«ولی آخر این همه رنج برای چیست؟ و ندا جواب میداد: برای هیچ!»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار مرگ ایوان ایلیچ
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب مرگ ایوان ایلیچ رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«اگر کل زندگیم تا الان توی مسیر اشتباهی بوده باشد، چی؟»
صفحه ۷۵ · فصل یازدهم
«وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود.»
«در جایی که خیال میکردم دارم بالا میروم، تو نگو از تپه دارم پایین میآیم…»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«بعد از سه روز فریاد بی وقفه گفت : واقعی چیست؟»
«هیچ کس آنجور که او میخواست غم اورا نمیخورد. گاهی بعد از رنجی طولانی ، بیش از همهچیز دلش میخواست که کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که نازونوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداری اش بدهند»
صفحه ۷۵
«خیالاند.ولی آنها هم میمیرند.چقدر احمقاند.من زودتر میمیرم.آنها دیرتر.ولی آنها هم از این بلا معاف نمیمانند.خوشحالاند.یابوها!»
«شاید زندگیام آنطور که باید نبوده به نظرم این جمله نهایت بحران وجودی رو به خواننده منتقل میکنه»
««مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینهای بود که بعضی از واقعیتهای تلخ زندگی را نشان میداد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آنقدر که فکر میکنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقتها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما میبرند. این موضوع را میشود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدمهایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کمکم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری میکرد این بود که بعضی وقتها بزرگترین ضربهها را خودمان به خودمان میزنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخابها، سختگیریها و مسیرهایی که برای زندگیمان انتخاب میکنیم، زمینه رنجهای بعدی را فراهم میکنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر میکردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی میدید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعیای که میخواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سختترین روزها»
«اگر کل زندگیم تا الان توی مسیر اشتباهی بوده باشد، چی؟»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
صفحه ۶۱ · فصل پنجم
««چه میخواهم؟ میخواهم اینقدر عذاب نکشم. میخواهم زندگی کنم.»»
«مثل اين بودكه پیوسته، باسيرى يكنواخت از سراشيبى فرومى لغزم و گمان مى كردم كه به سوى قله صعود مى كنم. وبه راستى همين طور بود. در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا مى رفتم و زندگی با همان شتاب از زير پایم مى گذشت واز من دور مى شد... تا امروزكه مرگ بر ادرم مى كوبد. آخر چه طور شدكه به اين جا رسيدم؟ چرا؟»
«ناگهان به این فکر افتاد که : حالا اگر زندگی من، زندگی آگاهانهام، همه گمراهی بوده باشد چه ؟»
صفحه ۹۷
«آیا به راستی باید مرد؟ و ندای درونش جواب داد:« بله،حقیقت است و باید مرد.» می پرسید:« ولی اخر این همه رنج برای چیست؟» و ندای درون جواب می داد:«دلیلی نیست؛برای هیچ.»»
«یه کمی تغییر دادم ولی این بند خیلی عالیه : «در زندگیای که ایوان ایلیچ برای خود ساخته بود، آنچه بیش از همه اهمیت داشت این بود که همهچیز درست و شایسته به نظر برسد؛ اما اکنون که مرگ نزدیک شده بود، دیگر هیچکدام از آنها معنایی نداشت.»»
صفحه ۱۳۶
