اونقدر که سر و صدا داشت جذابیت نداشت
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کتابی که باعث شد دوران جراحیمو دخترم راحتتر بگذرونه
این کتاب رو بارها و بارها برای دخترکم خوندم عالیه
واقعا کتاب جذابی بود برام
کتابی که به سختی زمین میذاشتمش خیلی جذاب بود برام
اصلا فکر نمیکردم انقدر جذاب باشه برام
خیلی وقت پیش خوندم این کتاب رو ولی هنوز یادمه که چه تاثیری روی من گذاشت
با اینکه قطعا ما این کتاب رو سانسور شده میخونیم ولی واقعا کتاب خوبیه و ارزش خوندن داره
و اما شاهکار نیمن، فراتر از یک مطالعهی فلسفی خشک، شبیه به یک مواجههی بیواسطه با بنیادیترین هراسهای بشری بود که در لفافهی کلمات متفکران بزرگ پیچیده شده است. نیمن در این اثر درخشان ادعایی جسورانه را مطرح میکند: اینکه محرک اصلی تفکر مدرن، نه پرسشهای انتزاعی دربارهی چیستی جهان، بلکه تلاش برای درک و هضم مفهوم «شر» بوده است. خواندن این کتاب باعث شد بفهمم که تاریخ فلسفه در واقع تاریخ تلاشهای ماست برای اینکه بفهمیم چطور میتوان در جهانی که در آن فجایع بیمعنا رخ میدهند، همچنان به زندگی و اخلاق باور داشت. نیمن، ما را از زلزلهی لیسبون در قرن هجدهم که پایههای الهیات سنتی را لرزاند، به سمت فاجعهی آشویتس در قرن بیستم میبرد که اساسا تعریف ما از «انسان» و «مسئولیت» را دگرگون کرد. او فیلسوفان را به دو جبههی بزرگ تقسیم میکند: آنها که معتقد بودند جهان نظمی عقلانی دارد و ما باید جایگاه شر را در این نظم پیدا کنیم، و آنها که شر را زخمی درمانناپذیر بر پیشانی هستی میدیدند که هیچ توجیهی را برنمیتابد. در طول خواندن این متن حجیم و عمیق، بارها به این فکر کردم که چقدر نگاه ما به مفاهیمی مثل پیشرفت و عقلانیت، زیر سایهی سنگین فجایعی است که قادر به توضیحشان نیستیم. این کتاب به من آموخت که شر، صرفا یک دستهبندی اخلاقی نیست، بلکه مرزی است که توانایی فهم ما را به چالش میکشد. مواجهه با آرای لایبنیتس، کانت، نیچه و هانا آرنت در این کتاب، برای من مثل چیدن قطعات پازلی بود که در نهایت تصویری از «تنهایی انسان مدرن» را ترسیم میکرد؛ انسانی که دیگر نمیتواند شیطان یا قضا و قدر را مسئول رنجهایش بداند و باید با این حقیقت هولناک روبرو شود که شر، نه در نیروهای ماورایی، بلکه در بطن تصمیمات و سکوتهای خود او نهفته است. «شر در اندیشه مدرن» از آن دست کتابهایی است که پس از بستن آخرین صفحهاش، دیگر نمیتوانید به همان سادگی قبل به اخبار فجایع یا رنجهای پیرامونتان نگاه کنید؛ این کتاب سلیقهی فکری شما را ارتقا میدهد و یادتان میدهد که فلسفه، نه بازی با کلمات، بلکه تلاشی جانفرسا برای یافتن معنا در ویرانههای تاریخ است. ترجمهی محسن نیکبخت هم در این میان نقشی کلیدی ایفا کرده است؛ او توانسته است آن لحن روایی و در عین حال تحلیلی سوزان نیمن را به فارسی استواری برگرداند که نه از دقت فلسفیاش کاسته شده و نه از کشش داستانیاش؛ چرا که نیمن تاریخ فلسفه را مثل یک رمان پرتعلیق روایت میکند.
بدرد این روز های ما میخوره
تجربه بدی نبود
کتابی دوست داشتنی!
