برای من از بقیه کتاب های کلاسیک متفاوت بود. انگار حتی نویسنده هم به دنبال رهایی از قید و بند دنیای ادبیات کلاسیک بوده. دوستش داشتم هرچقدر بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشد برام جذاب تر میشد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
به معنای واقعی کلمه عالیترین و زیباترین کتابی که خوندم همین کتاب بود اگر امکان داشت بیشتر از ۵ ستاره به ابن کتاب میدادم. بی اندازه شیفته شخصیت ملاصدرا شدم. مرد خدا بود، اهل علم و دانش و فلسفه و صاحب فکر و نظر، کم خور، کم خواب، اهل مطالعه بسیار، خیرهسر، عاشق، افتاده و ترسان از غرور نفس. این مرد محشر و معرکه بود واقعا نمیدونم در وصف این بشر چی بگم قطعا جزو آدمهاییه که دوست دارم ببینمش و باهاش حرف بزنم. قلم نادر ابراهیمی محشر بود لطافت هادر بیان احساسات و توصیفها بی نظیر بود حیف که این نویسنده از میان ما رفته. قطعا بخشی از من پیش این کتاب خواهد ماند.
کل کتاب خوب بود و من با این کتاب کتابخونی رو شروع کردم فقط آخر آخرش رو دوست نداشتم.
به آدم هایی که میخوان خودکشی کنن کمک میکنه که پشیمون بشن.
به آدم هایی که میخوان خودکشی کنن کمک میکنه که پشیمون بشن.
پشت هر جمله سادش یه معنی عمیق بود
زیبا بود.
اگر بخواهم یخبندان را بدون وارد شدن به جزئیات داستان تعریف کنم، با راویای طرفیم که برای انجام کاری مشخص به منطقهای دورافتاده میرود و در آنجا با جهانی روبهرو میشود که از همان ابتدا چیزی در آن درست به نظر نمیرسد. آدمهایی که با آنها مواجه میشود، روابطشان و حتی محیطی که در آن زندگی میکنند، کمکم تصویری از انزوا، فرسودگی و نارضایتی عمیقی میسازند؛ فضایی که بیش از آنکه اتفاقات بیرونی در آن اهمیت داشته باشند، ذهن و نگاه آدمهاست که داستان را پیش میبرد. چیزی که من در خواندن یخبندان مدام با آن درگیر بودم، این بود که برنهارت چطور تقریبا هیچ راه فراری از این فضای خفهکننده باقی نمیگذارد. آدمها نه فقط از یکدیگر، بلکه از خود زندگی ناراضیاند و هر تلاشی برای پیدا کردن معنا، بیشتر شبیه حرکتیست که از پیش میدانیم قرار نیست به جایی برسد. این نگاه برای من هم جذاب بود و هم خستهکننده؛ جذاب، چون برنهارت با سماجت عجیبی یک ذهن گرفتار را دنبال میکند، و خستهکننده، چون بعد از مدتی احساس کردم دیگر چیزی قرار نیست این تصویر را به چالش بکشد. شاید مسئلهی اصلی من با کتاب همین باشد. برنهارت آنقدر پیوسته جهان را از دریچهی فروپاشی میبیند که حتی پوچی هم کمکم به یک وضعیت ثابت تبدیل میشود. وقتی همهچیز از ابتدا سرد، بیمار و بیمعناست، دیگر تضاد چندانی باقی نمیماند که بتوان از خلال آن عمق بیشتری پیدا کرد. با این حال، نمیتوانم انکار کنم که همین اصرار افراطی بخشی از قدرت کتاب هم هست؛ انگار برنهارت عمدا نمیخواهد اجازه دهد خواننده برای لحظهای از ذهن آشفته و بیرحم اثر بیرون بیاید.
امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)
امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)
در مورد لایههای زیرین کتاب میشه ساعتها بحث کرد و همزمان از داستان روی سطح، مثل تماشای یه فیلم سینمایی، لذت برد
اون به جرم بیگانه بودن نسبت به عواطف انسانی و جریانات زیستی اطرافش از اولشم متهم بود. پس جمله ی معروف کتاب رو درست تفسیر کنید .
اگر تو ایران زندگی میکنیم ، به نظر نیلزی به خوندنش نیست .وسلام
چندلر بینگ عزیزم ، ممنونم که با تمام احساسات خورنده و بدبختی های روزانت باعث شدی من و جویی بهترین دوستمونو پیدا کنیم . دوستت دارم استاد استرس گذاری های بیجا در کلمات . امیدوارم در ارامش بخوابی .
آخرش جالب بود.
ایده جدید داشت
زیبا بود
آخرش عجیب بود ولی در کل خوب بود
ساختن عادت های خوب از بیدار شدن و مرتب کردن تختخواب آغاز می شود . شاید از نظر ما کار چندان مهمی نباشد اما این خود شروعی است برای ساختن عادت های درست و در نهایت داشتن روزها و لحظه های خوب و موفق
جالب بود
