در خوشبختی نوعی انکار خشن واقعیت را می دیدم. به مردم می نگریستم و مبهوت بودم که چرا متوجه بی مفهومی زندگی نمی شوند.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
ما با دست خودمان سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که هر حکمتی در زندگیمان هرچند اندک، ساخته ی خود ماست، نجات پیدا کنیم و فراموش می کنیم که طوماری و طبعا سرنوشت از پیش مقدر شده ای وجود ندارد.
همیشه مشتاق بمان، همیشه جسارت نادان بودن را داشته باش
اگر ناپاکی جسمی و اخلاقی را از جایی برانیم، خود را به جای دیگر منتقل میکند. باید صبر کرد تا خود این ناپاکی از آنجا پر بکشد.
اگر زندان و تيمارستان هست، پس كسى هم بايد درآن ها باشد. شما نباشيد، من نباشم، يك شخص سومى پيدا مى شود. صبر داشته باشيد، زمانى در آیندهی دور زندان ها و تيمارستان ها ديكَر وجود خارجى نخواهند داشت، ديگر نه ميله اى رو پنجره ها مى بينيد، نه لباس بيمارستان. مطمئنا چنين زمانه اى دير يا زود مى رسد.
ولی دکارت سعی داشت از همین نقطه صفر جلو رود.به همه چیز شک کرد،و این شک تنها چیزی بود که یقین داشت و در این حال چیزی به فکرش رسید:یک چیز مسلم است و آن شک کردن اوست و وقتی شک میکند،حتما میاندیشد،حتما موجودی اندیشمند است یا آنگونه که خودش کفت: کوگیتو ارگو سوم. -یعنی؟ میاندیشم،پس هستم.
یعنی برای آدم شدن باید تعلیم دید؟
تو نیمه پر لیوانو میبینی یا خالیشو؟ -نمیدونم فکر کنم فقط خوشحالم که لیوان دارم:)
آنچه گم ميشود، هميشه چیزی نيست كه بتوان پيدايش كرد؛ گاهی بزركترين فقدانها اصلاً قابل ديدن نيستند
اگر من بیست ساله امروز به دیدنم می آمد،اشک شوق میریخت و همین برایم کافی است.
مردم همین بوده اند؛تنفر در آن ها بیداد میکرد اما آن ها به وعده چیزهایی که شکم شان را سیر کند،دهان این همیشه گشنگان طمع کار را بستهند
هیچکس در یک سیستم ناعادلانه، واقعاً بیرون از دایرهی آسیب نیست
وقتی همه چیزت را از دست میدهی، هنوز هم چیزهایی برای لذت بردن داری.
شاعر آمریکایی، جان گرین لیف، میگوید: «ناراحت کننده ترین کلماتی که ممکن است نوشته شود یا گفته شود این است که: شاید او باید اینگونه میبود.»
خانم تواچ غصه خورد و گفت: «کاش ما هم می تونستیم همین ها رو به این بچه مون یاد بدیم. همه چی رو چپکی می بینه. باورتون می شه؟ من که نمی دونم چی بگم. باور کنید همون طور که اون دو تا رو بزرگ کردیم، این رو هم بار آوردیم. این هم باید افسرده می شد، ولی همیشه نیمه ی پر لیوان رو می بینه. دیدش مثبته.»
خانم تواچ غصه خورد و گفت: «کاش ما هم می تونستیم همین ها رو به این بچه مون یاد بدیم. همه چی رو چپکی می بینه. باورتون می شه؟ من که نمی دونم چی بگم. باور کنید همون طور که اون دو تا رو بزرگ کردیم، این رو هم بار آوردیم. این هم باید افسرده می شد، ولی همیشه نیمه ی پر لیوان رو می بینه. دیدش مثبته.»
رنج بیفایده نیست، اگه آدم ازش چیزی یاد بگیره.
رنج بیفایده نیست، اگه آدم ازش چیزی یاد بگیره.
پس ادامه میدیم، مثل قایقهایی که برخلاف جریان آب پارو میزنن…
برای تو، هزار بار.
