«بیهوده است که دلباختگی را پیوند میان اذهان و افکار بدانیم. ماجرا به آتش افتادن هم زمان دو روحی است که هر کدام مستقلا درگیر بالیدناند و غلیان عواطف نتیجهی انفجاری است که بیصدا درونمان اتفاق میافتد و دلباخته ، حول و حوش این اتفاق، بهتزده و پریشانحواس، میجنبد تا تجربه خود را بیآزماید. اویی که دوستش داریم صرفا کسی است که همزمان و خودشیفتهوار در تجربهمان شریک است و میل نزدیک بودن به این موجود عزیز هم از ابتدا به قصد تصاحب او نیست، به قصد مقایسه دو برداشت از یک اتفاق واحد است، مثل مقایسه تصویر سوژهای واحد در آینههای مختلف. همه اینها مقدم است بر اولین نگاه، بوسه یا لمس، مقدم است بر جاه طلبی، غرور یا حسادت و مقدم است بر اولین ابراز علاقههایی که نقطه عطف رابطهاند، چون از اینجاست که عشق به عادت، به مالکیت، تنزل میابد و به تنهایی برمیگردد.»
دلیل انتخاب این متن برای من، فکر کردن دوباره به مرزی بود که میان دوست داشتن و مالکیت وجود دارد. به نظرم خیلی از رابطهها نه به خاطر نبود علاقه، بلکه از جایی فرسوده میشوند که آدمها میخواهند دیگری را آنطور که خودشان میخواهند داشته باشند. ما گاهی از کسی توقع داریم همانطور احساس کند که ما احساس میکنیم، همانطور بماند که روز اول دیدهایم و حتی بخشی از هویت خودش را با نیازهای ما هماهنگ کند. شاید رابطهی سالم از جایی شروع شود که بپذیریم نزدیک بودن به یک انسان، به معنای در اختیار داشتن او نیست. آدمی که دوستش داریم باید همچنان حق داشته باشد تغییر کند، دور شود، متفاوت فکر کند و حتی بخشی از وجودش برای ما ناشناخته بماند. برای من، ارزش این نگاه در همین پذیرش است؛ اینکه صمیمیت واقعی شاید نه در از بین بردن فاصله، بلکه در تحمل کردنِ همان فاصله شکل میگیرد.
















