«گرامشی، یک رهبر سوسیالیست اتحادیهی کارگری را برای تمجید از پرولتاریا به مثابهی طبقهای «با دستانی پینهبسته و مغزی که با فرهنگ و بیماری مدرسی آلوده نشده است» به باد انتقاد گرفت. گرامشی اعتقاد داشت که طبقات استثمارشده بدون فرهنگ هرگز نمیتوانند امیدوار باشند که نقش خود را در تاریخ یا حقوق یا وظایف خود را درک کنند. وی در ادامه توضیح داد که محرک آزادی و تغییر اجتماعی از فرایند «تأمل خردورزانه» نشئت میگیرد و به این دلیل است که «کار شدید انتقادی، نفوذ فرهنگی و گسترش ایدهها مقدم بر هر انقلابی قرار دارد…»
صرفِ اینکه انسان تحت فشار یا استثمار باشد، لزوما به این معنا نیست که نسبت به موقعیت خودش آگاهی دارد یا میتواند آن را تغییر دهد. برای من، اهمیت این نگاه در این است که فرهنگ را از یک امر تزئینی و مخصوص طبقات برخوردار جدا میکند و آن را به مسئلهای حیاتی برای آزادی تبدیل میکند. تا وقتی آدم نتواند شرایطی را که در آن زندگی میکند بفهمد، حتی اعتراضش هم ممکن است فقط واکنشی به درد باشد، نه تلاشی آگاهانه برای تغییر. به همین دلیل این بخش برایم جالب بود؛ گرامشی پیش از تغییر جهان، روی تغییر شیوهی فهمیدنِ جهان تأکید میکند.
















