با زبانی شاعرانه و ریتمی آرام، حس رخوت و کرختی را به خواننده منتقل میکند. پرک با سبک خاصش که گاهی یادآور نویسندگان مدرنیستی چون کافکا و بکت است، دنیایی را میسازد که در آن زندگی، معنای مشخصی ندارد و گذر زمان چیزی جز یک جریان بیپایان نیست. شخصیت اصلی، در حالی که از روزمرگی میگریزد، به دام یکنواختی تازهای میافتد که در آن حتی بیتفاوتی هم بدل به عادت میشود. یکی از ویژگیهای جالب این اثر، استفاده از زاویه دید دوم شخص است. نویسنده با خطاب قرار دادن مستقیم شخصیت اصلی، نوعی فاصلهگذاری ایجاد میکند که تأثیرگذاری روایت را دوچندان میسازد. این شیوه روایت، خواننده را در موقعیت شخصیت قرار داده و او را درگیر این وضعیت ذهنی خاص میکند. «مردی که خواب است» سفری درونی به ژرفای انزوا، پوچی و معناگریزی است؛ کتابی که مخاطب را به تأمل دربارهی وضعیت انسان معاصر و جایگاه او در دنیای مدرن وامیدارد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
شاید زندگی پیدا کردن بخشهایی از خودمان در تکههایی از یک کل منسجم است..
«انسان تنها آفریدهای است که نمیخواهد آن چیزی باشد که هست.»
من معمولاً ناخودآگاه پیچشهای داستانی رو، درست یا غلط، قبل از اینکه بهشون برسم حدس میزنم؛ ولی توی این کتاب دقیقاً جایی که انتظارشو نداشتم، داستان پیچید. و چه پیچشی! اونم وسط یه داستان ساده و عاشقانه.
چه تنهایی عجیبی پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد تنهاست. نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
برخی اشخاص از لحاظ حدت فکر و نیروی تصور بسیار ضعیفند و هر حادثهای، اگرچه مانند دشنهٔ تیزی بر مغزشان فرود آید، وقتی که خودشان شاهد آن نباشند، هرگز آنان را متأثر نمیسازد. اما اگر کوچکترین حادثهای در برابر چشمشان، به اندازهای نزدیکتر که خودشان آن را احساس کنند، اتفاق بیفتد، هماندم هیجان سختی از خود بروز میدهند و در آن حال عدم علاقهای را که به حوادث دنیای خارج نشان میدادند با شدت مبالغهآمیزی جبران میکنند.
انسان همین که توانست لبازلب بردارد و کلمهای بر زبان آورد، دیگر همۀ موانع از پیش پای برداشته میشود و هیچ اشکالی برای سختن گفتن در میان نمیماند. اشکال در گفتن همان کلمهای است که در آغاز کار باید از دهان بیرون آید.
انکار این نکته که زن ممکن است در ساعتهای بیشمار زندگانیش در برابر عواملی نیرومندتر از اراده و فکر خود سر تسلیم فرود آورد، دلیل این است که ما از غرایز خود میترسیم. بیشتر زنان از اینکه، تنها به خیال خودشان، نیرومندتر، پارساتر، پاکتر از زنان دیگر هستند، لذت میبرند اما به نظر من زنی که آزادانه و بیپروا از غریزۀ خود متابعت میمند، هزاربار بر آن زنی شرف دارد که در کنار شوهرش او را فریب میدهد.
به نظر من اصلا کتاب جالبی نبود
کتاب قشنگیه ارزش یه بار خوندن رو داره اما خب از نظر من ایده ی داستان خیلی جذابه اما خب داستان سرایی ایش معمولی تره و میتونست بهتر باشه اما در کل ارزش خوندن داره
کتاب بسیار قشنگیه ارزش یه بار خوندن رو داره اما خب از نظر من ایده ی داستان خیلی جذابه اما خب داستان سرایی ایش معمولی تره و میتونست بهتر باشه اما در کل ارزش خوندن داره
آدم می تواند سال ها زنده بماند , بی آنکه زندگی کرده باشد.
ما نمیتوانیم بیگناهیِ هیچکس را تأیید کنیم، در حالی که میتوانیم با اطمینان گناهکاریِ همه را تأیید کنیم
اولین که توی بچگی باهاش کتاب خوندن رو شروع کردم و بالای پنج بار خوندمش
صبح وقتی که درها بسته بود، همه اهل خانه میخواستند به اتاقش هجوم بیاورند و حالا که درها باز بود کسی نمیآمد او را ببیند
بسیار کتاب زیبایی بود از خواندنش لذت بردم و خیلی برایم خاطره انگیز بود ، حتی در زمانی که به دنبال سرگرمی و حواس پرت کنی بودم توانستم این کتاب را پیدا کنم و تا آخر عمرم فراموشش نمی کنم ! فضای کلاسیک داستان من را جذب کرد ، و یک بحث جالبی که داشت این بود که کتاب اصلا مثل بقیه کتاب ها دارای بخش های کسل کننده نیست ...
به نظرم ارزش خوندن نداره
مسخ رو سه بار خوندم. بار اول، وقتی سنم کمتر بود، واقعاً با خودم گفتم این دیگه چه داستان مسخرهایه! اما سالها بعد که دوباره خوندمش، تازه فهمیدم کافکا اصلاً دربارهی حشره شدن یک آدم حرف نمیزنه؛ دربارهی آدمیه که وقتی دیگه نتونه مفید باشه، کمکم برای دیگران از انسان بودن میافته. داستان گرگور بیچاره رو هر بار که خوندمش، برام غمگینتر شد. شاید بعضی کتابها رو نمیشه با سن کم فهمید؛ باید یه مقدار از زندگی رو زندگی کرده باشی تا بفهمی کافکا دقیقاً کجای آدم رو نشونه گرفته
ای کاش این داستان در کتاب فارسی دوره ابتدایی قرار می گرفت. عالی
باید اهل ادبیات کلاسیک انگیلیسی باشی تا لذت ببری به شخصه زیاد دوست نداشتم
