خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

در سکون تجزیه است که آن حس طولانی و گنگ را که زندگی‌ام بود به خاطر می‌آورم، و آن را به بوته‌ی داوری می‌گذارم، همانطور که می‌گویند خداوند مرا به بوته‌ی داوری خواهد گذاشت، با همان گستاخی.

مالوی

عمر من، عمر من، حالا که درباره‌اش حرف می‌زنم انگار درباره چیزی حرف می‌زنم که به آخر رسیده، و حالا انگار شوخی‌ای است که همچنان ادامه دارد، و هیچکدام نیست، چون در آن واحد هم به آخر رسیده و هم ادامه دارد، و آیا برای این وضع اصلا زمانی وجود دارد؟

مالوی

گه‌گاه میرفتم و مزارم را تماشا می‌کردم. سنگش را از پیش علم کرده بودند. صلیب رومی ساده‌ای بود، سفید. میخواستم بدهم نامم را رویش بگذارند، با عنوان آرامگاه و تاریخ میلادم. پس تنها چیزی که کم داشت تاریخ مرگم بود. بهم اجازه نمی‌دادند. گه‌گاه تبسمی بر لبانم می‌نشست، گویی پیشاپیش مرده باشم.

مالوی

برای کسی که هیچ چیز ندارد، غدغن است از کثافت لذت نبرد.

مالوی

پیش‌ از این جداماندگان واقعا بدبخت نبودند. در رنج آنان فروغی بود که تازه خاموش شده‌ بود. اکنون آنان را در گوشه کوچه‌ها، کافه‌ها و یا در خانه دوستانشان خاموش و گیج و با چشمانی غمزده می‌دیدی…

طاعون

... برای مردان بازیگوش یا آنهاکه روح شاعرانه دارند، اگر نمی‌توانید یک پیانو یا ساز شش سیمه باشید، لااقل آن اسباب‌بازی کوچکی باشید که با همه‌‌ی سادگی‌اش طفل دارنده آن نمی‌داند در شکمش چیست.

شوهر آهو خانم

هوم... نمی‌توانیم صرفاً بنشینیم و منتظر بهتر شدن وضعیت جامعه باشیم. اگر افراد بیشتری شروع کنند به کتاب خواندن، توان‌درکِ رنج دیگران را خواهند داشت و دنیا خیلی زود به مکان بهتری تبدیل خواهد شد.

اما من دیوانه‌ام و از دنیایی که تو در آنی به سوی جهانی ناشناس و دور گریزانم و جنونم را از تو پنهان می‌کنم زیرا می‌خواهم به تنهایی دیوانه باشم.

به‌ مرور زمان‌ آن‌ صدای‌ درونی‌ که‌ پیوسته‌ همه‌ چیز و همه‌ کس‌ را پیش‌داوری‌ می‌کرد، آرام‌ گرفت‌. همۀ عمر آرزو داشتم‌ ذهنم‌ آرام‌ گیرد و اکنون‌ می‌دیدم‌ که‌ این‌ کار شدنی‌ست‌.

ما از خودمان‌ می‌ترسیم‌، از تمامی‌ افکار و احساساتی‌ که‌ سرکوب‌ کرده‌ایم‌، می‌ترسیم‌! برخی‌ از ما چنان‌ با این‌ افکار و احساسات‌ ناآشنا هستیم‌ که‌ فقط‌ زمانی‌ متوجه‌ آن‌ها می‌شویم‌ که‌ آن‌ها را به‌ دیگران‌ نسبت‌ دهیم‌.

او نباید بفهمد که چقدر عاشقش هستم، نه فقط به خاطر اینکه خوش سیماست بلکه چون بیش از من شبیه خود من است. روح ما از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است.