خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

سووشون بیشتر از اینکه فقط یک رمان درباره اشغال ایران باشد، درباره انتخاب آدم‌ها در شرایط بحرانی است؛ اینکه وقتی امنیت و مسئولیت اخلاقی روبه‌روی هم قرار می‌گیرند، چه انتخابی می‌کنیم. فقط یه داستان خانوادگی نیست؛ توی دل داستان، ردّ استعمار و دخالت بیگانه‌ها توی زندگی مردم هم خیلی پررنگه. از طرفی می‌شه کتاب رو از نگاه پسااستعماری هم دید؛ اینکه آدم‌ها چطور با سلطه، از دست دادن اختیار و حفظ هویت خودشون درگیر می‌شن. تغییر زری هم خیلی جذاب و مهمه، زنی که کم‌کم از ترس و محافظه‌کاری فاصله می‌گیره و به سمت آگاهی و ایستادگی می‌ره.

سووشون

این کتاب من رو از اسلامپ در اورد. خیلی دوستش دارم. بسیار کوتاه و قشنگه.

نازنین

این کتاب من رو از اسلامپ در اورد. خیلی دوستش دارم. بسیار کتاه و قشنگه.

نازنین

کتاب متوسطی بود به نظرم، چون عاشقانه های بهتری خونده بودم، سبک کالین هوور کلا اینه که در قالب داستان های به ظاهر ساده و عاشقانه مسائل درخور توجهی رو بیان میکنه، درکل نکته ای که ازش توی ذهنم مونده اینه حس دیده شدن بدون قضاوت چقدر میتونه قشنگ باشه، همیشه ندیدن بهترین گزینه نیست

این کتاب واقعا فوق العادست! داستان راجع به یک ساختمونیه که محلی ها باور دارن توسط جنیان تسخیر شده چون هیچ موجود زنده ای ازش بیرون نمیاد و داخل هم نمیره. توی اون ساختمون چند بیمار روانی و دکترشون زندگی میکنن و توی هر بخش از کتاب دوتا روایت تعریف میشه، چیزی که مریض ها فکر میکنن واقعیت داره و چیزی که واقعا واقعیت داره. توی این کتاب از افسانه های قدیمی راجع به دیو و پری و جنیان استفاده شده و واقعا قلم و خط داستانی قشنگی داره.

قشنگ بود جالب بود ولی من از این نویسنده اول سنگ کاغذ قیچی رو خونده بودم و حس میکنم یکم انتظاراتم بالاتر بود، اگرچه پیچش داستانیش من رو گرفت و سوپرایز کننده بود.

دیزی دارکر

روند به شدت کندی داشت، که شاید بشه به این نسبتش داد که میخواد زندگی یک آدم پیر رو در واقعیت نشون بده، تو روزمره واقعی کدوم زندگی کهنسالی خیلی هیجان انگیزه؟ خب این درسته ولی من شخصا حوصلم سر رفت و سخت بود برام تموم کردنش، کتابی بود که جمله های خاص و منتخبش رو بیشتر ازشون لذت بردم تا خوندن خود کتاب. اگر با روند آهسته مشکلی ندارید، بخونیدش.

کتاب های فریدا به طور کل روند بسیار کندی دارن و تا بخوان به داستان اصلی برسن ده بار به کنار گذاشتن کتاب فکر میکنی. این کتاب هم درست مثل بقیه کتاب هاش چند صد هفته اول فقط مقدمه چینیه تا چند ده صفحه آخر برسه به داستان اصلی. پلات توییست قابل پیش بینی ای داشت. امیدوارم در آینده کتاب های بهتری از این نویسنده بخونم.

بخش دی

داستان عاشقانه قشنگی بود، به اندازه نحسی ستاره بخت ما دوستش داشتم، با قلبم بازی می‌کرد ولی خوشحالم که خوندمش

