«جهان را به منزله سرگرمی پروردگار تعبیر کرده است و اظهار نموده که جهان مثل نوعی بازی است که در آن شادی و غم حقیقت و خُبث، علم و جهل، و نيك و زشت با هم وجود دارند این بازی نمیتواند فارغ از آفریده شدن خطا و مشقت به دوام خود ادامه بدهد - من با تمام نیرو این نظریه را مردود میدانم بهترین توجیهی که میتوانم ارائه بدهم اینست که در آن هنگام که قادر متعال هستی خودش را در عالم به نمایش گذاشت شیطان با نیکی وابستگی طبیعی داشت. شما هرگز نمیتوانید زیبائی شگفت انگیز هیمالیا را بدون در نظر گرفتن وحشت تکانهای پوسته زمین تماشا کنید. آن هنرمند چینی که گلدان زیبائی از خاک چینی میسازد به طرز دل انگیزی آمرا نقاشی مینماید رنگهای دلپذیری در تزئین آن به کار می برد و درخشندگی کاملی به آن می بخشد اما به خاطر طبیعت بخصوص آن قادر نمی باشد آنرا طوری بسازد که شکستنی نباشد. اگر از دست شما به روی زمین بیفتد، به تکه های شکسته بی شماری مبدل میگردد به همین جهت آیا امکان پذیر نمی باشد که ارزشهای مورد دلخواه ما از جهان هم با وجود شیطان در عالم هستی یافت شوند؟»
این بخش را انتخاب کردم چون به یکی از دشوارترین مسئلههای اخلاقی فکر میکند: اگر جهان را با تمام رنج، بیعدالتی و شرّش بپذیریم، آیا هنوز میتوانیم از خیر و زیبایی بهعنوان ارزشهایی مستقل دفاع کنیم؟ برای من جذابیت این نگاه در همین تناقض است؛ اینکه شاید اخلاق زمانی معنا پیدا میکند که امکان خلافش هم وجود داشته باشد. اما اینجا یک مرز مهم باقی میماند: اینکه وجود شر را برای فهم جهان ضروری بدانیم، نباید ما را به پذیرفتن آن عادت بدهد. ارزش اخلاقی دقیقا از جایی آغاز میشود که انسان، با وجود پذیرفتن پیچیدگی جهان، هنوز بتواند میان آنچه هست و آنچه باید باشد تفاوت بگذارد.
















