خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

من ابتدا کتاب چاپ نشر چشمه را خریدم که متوجه شدم یک داستان را ترجمه نکرده. از نشر نیماژ نسخه دیگری تهیه کردم که کامل بود

اول شخص مفرد

خدای من یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

شب های روشن

اگررشته هایی مرتبط با کار تو بیمارستان روان میخونید حتما تو یکی از شیفتاتون این کتابو شروع کنید😈

بخش دی

کتاب زیبایی بود . من تازه شروع به خواندن آثار معروف از نویسندگان بزرگ کرده بودم و قبل از این کتاب کتاب شب های روشن را مطالعه کرده بودم . با این کتاب بیشتر ارتباط گرفتم و به نظرم از لحاظ نوشتاری نیز ساده و روان تر بود . پیشنهاد می کنم بخوانید و لذت ببرید .

ملت عشق کتابی نیست که فقط درباره‌ی عشق باشد؛ *ملت عشق* یادآوری می‌کنه که گاهی برای پیدا کردن خودِ واقعی‌مون، باید خودمونو گم کنیم، همه‌چیزو زیر سؤال ببریم و از باورهای قدیمی‌مون رها شیم. ✨

The Forty Rules of Love

پس کتاب هری پاترش کو؟؟؟ کتابی که زندگی بانو رولینگ رو عوض کرد.. شما بیا کتاب هری پاترش رو اضافه کن والا تو سایتی که راجع به کتابخونیه و کتابای هری پاتر داخلش نباشه، به درد نمیخوره

گور روان

ممکنه اسم کتاب تو‌نگاه اول خیلی جالب نباشه براتون ولی نگاهتون رو نسبت به سختیا عوض میکنه و روتین زندگیتون رو متحول میکنه

امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همه‌جا هست. گل‌های سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین می‌کنند، همین گل‌ها که به شکل هولناکی زنده‌اند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آن‌ها را در آب می‌گذاریم و واداراشان می‌کنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق می‌ورزند، به تماشای سکرات مرگ.

مادرم

دیگر همه‌چیز تمام شده است و او تا ابد خاموش است ــ سکوت سمج، ناشنوایی سمج، بی‌اعتنایی مخوف مردگان. ای مردگان عزیز، آیا دست‌کم اینک شادمانید که سرانجام از دست ما زندگان نابکار خلاص شده‌اید؟

مادرم

زشت این است که در این دنیا، برای آن‌که تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمی‌کند.

مادرم

‌ در کتاب ارباب مگس‌ها، به قلم ویلیام‌گلدینگ، جنگ جهانی آغاز می‌شود و قرار است حمله‌ی اتمی صورت گیرد. برای این‌که بچه‌ها از بین نروند انگلیسی‌ها می‌آیند و بچه‌ها را سوار هواپیما می‌کنند که ببرند به جزیره‌ای امن و دور در اقیانوس آرام، به منظور جلوگیری از انقراض نوع بشر. هواپیما سقوط می‌کند و همه‌ی بزرگسالان می‌میرند و بچه‌ها زنده می‌مانند. این بچه‌ها سیستمی حکومتی و زندگی‌ای اجتماعی برای خود ایجاد می‌کنند. چندنفر کشته می‌شوند. سر کشته‌ها را بر سر نیزه می‌کنند که بعدتر هواپیما سیگنال می‌فرستد و جایشان را پیدا می‌کنند. و وقتی که می‌آیند پیدایشان کنند، آن افسری که این بچه‌ها را می‌بیند دچار وحشت می‌شود از این‌که تا چه حد این بچه‌ها به وحشی‌گری دچارند و همدیگر را کشته‌اند اما تا چشم بچه‌ها به بزرگ‌ترها می‌افتد دوباره تبدیل می‌شوند به همان بچه‌های ‌هشت‌تا ده‌ساله و نجات پیدا می‌کنند و آن ماسک تمدن دوباره برچهره‌ها زده می‌شود و این ایده را پررنگ می‌کند که ما در جامعه نقاب تمدن بر چهره داریم و در درون‌مان همان موجودات وحشی غارنشین هستیم که در ظاهر قصه است اما در باطن در حال بیان یک حقیقت است.‌

سالار مگس ها