خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

آخ، زن عاشق معایب و حتی بدحنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدهی‌هایش بیاورد.

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

(به‌خصوص تاکید دارم که کارم بی‌رحمانه بود) در دو کلمه برایش خلاصه کردن که بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دلفریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به‌دست آمده، برای به‌دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که مظاهر اولیه زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن‌وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه مردم کرده بودند. مطرود و فراموش شده... و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری. مگر نه؟ آه، ای‌آدمیزاد پست فطرتِ نابکار! آخ که چه کیفی می‌کردم!

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

آخ که آدمیزاد چه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

مدام تلاش می‌کنم افکارم را جمع‌وجور کنم، آنا نمی‌توانم. امان از جزئیات، ای‌امان...

نازنین

من مي‌دانستم نوميدي هست، اما نمي‌دانستم يعني چه. من هم مثل همه خيال مي‌کردم که نوميدي بيماري روح است. اما نه، بدن زجر مي‌کشد. پوست تنم درد مي‌کند، سينه‌ام، دست و پايم. سرم خالي است و دلم به هم مي‌خورد. و از همه بدتر اين طعمي است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اينها با هم. کافي است زبانم را تکان بدهم تا دنيا سياه بشود و نسبت به همۀ موجودات احساس نفرت کنم. چه سخت است، چه سخت است انسان بودن

کالیگولا

+ دیگه رو صفحه‌ی شطرنج تنها نیستین، یه سرباز بهتون ملحق شده. - تو هیچوقت یه سرباز ساده نبودی.

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

مدام راه می‌روم و راه می‌روم و می‌خواهم و مسئله را برای خودم روشن کنم. شش ساعت تمام است که می‌خواهم سر دربیاورم اما عاجزم از جمع‌وجور مردن افکارم شاید دلیلش این است که مدام راه می‌روم و راه می‌روم... ماجرا از این قرار است.

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»

بوف کور
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»

بوف کور
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ـ این صدای مرگ است.

بوف کور
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

نه، من احتیاجی بدیدن این‌همه دنیاهای قی‌آور و این‌همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم ـ مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟

بوف کور
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم ـ در تاریکی بود که افکارم گم‌شده‌ام، ترس‌های فراموش‌شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه مغزم دنهانغشده بود همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی میکرد ـ کنج اطاق، پشت پرده، کنار در پر ازین افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدید کننده بود.

بوف کور