«تو میخواستی دوباره در زندگیات طعم خوشبختی را بچشی اما فراموش کرده بودی که اگر خوشبختی فقط یک بار هم در خانه کسی را بزند، لطف و مرحمتی نثار او شده که سزاوارش نبوده است. لابد میگویی آن خوشبختی کامل نبود دروغین بود. ولی آخر تو چه حقی برای خوشبختی کامل و راستین داری؟ نگاهی به دوروبرت بینداز چه کسی در اطرافت از زندگی راضی است و لذت میبرد؟»
این بخش، نگاهش به خوشبختی برایم آشنا و در عین حال بیرحمانه بود. ما معمولا وقتی چیزی را از دست میدهیم، سعی میکنیم به خودمان ثابت کنیم آنچه میخواستیم از ابتدا واقعی یا کامل نبوده؛ انگار اگر خوشبختی را نامعتبر بدانیم، تحمل از دست دادنش آسانتر میشود. اما شاید خوشبختی هیچوقت قرار نباشد کامل، دائمی یا حتی عادلانه باشد. همین ایده برایم جالب بود؛ اینکه انسان گاهی به جای پذیرفتن سهم کوتاه و ناپایدارش از خوشبختی، از خودش میپرسد چرا اصلا باید نصیب من میشد.
















