«مردمان جدید با ایمان بیگانه بودند یا چنین به نظرشان میرسید. ایمان داشتند ولی ایمانی سادهلوحانه: ایمان به پیروزی خردکنندهی براونینگ و ششلول و کلت، ایمان به قدرت اقدامات سریع. از کجا باید میدانستند که علف با قوانین بطلانناپذیر خود رشد میکند؟ از کجا میدانستند اندیشهی انسان همراه با گردن او خم نمیشود و گلوله نه ایمان را میشکافد و نه بیایمانی را؟»
درست است که قدرت میتواند ساختارها را در مدت کوتاهی فرو بریزد، آدمها را حذف کند و نظم تازهای به وجود بیاورد، اما نمیتواند به همان سرعت ذهن انسان را تغییر دهد. باورها با زور از بین نمیروند و اندیشه را نمیشود با حذف صاحبش حذف کرد. در واقع آسارگین میخواهد به این مفهوم برسد که یکی از خطاهای بزرگ قدرت، تصور تواناییاش در کنترل چیزی است که اساسا در اختیارش نیست: ذهن و باور انسان. شاید بتوان با خشونت تاریخ را برای مدتی متوقف یا منحرف کرد، اما نمیتوان سیر اندیشه را به فرمان درآورد. به نظرم همین تضاد میان قدرت خشونت و تغییر در انسان، این بخش را ماندگار میکند.
















