خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

اینکه این کتاب رفتار گربه ها رو به عنوان یک الگو برای زندگی انتخاب کرده خیلی جذابه. کلا یه کتابی پر از حال خوبه

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

سال بلوا

ارزش خوندن داشت اما پایان بندیش یک مقدار باز بود برای من.

کوری

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

سال بلوا

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

سال بلوا

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید       چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

سال بلوا
MMeli@meliجمله

آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟

شب های روشن

حس زنده شدن یک نوستالژی رو بهم میده، و جالب اینجاست که توی سن ۲۵ سالگی بیشتر باهاش اخت شدم. کاش در اون سالها به دنیا می‌اومدم و دنیای اون سالهارو تجربه میکردم.

حس زنده شدن یک نوستالژی رو بهم میده، و جالب اینجاست که توی سن ۲۵ سالگی بیشتر باهاش اخت شدم. کاش در اون سالها به دنیا می‌اومدم و دنیای اون سالهارو تجربه میکردم.

این کتاب یک واقعه رو از دید سه فرد تعریف میکنه و واقعا برای من اینطور بود که با هر زاویه دیدی تازه میفهمیدم چرا این اتفاق افتاده

بندها

اگر زنی عاشق باشد اخ ، زنِ عاشق معایب و حتی بدجنسی های مرد محبوبش را توجیه می‌کند طوری که خود مرد هم تا به حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی هایی بیاورد . بنظرم قشنگ ترین قسمت کتاب همین پاراگراف بود

نازنین

حقیقتش زیاد دوست نداشتم. از خوندنش لذت نبردم. اینکه بقیه همیشه ازش تعریف می‌کردند اینطور نبود. برای یکبار خوندن بد نبود. ولی کتابی نیست که به کسی معرفی کنم.

شب های روشن

اگر زنی عاشق باشد اخ ، زنِ عاشق معایب و حتی بدجنسی های مرد محبوبش را توجیه می‌کند طوری که خود مرد هم تا به حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی هایی بیاورد بنظرم قشنگ ترین قسمت کتاب همین پاراگراف بود

نازنین

انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

صد سال تنهایی

خیلی دوست داشتنی بود برای من و به نظرم مهمه که آدم در برهه‌ای این کتاب رو بخونه که بهش احتیاج داره، دیدگاه جدیدی به زندگی رو می‌سازه.

و اینک آن ساعت تاریکی شب فرا رسیده است که گورستان ها دهان باز کرده خمیازه می‌کشند و دوزخ با نفس های شومش بر این جهان بلا می‌دمد‌ هنگامی است که اگر اراده کنم میتوانم خون گرم بنوشم و چنان اعمالی مرتکب شوم که روز از دیدن آنها به لرزه بیفتد

هملت

و اینک آن ساعت تاریکی شب فرا رسیده است که گورستان ها دهان باز کرده خمیازه می‌کشند و دوزخ با نفس های شومش بر این جهان بلا می‌دمد‌ هنگامی است که اگر اراده کنم میتوانم خون گرم بنوشم و چنان اعمالی مرتکب شوم که روز از دیدن آنها به لرزه بیفتد

هملت