«ببین آدمها چهطور به دنبال بخت و شادکامی خود میدوند! آرزوها، جهد و پول آنها بیوقفه در کمین شکارند و به دنبال چه؟ در پی همان چیزی که شاعر از طبیعت گرفته است، به دنبال لذت، به دنبال همدلی خود در دیگران، به دنبال همزیستی همنوای چیزهایی که اغلب در تضاد با یکدیگرند. چه چیز بیش از این مایهی نگرانی آدمهاست که نمیتوانند تصورات و افکار خویش را به موضوعات اصلی معطوف کنند، اینکه فرصت لذت را از دست میدهند، نیز اینکه آنچه آرزویش را داشتهاند دیر به سراغشان میآید و آنچه بدان رسیدهاند و به دست آوردهاند دیگر آن تأثیری را که اشتیاق دور دست نوید میداد بر روح و روان آنان ندارد.»
این بخش به نظرم یکی از آشناترین تناقضهای زندگی انسان را نشانه میگیرد: اینکه بخش زیادی از اضطراب ما نه از نداشتن، بلکه از فاصلهی میان چیزی که میخواهیم و چیزی که بعد از بهدستآوردنش واقعا تجربه میکنیم، به وجود میآید. آدم گاهی آنقدر در انتظار رسیدن به یک موقعیت، رابطه یا خوشبختی خاص زندگی میکند که خود انتظار را با معنای آن چیز اشتباه میگیرد؛ و وقتی بالاخره به آن میرسد، میبیند چیزی که در ذهنش ساخته بود، با واقعیت فاصله دارد. برای من، مسئله فقط زیادهخواهی نیست. انگار انسان همیشه بخشی از زندگیاش را به آینده منتقل میکند و به خودش وعده میدهد که بعدا، وقتی به آن نقطه رسید، آرامتر و کاملتر زندگی خواهد کرد. اما ممکن است آن بعدا که تمام عمر برایش تلاش کردهایم، وقتی برسد دیگر همان آدمی نباشیم که آرزویش را کرده بود. به همین دلیل این بخش را در ارتباط با کل رمان مهم میدانم؛ چون رشد انسان شاید فقط در فهمیدن این است که چه چیزی واقعا ارزش خواستن دارد.
















