خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

من عاشق این کتاب شدم، خیلی قشنگ بود برام. دوسش دارم. از اولین کتاب های ایرانی ای بود که خوندم و کامل متوجه شدم. روان و زیبا.

عاشق این سبک کتاب ها هستم. و اگر کسی باز چیزی رو می‌شناسه که همین احساس جز از کل رو به آدم بده، خوشحال میشم بهم معرفی بکنه

جزء از کل

از خوندنش لذت بردم. بریده هایی از اتفاقات و ماجراهای پیش اومده در زندگی نویسنده. برخی تامل برانگیز و برخی هیجانی

قهوه و سیگار

به نظرم این کتاب یکی از بهترین آثار جنایی فلسفی که تو این چند وقت اخیر خوندم و متاسفانه کمتر شناخته شده. متن کتاب مثل خود نویسنده اش که انگار عجله داره برامون تعریف کنه یه جاهایی خیلی تند میشه و این مسئله رو جدای از داستان خیلی دوست داشتم. دورنمات رو تحسین میکنم و آخر کتاب همه ما رو شگفت زده می‌کنه.. از اونجاست که تا چند وقت ذهنت درگیره

عدالت

از نظر خودم بهترین اثری که از داستایوفسکی خوندم و صد البته که ترجمه پرویز شهدی رو پیشنهاد میکنم. مسیر فروپاشی مکافات عمل خیلی جذاب بود و انسان رو همراه با کارکتر اصلی پیش می‌ره. جوری که هنوز بعد سال ها که از خوندنش میگذره شخصیت و اسم راسکولنیکوف رو فراموش نکردم

از آن کتاب‌هایی‌ست که فقط داستانش را دنبال نمی‌کنی؛ کم‌کم خودت را هم میان لایه‌هایش پیدا می‌کنی. کتابی درباره‌ی آدم‌ها، زخم‌ها و بخش‌هایی از وجودمان که گاهی ترجیح می‌دهیم نبینیم. 📖🖤

بخش دی

شروع کتاب یه مقدار سختش میکنه یه مقدار که پیش برید به ادبیات مومو عادت ‌می‌کنید و کم کم مومو شخصیت موردعلاقتون میشه

از اون کتابهایی که بیشتر از ارزشش دیده شده و بهش پرداخته شد. من‌نسخه زبان‌انگلیسی رو خوندم برای تقویت زبان مناسبه ولی خب کتابهای بهتر هم هستند که میشه وقت رو برای اونها گذاشت

کتابخانه نیمه‌شب از آن دست رمان‌هایی است که هرچه بیشتر در مسیر داستانش پیش می‌رویم، بیشتر با این آرزو مواجه می‌شویم که کاش چنین فرصتی در زندگی واقعی هم نصیبمان می‌شد؛ فرصتی برای دیدن زندگی‌هایی که می‌توانستیم داشته باشیم، اگر فقط یک‌بار، در یک نقطه، انتخاب دیگری می‌کردیم. انسان، به‌واسطه‌ی کمال‌گرایی و میل همیشگی‌اش به «بهتر»، اغلب از آنچه دارد رضایت کامل ندارد و مدام انتخاب‌های گذشته‌اش را زیر سؤال می‌برد. با خود فکر می‌کند اگر آن روز «بله» گفته بود، اگر «نه» گفته بود، اگر مسیر دیگری را انتخاب کرده بود، شاید امروز آدم دیگری با زندگی دیگری بود. و چه وسوسه‌انگیز است اگر بتوانیم تمام آن «اگر»ها را ببینیم؛ زندگی‌هایی که تنها با یک تصمیم متفاوت می‌توانستند به شکل دیگری رقم بخورند. نورا در کتابخانه، دقیقاً با همین فرصت روبه‌رو می‌شود. او می‌تواند پا به زندگی‌هایی بگذارد که در دنیای واقعی هرگز تجربه‌شان نکرده؛ زندگی‌هایی که زمانی تصور می‌کردند شاید همان زندگیِ کامل و بی‌نقصی باشند که همیشه در جست‌وجویش بوده است. اما چیزی که برای من در این میان بیش از همه قابل تأمل بود، این است که حتی در زندگی‌هایی که نورا انتخاب نکرده بود نیز احساس نقصان از بین نمی‌رود. شاید چون تمام آنچه بر زندگی ما می‌گذرد، حاصل انتخاب‌های خودمان نیست. بخشی از زندگی، انتخاب ماست؛ اما بخشی دیگر جبر است، تصادف است، شرایط است و مهم‌تر از همه، انتخاب آدم‌های دیگری که در زندگی ما حضور دارند. ما دوست داریم تصور کنیم با تصمیم‌های درست می‌توانیم کنترل زندگی‌مان را به بهترین شکل ممکن در دست بگیریم؛ اما حقیقت این است که ما تنها یکی از بازیگران صحنه‌ایم. طبیعت هم ساز خودش را می‌زند، اتفاقات پیش‌بینی‌نشده از راه می‌رسند و آدم‌های دیگر نیز درست مثل ما حق انتخاب دارند؛ انتخاب‌هایی که گاهی درست‌اند و گاهی اشتباه، گاهی به نفع ما تمام می‌شوند و گاهی مسیر زندگی‌مان را تغییر می‌دهند. شاید به همین دلیل است که هیچ زندگی‌ای نمی‌تواند تماماً بی‌نقص باشد. کتابخانه نیمه‌شب برای من بیش از آنکه داستانی درباره‌ی زندگی‌های ممکن باشد، داستانی درباره‌ی پذیرش زندگیِ ممکنِ خودمان بود؛ درباره‌ی اینکه شاید مسئله همیشه این نباشد که «کدام زندگی بهتر بود؟»، بلکه این باشد که چگونه می‌توانیم همین زندگی را زندگی کنیم، با تمام انتخاب‌های درست و نادرستش، با تمام چیزهایی که از دست داده‌ایم و تمام چیزهایی که هنوز فرصت ساختنشان را داریم. بیش از این اگر توضیح بدهم، شاید لذت کشف داستانی را از شما بگیرم که قرار است آرام‌آرام و به شکلی شگفت‌انگیز درونتان بنشیند. پس خودتان وارد دنیای ماورایی نورا شوید؛ شاید در میان قفسه‌های آن کتابخانه، فقط زندگی‌های دیگری را نبینید، بلکه برای لحظه‌ای به زندگی خودتان از بیرون نگاه کنید و بفهمید که حتی اکنون نیز، با انتخابی که امروز می‌کنید، در حال ساختن یکی از هزاران زندگیِ ممکنِ فردای خود هستید.

