«خیال میکردم آزادی یعنی اینکه از روبهرو به موقعیتهایی نگاه کنیم که خودمان با میل خودمان در برابر آنها قرار گرفتهایم و تمام مسئولیتهایش را هم بپذیریم. اما بدون شک، این نظر تو نیست: تو جامعهی سرمایهداری را محکوم میکنی، درحالی که خودت کارمند این جامعهای؛ با اصول کمونیستها همدلی نشان میدهی اما زیر بار تعهد دادن نمیروی. تو هرگز رای ندادهای. طبقهی بورژوا رو تحقیر میکنی، درحالی که خودت بورژوا هستی، پسر و برادر یک بورژوا، و مثل یک بورژوا زندگی میکنی.»
این بخش، آزادی را از یک مفهوم ذهنی به یک مسئلهی واقعی در زندگی تبدیل میکند. خیلی راحت میشود دربارهی چیزهایی که قبول نداریم موضع گرفت، اما وقتی قرار باشد هزینهی آن موضع را در زندگی خودمان بپردازیم، ماجرا کاملا عوض میشود. بخش مهم این متن همین فاصله میان چیزی است که انسان به آن باور دارد و شیوهای که واقعا زندگی میکند. شاید آدم تا وقتی مجبور نشده بین آسودگی خودش و باورهایش یکی را انتخاب کند، هنوز نمیداند تا چه اندازه به آنچه میگوید ایمان دارد.

















