خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

"به راستی من کیستم؟" اگر بخواهم هسته اصلی داستان را برای خودم توصیف کنم جواب همان سوالی است که در ابتدا مطرح کردم. کتاب را نه بخاطر استعاره ها یا توصیفات مثال زدنی و قابل تامل (نه لزوما زیبای) دکتر کرژنتسف، بلکه بخاطر دعوت کردن من به اعماق ذهن و وجودم دوست میدارم. روایت عجیب بود، در اوایل کتاب صحنه را همانند اتاق بازجویی نگاه میکردم؛ دکتر کرژنتسفی که در اتاقی تاریک با یک چراغ رو به روی من پشت یک میز چوبی نشسته و دارد مرا آماده یک سفر عمیق به اعماق ضمیر وجودی و ذهنی اش میکند. ناخوداگاه خودم را در جایگاه قاضی ای نگاه میکنم که با مرد دیوانه همراه می شود و گاه دلش به حال رنج های وصف ناشدنی مرد میسوزد و با اون همراه میشود و گاه از صلابت و سرسختی و غرور مضاعف و مفرط مرد به تنگ می آید و با هر تعریفی که دکتر از خود میکند شعله نفرتش بیشتر برانیگخته میشود. اما ناگهان به خود می آیم و میبینم که دکتر همانند همسفری جالب مرا به اعماق خودش و خودم می بَرد و دست در دست من از فراز و نشیب ها، از ثانیه و دقیقه های سپری شده، و از تاملات و تفکراتمان می گذرد. شگفتا! گویی از جایی به بعد جای من و دکتر عوض شده است، دکتر بازجو و من متهمِ جانی؛ دکتر من را سوال و جواب میکند، از اخلاقیات و عقایدم گرفته تا زندگی روزمره ام را در ترازوی منطق خود بدون آنکه حتی خودش به خودش اطمینان داشته باشد بالا و پایین می کند و می سنجد. در این اثنا دوباره خودم و دکتر را در جایگاه اولیه امان میبینم، دوباره منِ خواننده بازجو و محقق و دکتر در جایگاه دیوانه قرار دارد. حال میفهمم دکتر چه چیزی را میخواست به من بفهماند؛ بناراین از این وضع خسته میشوم و دستان دکتر را میگیرم و با خود به بیرون از این اتاق بازجوییِ کذایی میبرم. با دکتر قدم زنان از کنار سیاه چال مارهای سمی میگذریم و در راهروی این عمارتِ نامتناهی درِ تک به تک خانه هارا میزنیم تا شاید به نتیجه ای برسیم، اما چیزی جز سکوت نمیشنویم. به قلعه و اریکه ساخته شده از جمجمه هایش میرسیم و داستان های صعود و سقوطش را برایم بازگو میکند. گیج شدم! حال دست و پا گم کرده نمیدانم من دیوانه ام یا او؟ من قاضی ام یا او؟ من نیاز به اصلاح دارم یا او؟ میدانید جالب چیست؟ خودش هم نمیداند!... از روایت کتاب بگذریم و به واقعیت برگردیم. تنگنا با فراز و نشیب هایی که داشت من را با فهم و ادراک خودم دائما درگیر کرد، همانطور که در متون بالایی عرض کردم نمیدانستم که دیوانه و مجنون کیست. قطعا با کنار هم گذاشتن شواهد طبیعی و سلامت روان آدمی میتونستیم خودمون رو در جایگاه فرد سالم قرار بدیم اما نکته ای که بود این است که انگار دیوانه ماجرا خیلی از جاها واقعا دست برتر را بر ما داشت و ابعادی از تفکر و اخلاقیات و چه بسا وجوه جامعه شناسی را درک کرده بود که ما یا دید درستی به آنها نداشتیم و مجبورمان کرد به بازنگری یا اینکه کلا تا به حال به آنها توجه نکرده بودیم. از جایی به بعد تصمیم گرفتم که خودم را از جایگاه قضاوت عزل کنم و با دکتر کرژنتسف همانند دوستی همراه شوم و با او بی تعصبو بدون گارد به مکالمه بپردازم، اعماقش را درک کنم، ریشه های وجودی اش را بشناسم و در یک کلام او را درک کنم. این سوال را در وجودم به وجود آورد که آیا اصلا خودشناسی (در یک جهان بینیِ کاملا اگیزستانسیال) ممکن است و نیلِ به جایی میشود؟ اصلا ممکن است من هم یک کرژنتسف درون داشته باشم که این چنین در ظاهر مطمئن و مصمم در تصمیمات خود اما در باطن یک آشفته ذهنی بیش نباشد؟ در کل خواندن این کتاب رو از آندره یف عزیز که اولین تجربه من از خواندن آثار ایشان بود شیرین و مثبت تلقی میکنم و مشتاقانه و با آغوش باز به سراغ سایر آثار ایشان هم خواهم رفت (هرچند همچنان از مخافت های عقیدتی و ذهنیتی خودم با ایشان نمیتونم چشم پوشی کنم( در نهایت بگویم که فکر میکنم همه ما یک «تنگنا» در وجودمان داریم که بالاخره باید روزی از آن گذر کنیم... در انتقادی به تصویر جلد کتاب هم بگویم که انتخاب کردن تصویری از یک فرد خونسرد به جای یک فرد روان پریش میتوانست بهتر باشد.