اولین چیزی که احتمالاً درباره‌ی مورسو به ذهن میاد اینه که این آدم هیچ احساسی نداره. اما من فکر می‌کنم این برداشت کمی سطحیه. مورسو احساس داره، ولی الزاماً احساساتش رو مطابق قراردادهای اجتماعی اجرا نمی‌کنه. مثلاً در مراسم خاکسپاری مادرش، جامعه انتظار داره گریه کنه، ناراحت باشه، درباره‌ی مادرش حرف‌های عاطفی بزنه و عزادار به نظر برسه. اما مرسو بیشتر از گرما، خستگی، نور، قهوه و سیگار حرف می‌زنه. مسئله این نیست که ما ثابت کنیم مورسو مادرش رو دوست داشت یا نداشت. مسئله جالب‌تر اینه که آیا جامعه حق داره تعیین کنه که غم واقعی باید چه شکلی داشته باشه؟ عنوان کتاب هم خیلی مهمه . مورسو فقط با آدم‌های اطرافش بیگانه نیست. اون انگار با عرف اجتماعی ، مفهوم عشق، مفهوم خانواده، مذهب و حتی معنایی که دیگران برای زندگی ساختن بیگانه هست. مثلاً وقتی ماری ازش می پرسه که اون رو دوست داره یا نه، جوابش تقریباً چیزی تو این مایه‌هاست که براش تفاوت چندانی نداره. و وقتی درباره‌ی ازدواج حرف می‌زنن باز هم میگه اگر تو می‌خوای، برای من فرقی نمی‌کنه. این خیلی مهمه چون مورسو لزوماً نمی‌گه هیچ‌چیز معنا نداره. اون بیشتر می‌گه من نمی‌تونم وانمود کنم چیزی برام معنا داره وقتی واقعاً چنین نیست. و در بخش دوم و توی دادگاه، انگار مراسم خاکسپاری مادر مورسو از خود قتل مهم تره . جامعه از این رفتارها نتیجه می‌گیره که اون آدم بدیه و اینجا کامو یک سؤال خیلی جدی می‌پرسه. آیا ممکنه جامعه کسی رو نه به خاطر کاری که انجام داده، بلکه به خاطر اینکه مطابق انتظار جامعه احساس نکرده محکوم کنه؟ و اینکه آیا خود ما هم همین کار رو با آدم‌ها نمی‌کنیم؟ نیمه‌ی اول بیشتر به ما مورسو را نشان می‌دهد. نیمه‌ی دوم به ما نشان می‌دهد جامعه با مورسو چه رفتاری داره. و اینجا یک تغییر جالب اتفاق می‌افته: در ابتدای کتاب، ما داریم مورسو رو قضاوت می‌کنیم. اما در دادگاه، کم‌کم متوجه می‌شیم که دادگاه هم داره خودش رو نشون می‌ده. قاضی، وکیل، دادستان، کشیش و حتی مردم، هرکدوم تصویری از «انسان درست» دارن. مورسو چون حاضر نیست اون نقش رو بازی کنه تبدیل به یک تهدید می‌شه. بدون اینکه بخوام یک تفسیر قطعی تحمیل کنم، پایان رمان رو میشه از این زاویه دید: مورسو در نهایت با چیزی روبه‌رو می‌شه که از ابتدا از اون فرار نمی‌کرد، بلکه شاید اصلاً درباره‌اش فکر نکرده بود: مرگ. و اینجا کم‌کم به نوعی پذیرش می‌رسه. اینکه، جهان برای اون توضیح اخلاقی یا معنای از پیش تعیین‌شده‌ای نداره. جهان هست، زندگی هست، مرگ هم هست. و انسان مجبوره در برابر این واقعیت زندگی کنه.

بیگانه