پنج قدم فاصله

اولین چیزی که جذب کتابم کرد، فضای جنگلی نمایش بود. به محض ورود شخصیت‌ها به جنگل، قوانین عادی دنیا از کار افتد. آدم‌ها یهو عاشق کسی می‌شدن که چند دقیقه قبل اصلا دوستش نداشتن، دعواها بی‌دلیل شروع می‌شدن و همه‌چیز حالتی عجیبی پیدا می‌کرد. این حس رویا واقعا خوب منتقل شده. شخصیت مورد علاقه‌ام بدون شک پوکه🤣😂 شکسپیر سر به سر جوان هایی که امروز عاشق یه نفرن ، فردا عاشق یه نفر دیگه می ذاره. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم، گروه بازیگران آماتور بود. صنعتگران ساده‌ای که دوست دارن نمایش اجرا کنن. راستش خیلی این بخش ها برای من خنده دار بود. تلاش جدی آن‌ها برای اجرای یه تراژدی، در حالی که نتیجه کاملا خنده‌دار از آب درمی‌آید، فوق‌العاده بامزه بود. اما راستش ، بخش مربوط به اوبرون و تیتانیاخیلی کسل کننده بود. احساس کردم هر بار که داستان اصلی عاشق‌ها اوج می‌گیره، این بخش‌ها سرعت روایت رو پایین میارن. شاید روی صحنه و با بازی خوب جذاب‌تر باشن، ولی تو نسخه متنی چند جا حوصله‌ام سر رفت. به نظرم این نمایشنامه بیشتر از بعضی آثار شکسپیر به اجرا وابسته است، یعنی احتمالا روی صحنه خیلی درخشان‌تر از روی کاغذ عمل می‌کنه. این نمایشنامه نقاط ضعفی هم داره مثلا بعضی شخصیت‌ها سطحی‌ هستن، بعضی صحنه‌ها کش‌دارن الکی و توی نسخه متنی همه شوخی‌ها به یه اندازه اثر نمی‌کنه. اما در مقابل، تخیل شکسپیر، فضای جادویی جنگل، شخصیت پوک اونقدر خوبن که ضعف‌ها رو تا حد زیادی جبران می‌کنه. در کل من لذت بردم🌸

بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم؛ بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند، و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند...

تونل

زیبا بود و موضوعی بود که باید بهش پرداخته میشد،‌ و واقعا غم انگیز و دردناک، بی عدالتی و قضاوتی که احتمالا روزانه باهاش رو به رو میشیم و متوجه نیستیم، خوندنش ارزشمند، و یادآوری خوبی برای این بود که زندگی چه راحت میتونه بگذره و فراموش بشیم، یا چه جاهایی باید با دقت بیشتری نگاه کنید.

کلنل شابر

آلبرکامو در جایی می‌نویسد: " عادت به ناامیدی، از خود ناامیدی نیز بدتر است!" اما گمان می‌کنم که ناامیدی از امید واهی داشتن، به مراتب بهتر است. " الیَأسُ حُرٌّ "، یأس، آزادی است... تا وقتی که امیدی وجود داشته باشد، ترس از شکست، آزاردهنده خواهد بود؛ و بدتر از آن، شکست‌هایی که در پس امیدواری‌ها رخ می‌دهند، بدگمانی، بی‌اعتمادی، خشم و در نهایت تنفر را به دنبال خواهند داشت. پس اگر امیدی وجود نداشته باشد، هرگز شکستی در کار نخواهد بود. امید اسارت است و یأس، آزادی. پس آیا انسان نباید امید داشته باشد؟ مگر می‌شود؟! مگر می‌تواند؟! مگر این شیطان درون می‌گذارد؟ کارش امید واهی دادن است؛ امید فردای بهتر، اتفاقات بهتر، آدم‌های بهتر، شادی، خوشحالی، سرزندگی، شکوفایی... و این انسان مغموم، خام و ساده، باور می‌کند؛ به رغم هشدارها؛ " چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست! حریفا، گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است... " گاه حتی می‌داند که دارد اغفال می‌شود، می‌فهمد که دارد مضحکه و بازیچه دستِ این فلک لعبت‌باز می‌شود، اما... عاجزانه، سر فرود می‌آورد؛ دلیلش واضح است؛ چونان که تن به آب و غذا نیاز دارد، روحِ دردمند نیز، تشنه امید است. وعده بهشت برای چیست؟ مگر جز برای ارضاء کردن این روحِ آرزومند؟ انسان آزادی را دوست ندارد، چون برده آفریده شده است؛ برده زندگی! آزاد که باشد، حوصله‌اش سر می‌رود و می‌افتد به دنبال غل و زنجیرش... آه که چه ترحم‌برانگیز است این انسان! و چون، مادامی که ترحم در کار باشد، چهره نفرت، از لابه‌لای شاخه‌های آن سر بر می‌آورد، پس باید گفت، چه نفرت‌انگیز است این انسان... جان استاین‌بک عادت دارد که تلخ بنویسد و عادت دارد که انسان را، رو در روی حقایق بنشاند؛ در نگاشتن موش‌ها و آدم‌ها هم که دیگر سنگ تمام گذاشته است! هر بار که به یاد سیر این داستان می‌افتم، قلبم می‌گیرد؛ چه حکایت دردناکیست این موش‌ها و آدم‌ها؛ یا به عبارت دیگر، آدم‌ها و آرزوهایشان، یا آدم‌ها و امیدهایشان؛ و یا به تعبیر دقیق‌تر، آدم‌ها و شکست‌هایشان...

خیلی دوسش داشتم، خیلی کتاب روانی بود و خوندنش راحت و لذت بخش بود، اما به نظرم خیلی قوی تر میتونست نوشته بشه، چون بیماری کارکتر داستان یکی از موارد جالب برای خودم بود، این کتاب برام لذا بخش بود، امیدوارم کتاب های بهتری با این موضوع نوشته بشن.

بادام