خانه کتاب بی

آن قدر سرد که برف ببارد

نویسنده:جسیکا او
ناشر: بیدگل
۶۹ بازدید

معرفی کتاب آن قدر سرد که برف ببارد

«آن قدر سرد که برف ببارد» رمانی کوتاه و فشرده از جسیکا او است که با زبانی ساده اما عاطفی، به سراغ تنهایی، فاصله‌های انسانی و زخم‌هایی می‌رود که در روابط نزدیک پنهان می‌مانند. عنوان کتاب از همان ابتدا حال‌وهوایی سرد و مبهم می‌سازد؛ فضایی که در آن احساسات، گفت‌وگوهای نیمه‌کاره و سکوت‌ها نقش مهمی پیدا می‌کنند. این اثر بیشتر بر تجربه‌های درونی شخصیت‌ها و واکنش آن‌ها به فقدان، دلتنگی و سردی عاطفی تمرکز دارد. روایت، به‌جای تکیه بر حادثه‌های پرشمار، روی لحظه‌ها و جزئیات احساسی می‌ایستد و همین باعث می‌شود کتاب برای خواننده‌ای که به داستان‌های شخصیت‌محور و تأمل‌برانگیز علاقه دارد، جذاب باشد. «آن قدر سرد که برف ببارد» از آن کتاب‌هایی است که بیشتر از آن‌که داستانش را با اتفاقات بزرگ پیش ببرد، با فضا، حس و رابطه‌ها در ذهن می‌ماند. اگر دنبال رمانی کوتاه، آرام اما تلخ‌وشیرین هستید که درباره آسیب‌پذیری آدم‌ها و معنای نزدیکی حرف بزند، این کتاب می‌تواند انتخاب مناسبی باشد.

مشخصات این نسخه

صفحات
148
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
قطع
-
ISBN
-
تاریخ چاپ
۱۴۰۵
محل دسترسی
فروشگاه
وضعیت فروش
ناموجود برای خرید

درباره جسیکا او

تصویر جسیکا او

جسیکا او

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های آن قدر سرد که برف ببارد

افزودن جمله
Narges

@narcissus · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمی‌دید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش می‌کرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمی‌دیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت می‌کردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر می‌کردم که می‌شود با چیزهای کوچک هم خوش بود.»

صفحه ۱۰۴

Narges

@narcissus · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور می‌روم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.»

صفحه ۲۱

Narges

@narcissus · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمی‌کرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیو‌انی است که تازه سلاخی اش کرده ای.»

صفحه ۵۰

دیدن همه‌ی جمله‌ها

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب آن قدر سرد که برف ببارد

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۵

کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم می‌شه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.