واقعا از خوندنش لذت بردم
کتاب خوبیه
صفحه ی ۱۰۴ ..هنوز جذب این کتاب نشدم ولی دارم میخونم ببینم چطور میشه
از اون کتاباییه که حال و هوای خوبی داره
ضمن احترام به سلیقه بقیه یکی دیگه از اون کتابای مزخرف پرفروش و ترند شده که واقعا درک نمیکنم این همه تعریف و تمجید برای چیه به جای اینکه یه رمان احساسی درباره این بیماری خاص باشه تبدیل شده به یه کتاب فانتزی بچگونه که پر از اتفاقات تخیلی و غیر منطقیه که تو قصه های پریون هم رخ نمیده همشون با هم
یک دادم چون صفر نمیشد داد. کلافهکننده، یکنواخت و عذابآور است که تمام کردنش واقعا حوصله میخواهد. بزرگترین ضعف کتاب به ناآگاهی نویسنده از فضای بیمارستان روانی برمیگردد. داستانی پر از کلیشههای سطحی که مشخص است نویسنده نه آن را حس کرده و نه حتی درکش کرده است. روایت تا نیمههای داستان گنگ و بیسر و ته پیش میرود و در نیمه دوم هم با هیچ اتفاق خاص یا غافلگیری جالبی این کمبود را جبران نمیکند، بلکه فقط یک روند کند، تکراری و پیشبینیپذیر را ادامه میدهد. مرز مبهم وهم و واقعیت هم بهجای اینکه جذاب باشد، بیشتر ضعف پردازش داستان را پشت خودش پنهان کرده است. بخش پایانی شاید کمی نسبت به بقیه متن بهتر باشد، اما فقط به این دلیل که سطح توقع مخاطب تا حد ممکن پایین آمده است. در نهایت، ابتدا و انتهای کتاب هیچ تفاوتی در سیر داستان یا نگرش خواننده ایجاد نمیکند و اثر رسماً تجربهای ضعیف است که تنها فایدهاش، درک بهتر صفات یک رمان واقعا بد است.
این رمان کتابی سردرگم و کلافهکننده است. بزرگترین مشکل کتاب روایت بیدروپیکر آن است که در آن تشخیص واقعیت از توهم بسیار دشواره سبکی که چه آگاهانه انتخاب شده باشد و چه ناشی از عدم توانایی نویسنده در سازماندهی ذهن، در نهایت فقط روی اعصاب مخاطب میرود. استفاده از مفاهیم گیاهشناسی و آناتومی هم نتوانسته ضعف روایی داستان را بپوشاند. با اینکه شاید چند جای معدود کتاب بد نباشد، اما گیجکنندگی بیمورد و آشفتگی متن باعث شده در مجموع کتابی ضعیف، و کاملاً ناراضیکننده باشد که هیچ ارزش خاصی برای خواننده ندارد.
"به راستی من کیستم؟" اگر بخواهم هسته اصلی داستان را برای خودم توصیف کنم جواب همان سوالی است که در ابتدا مطرح کردم. کتاب را نه بخاطر استعاره ها یا توصیفات مثال زدنی و قابل تامل (نه لزوما زیبای) دکتر کرژنتسف، بلکه بخاطر دعوت کردن من به اعماق ذهن و وجودم دوست میدارم. روایت عجیب بود، در اوایل کتاب صحنه را همانند اتاق بازجویی نگاه میکردم؛ دکتر کرژنتسفی که در اتاقی تاریک با یک چراغ رو به روی من پشت یک میز چوبی نشسته و دارد مرا آماده یک سفر عمیق به اعماق ضمیر وجودی و ذهنی اش میکند. ناخوداگاه خودم را در جایگاه قاضی ای نگاه میکنم که با مرد دیوانه همراه می شود و گاه دلش به حال رنج های وصف ناشدنی مرد میسوزد و با اون همراه میشود و گاه از صلابت و سرسختی و غرور مضاعف و مفرط مرد به تنگ می آید و با هر تعریفی که دکتر از خود میکند شعله نفرتش بیشتر برانیگخته میشود. اما ناگهان به خود می آیم و میبینم که دکتر همانند همسفری جالب مرا به اعماق