوایل، مخصوصاً با این همه اسم عجیب و پرش‌های داستانی، چندباری از قصه پرت شدم، ولی دوباره برمی‌گشتم. انگار کتاب یه جور جاذبه‌ی خاص داشت که نمی‌شد ازش فرار کرد. بیشتر از همه، تمثیل‌هاش برام جذاب بودن. اونجاهایی که نشون می‌داد آدم‌ها چطور با عادت‌ها و تصمیم‌های خودشون نابود می‌شن. یه حسی مثل فیلم *Se7en* داشت، البته نه اون‌قدر تاریک و خشن، ولی با همون منطق سرنوشت‌ساز. چندتا دیالوگ بود که خیلی باهام موندگار شد. مثلاً وقتی که ولند به مرشد می‌گه: *"دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند."* عجب جمله‌ای! حس جاودانگی هنر رو با یه جمله منتقل می‌کنه. ناخودآگاه یاد فیلم‌های رسول‌اف افتادم و اون فضای سنگینی که می‌سازه. یا اون صحنه که متی باجگیر پیش ولند میاد و بحث شر و سایه پیش میاد؛ اینکه شر همیشه هست، چون هر چیزی سایه داره. یه تلنگر فلسفی عمیق که ذهنمو مشغول کرد. *اسپویل* اما پایان داستان... راستش رو بخوای، حس کردم یه چیزی کمه. انتظار داشتم یه اتفاق خاص، یه جمله‌ی به‌یادماندنی، یه نقطه‌ی اوج که سرنوشت مرشد و مارگاریتا رو تکمیل کنه. ولی در عوض یه جور *"خوب و خوش زندگی کردند"* تحویلمون داد. شاید این هم یه جور پیام خاص داشت، ولی برای من یه کم ابتر موند. "مرشد و مارگاریتا" یه رمان معمولی نیست، یه سفره؛ سفری که شاید اوایلش سخت باشه، ولی وقتی توش غرق بشی، دیگه راه برگشت نداری. یه تجربه‌ی عمیق و ماندگار که پیشنهاد می‌کنم ازش فرار نکنید."

Ardalan

۱۴۰۵/۵/۲۴

این کتاب یه رمان درباره قدرت عشق، آزادی هنر، و جنون آدمهاییه که حقیقت رو می‌بینن، توی دنیایی که حقیقت رو کشتن. خوندنش مثل یه رویای تب‌دار و جذابه که تا آخرین صفحه ولت نمیکنه. به نظرم از اون کتاب‌هاییه که آدم تا تهش میره، می‌بنده و میگه این دیگه چی بود که خوندم؟! و تا مدتها توی ذهنش میمونه.

Fatemeh

۱۴۰۵/۵/۲۳

این کتاب کاری کرد که مرز های خیر و شر برایم کمی جابه‌جا شوند. فهمیدم شاید مسئله همیشه << خوب بودن >> نیست، مسئله صادق بودن با ذات خویش است. ولند تاریک بود اما کوچک نبود، خطرناک بود اما مبتذل نبود. و شاید قربانیان داستان در آخر قربانی ذات خود میشدند. جهان آن‌قدرها هم سیاه و سفید نیست‌.

Fa

۱۴۰۵/۵/۲۳

کتاب خیلی جذابیه. این که نویسنده ای در آن دوره از روسیه تونسته مرز بین واقعیت و خیال رو برداره، واقعا شگفت انگیزه. توصیه می کنم اگر اولین بار هست از بولگاکف می خوانید با کتاب قلب سگی شروع کنید.