تنگنا

کتاب نیلوفر و مرداب تیک نات هان پیام ساده‌ای دارد: برای شاد بودن نیازی به شرایط عجیب و غریب نیست. کافی است گذشته و آینده رو رها کنیم، در زمان حال حضور داشته باشیم و حتی ساده‌ترین کارهای روزمره مثل نفس کشیدن و راه رفتن را آگاهانه انجام دهیم. کتاب یادآوری می‌کند که خیلی از رنج‌های ما حاصل بزرگ‌نمایی ذهن هستند و با اینکه بخشی از آن‌ها ریشه در گذشته یا محیط دارند، دگرگون‌کردنشان با خود ماست. روندی که از مسیر کمک به دیگران و پذیرش کمک از آن‌ها می‌گذرد. با این حال، کتاب به دلیل قالب خودیاری و ذهن‌آگاهی‌اش، پاسخگوی انتظارات زیادتری نیست و صرفاً یک ایده اولیه را در طول صفحات مختلف تکرار می‌کند و چیز جدیدی برای ارائه ندارد. برای مخاطبی که به تحلیل‌های عمیق و جذابیت‌های ادبی عادت دارد، این‌گونه نسخه‌پیچی‌های خطی و ساده‌انگارانه خیلی زود تکراری می‌شوند و حس کم‌مایه‌بودن منتقل می‌کنند.

کتاب در بستر یکی از مهم ترین پیچ های تاریخی فرانسه روایت میشه. تنها موردی که خیلی منو اذیت میکرد انتخاب ها و تصمیمات خود دزیره بود.

دزیره 1

مارگارت میچل شخصیت‌هایی ساخته که نه کاملاً دوست‌داشتنی‌اند و نه کاملاً قابل‌سرزنش؛ آدم‌هایی خاکستری، سرسخت و واقعی.

برباد رفته
تصویر پروفایل 213213@a.t.mنقد

بنظرم قبل از اینکه در رابطه با عدالت نظر بدیم باید چند دید رو مورد بررسی قرار بدیم و این کتاب یکی از دیدگاه های جالبیه که شاید کمتر دیده شده باشه؛

فلسفه رالز

ازخواندن این کتاب و پس از آن دیدن نمایش خون بس صابر ابر یکی از تجربه های فراموش نشدنی کتاب خوانی بود

نازنین

هانا آرنت، شخصی را مقابل ما می‌گذارد که برای فهم جنایتی در این ابعاد، نمی‌توان به یک هیولای استثنایی تبدیلش کرد؛ او در ساختاری اداری کار می‌کند، دستور می‌گیرد، وظیفه‌اش را انجام می‌دهد و در تمام این مسیر، توان ایستادن و فکر کردن درباره‌ی معنای کاری را که انجام می‌دهد از دست می‌دهد. مسئله‌ی «ابتذال شر» هم دقیقا از همین‌جا می‌آید؛ آرنت درباره‌ی شخصی حرف می‌زند که می‌تواند در انجام شرورانه‌ترین اعمال، فاقد عمق فکری و تخیل اخلاقی باشد. شخصی که خیلی راحت خودش را پشت جمله‌هایی مثل «من فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دادم» پنهان می‌کند و شاید خطرناک‌ترین لحظه همان جایی باشد که انسان دیگر خودش را صاحب انتخاب‌هایش نمی‌بیند. آرنت در اینجا تأکیدش این است که ناتوانی در اندیشیدن به معنای بی‌گناهی نیست. مسئله این است که انسان در چه لحظه‌ای خودش از قضاوت کردن دست می‌کشد. وقتی دیگر درباره‌ی درست و غلط فکر نمی‌کنیم و فقط به جای آن، به درست انجام دادنِ وظیفه فکر می‌کنیم، ممکن است مرزهای اخلاقی بدون اینکه حتی متوجه باشیم جابه‌جا شوند. حتی خود دادگاه هم در نگاه آرنت مسئله‌ای ساده نیست؛ محاکمه باید هم عدالت را درباره‌ی یک فرد اجرا کند و هم با جنایتی روبه‌رو شود که قالب‌های معمول حقوقی برایش کافی نیستند. کتاب مدام میان تاریخ، اخلاق و حقوق حرکت می‌کند و اجازه نمی‌دهد با یک پاسخ ساده از کنار مسئولیت فردی بگذریم.

سکوت بدترین کاری که میتونی با کسی که دوستش داری بکنی

نازنین

ترجمه به نظرم روان نیست و جملات به خوبی مفهوم بیان نمی کنن ، جمله بندی خوانا و روانی نداره برای همین خوندش زمان بر هست

از اون دست زندگینامه هایی هست که به نسل بچه های امروزی خیلی پیشنهاد میدم و درسته این روزها زندگی برامون خیلی سخت شده اما اگر به این وضع ادامه بدیم شرایطمون از کره شمالی هم بدتر خواهد شد.