خودش و خودم می بَرد و دست در دست من از فراز و نشیب ها، از ثانیه و دقیقه های سپری شده، و از تاملات و تفکراتمان می گذرد. شگفتا! گویی از جایی به بعد جای من و دکتر عوض شده است، دکتر بازجو و من متهمِ جانی؛ دکتر من را سوال و جواب میکند، از اخلاقیات و عقایدم گرفته تا زندگی روزمره ام را در ترازوی منطق خود بدون آنکه حتی خودش به خودش اطمینان داشته باشد بالا و پایین می کند و می سنجد. در این اثنا دوباره خودم و دکتر را در جایگاه اولیه امان میبینم، دوباره منِ خواننده بازجو و محقق و دکتر در جایگاه دیوانه قرار دارد. حال میفهمم دکتر چه چیزی را میخواست به من بفهماند؛ بناراین از این وضع خسته میشوم و دستان دکتر را میگیرم و با خود به بیرون از این اتاق بازجوییِ کذایی میبرم. با دکتر قدم زنان از کنار سیاه چال مارهای سمی میگذریم و در راهروی این عمارتِ نامتناهی درِ تک به تک خانه هارا میزنیم تا شاید به نتیجه ای برسیم، اما چیزی جز سکوت نمیشنویم. به قلعه و اریکه ساخته شده از جمجمه هایش میرسیم و داستان های صعود و سقوطش را برایم بازگو میکند. گیج شدم! حال دست و پا گم کرده نمیدانم من دیوانه ام یا او؟ من قاضی ام یا او؟ من نیاز به اصلاح دارم یا او؟ میدانید جالب چیست؟ خودش هم نمیداند!... از روایت کتاب بگذریم و به واقعیت برگردیم. تنگنا با فراز و نشیب هایی که داشت من را با فهم و ادراک خودم دائما درگیر کرد، همانطور که در متون بالایی عرض کردم نمیدانستم که دیوانه و مجنون کیست. قطعا با کنار هم گذاشتن شواهد طبیعی و سلامت روان آدمی میتونستیم خودمون رو در جایگاه فرد سالم قرار بدیم اما نکته ای که بود این است که انگار دیوانه ماجرا خیلی از جاها واقعا دست برتر را بر ما داشت و ابعادی از تفکر و اخلاقیات و چه بسا وجوه جامعه شناسی را درک کرده بود که ما یا دید درستی به آنها نداشتیم و مجبورمان کرد به بازنگری یا اینکه کلا تا به حال به آنها توجه نکرده بودیم. از جایی به بعد تصمیم گرفتم که خودم را از جایگاه قضاوت عزل کنم و با دکتر کرژنتسف همانند دوستی همراه شوم و با او بی تعصبو بدون گارد به مکالمه بپردازم، اعماقش را درک کنم، ریشه های وجودی اش را بشناسم و در یک کلام او را درک کنم. این سوال را در وجودم به وجود آورد که آیا اصلا خودشناسی (در یک جهان بینیِ کاملا اگیزستانسیال) ممکن است و نیلِ به جایی میشود؟ اصلا ممکن است من هم یک کرژنتسف درون داشته باشم که این چنین در ظاهر مطمئن و مصمم در تصمیمات خود اما در باطن یک آشفته ذهنی بیش نباشد؟ در کل خواندن این کتاب رو از آندره یف عزیز که اولین تجربه من از خواندن آثار ایشان بود شیرین و مثبت تلقی میکنم و مشتاقانه و با آغوش باز به سراغ سایر آثار ایشان هم خواهم رفت (هرچند همچنان از مخافت های عقیدتی و ذهنیتی خودم با ایشان نمیتونم چشم پوشی کنم( در نهایت بگویم که فکر میکنم همه ما یک «تنگنا» در وجودمان داریم که بالاخره باید روزی از آن گذر کنیم... در انتقادی به تصویر جلد کتاب هم بگویم که انتخاب کردن تصویری از یک فرد خونسرد به جای یک فرد روان پریش میتوانست بهتر باشد.
