در سکون تجزیه است که آن حس طولانی و گنگ را که زندگیام بود به خاطر میآورم، و آن را به بوتهی داوری میگذارم، همانطور که میگویند خداوند مرا به بوتهی داوری خواهد گذاشت، با همان گستاخی.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
عمر من، عمر من، حالا که دربارهاش حرف میزنم انگار درباره چیزی حرف میزنم که به آخر رسیده، و حالا انگار شوخیای است که همچنان ادامه دارد، و هیچکدام نیست، چون در آن واحد هم به آخر رسیده و هم ادامه دارد، و آیا برای این وضع اصلا زمانی وجود دارد؟
گهگاه میرفتم و مزارم را تماشا میکردم. سنگش را از پیش علم کرده بودند. صلیب رومی سادهای بود، سفید. میخواستم بدهم نامم را رویش بگذارند، با عنوان آرامگاه و تاریخ میلادم. پس تنها چیزی که کم داشت تاریخ مرگم بود. بهم اجازه نمیدادند. گهگاه تبسمی بر لبانم مینشست، گویی پیشاپیش مرده باشم.
برای کسی که هیچ چیز ندارد، غدغن است از کثافت لذت نبرد.
مردن چیزی نیست. وحشتناک، زندگی نکردن است.
پیش از این جداماندگان واقعا بدبخت نبودند. در رنج آنان فروغی بود که تازه خاموش شده بود. اکنون آنان را در گوشه کوچهها، کافهها و یا در خانه دوستانشان خاموش و گیج و با چشمانی غمزده میدیدی…
زنان حیلهگر به مردانی که حلقهی سادهلوحی در گوش دارند از این نعلهای وارونه کم نمیزنند.
... برای مردان بازیگوش یا آنهاکه روح شاعرانه دارند، اگر نمیتوانید یک پیانو یا ساز شش سیمه باشید، لااقل آن اسباببازی کوچکی باشید که با همهی سادگیاش طفل دارنده آن نمیداند در شکمش چیست.
هوم... نمیتوانیم صرفاً بنشینیم و منتظر بهتر شدن وضعیت جامعه باشیم. اگر افراد بیشتری شروع کنند به کتاب خواندن، تواندرکِ رنج دیگران را خواهند داشت و دنیا خیلی زود به مکان بهتری تبدیل خواهد شد.
طی دوران زندگی ما، پاسخ درست یکسره تغییر خواهد کرد.
آدم باید روحی داشته باشد که برآشفته شود وهمدردی کند.
زندگی نه به تو احتیاج دارد ونه به من،تو مُرده ای ومن هم شاید روزی چشم از این دنیا ببندم! ولی چه همیتی دارد،چون زندگی ادامه دارد
این مار بوآئیه که فیل خورده!
اما من دیوانهام و از دنیایی که تو در آنی به سوی جهانی ناشناس و دور گریزانم و جنونم را از تو پنهان میکنم زیرا میخواهم به تنهایی دیوانه باشم.
چرا بجای لعنت فرستادن به تاریکی یک چراغ روشن نمیکنی
به مرور زمان آن صدای درونی که پیوسته همه چیز و همه کس را پیشداوری میکرد، آرام گرفت. همۀ عمر آرزو داشتم ذهنم آرام گیرد و اکنون میدیدم که این کار شدنیست.
یونگ میگوید: «من ترجیح میدهم کامل باشم تا خوب!»
ما از خودمان میترسیم، از تمامی افکار و احساساتی که سرکوب کردهایم، میترسیم! برخی از ما چنان با این افکار و احساسات ناآشنا هستیم که فقط زمانی متوجه آنها میشویم که آنها را به دیگران نسبت دهیم.
او نباید بفهمد که چقدر عاشقش هستم، نه فقط به خاطر اینکه خوش سیماست بلکه چون بیش از من شبیه خود من است. روح ما از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است.
«من آن روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را تماشا کردم...»
