خانه کتاب بی

چهارگانه ی اسکندریه

The Alexandria Quartet

نویسنده:لارنس دارل
ناشر: برج
۱۰۹ بازدید

معرفی کتاب چهارگانه ی اسکندریه

«چهارگانه‌ی اسکندریه» از لارنس دارل، در دل شهری گرم، چندزبانه و رازآلود می‌گذرد؛ اسکندریه‌ای که فقط یک پس‌زمینه نیست، بلکه خودش یکی از شخصیت‌های اصلی رمان است. این مجموعه‌ رمان با نگاهی چندلایه به عشق، هویت، حافظه و میل، روابط انسان‌ها را در فضایی پرتنش و اغلب ناپایدار دنبال می‌کند؛ جایی که هر نگاه و هر روایت، معنایی تازه از واقعیت می‌سازد. در مرکز این اثر، شخصیت‌هایی قرار دارند که میان دلبستگی، فاصله، سوءتفاهم و کشف خویشتن سرگردان‌اند. دارل با نثری غنی و تصویری، از زوایای مختلف به یک جهان واحد نگاه می‌کند و همین باعث می‌شود روایت، هم عاشقانه باشد و هم عمیقاً روان‌شناختی. فضای کتاب سرشار از حس تعلیق، اندوه پنهان و جذابیت فکری است؛ روایتی برای خواننده‌ای که از داستان‌های پرکشش اما جدی لذت می‌برد. اگر به رمان‌هایی علاقه دارید که فقط قصه نمی‌گویند، بلکه حال‌وهوا، ذهنیت و پیچیدگی روابط انسانی را هم می‌سازند، «چهارگانه‌ی اسکندریه» انتخابی ماندگار است. این اثر از مهم‌ترین نمونه‌های ادبیات قرن بیستم به شمار می‌آید و برای کسانی که به رمان‌های فلسفی و روان‌شناختی با فضایی شاعرانه و تأمل‌برانگیز علاقه دارند، بسیار خواندنی است.

مشخصات این نسخه

صفحات
1104
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
قطع
-
ISBN
9786229667132
تاریخ چاپ
۱۴۰۴
محل دسترسی
فروشگاه
وضعیت فروش
ناموجود برای خرید

درباره لارنس دارل

تصویر لارنس دارل

لارنس دارل

Lawrence Durrell

لارنس دارل، نویسنده و رمان‌نویس انگلیسی، بیشتر با مجموعه‌ی «چهارگانه‌ی اسکندریه» شناخته می‌شود؛ اثری که از مهم‌ترین کارهای او در ادبیات قرن بیستم به شمار می‌آید. نثر او معمولاً با فضاپردازی دقیق، نگاه چندلایه به روابط انسانی و توجه به مکان و حافظه همراه است. دارل در کنار رمان‌نویسی، در حوزه‌های دیگری از جمله شعر و سفرنامه‌نویسی هم فعالیت داشت و در میان نویسندگان انگلیسی‌زبان جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد. آثار او اغلب به خاطر ساختار روایی و پرداخت ادبیِ متفاوتشان مورد توجه قرار می‌گیرند.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های چهارگانه ی اسکندریه

افزودن جمله
مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«بیهوده است که دلباختگی را پیوند میان اذهان و افکار بدانیم. ماجرا به آتش افتادن هم زمان دو روحی است که هر کدام مستقلا درگیر بالیدن‌اند و غلیان عواطف نتیجه‌ی انفجاری است که بی‌صدا درونمان اتفاق می‌افتد و دل‌باخته ، حول و حوش این اتفاق، بهت‌زده و پریشان‌حواس، می‌جنبد تا تجربه خود را بیآزماید. اویی که دوستش داریم صرفا کسی است که هم‌زمان و خودشیفته‌وار در تجربه‌مان شریک است و میل نزدیک بودن به این موجود عزیز هم از ابتدا به قصد تصاحب او نیست، به قصد مقایسه دو برداشت از یک اتفاق واحد است، مثل مقایسه تصویر سوژه‌ای واحد در آینه‌های مختلف. همه این‌ها مقدم است بر اولین نگاه، بوسه یا لمس، مقدم است بر جاه طلبی، غرور یا حسادت و مقدم است بر اولین ابراز علاقه‌هایی که نقطه عطف رابطه‌اند، چون از این‌جاست که عشق به عادت، به مالکیت، تنزل میابد و به تنهایی بر‌می‌گردد.»

دلیل انتخاب این متن برای من، فکر کردن دوباره به مرزی بود که میان دوست داشتن و مالکیت وجود دارد. به نظرم خیلی از رابطه‌ها نه به خاطر نبود علاقه، بلکه از جایی فرسوده می‌شوند که آدم‌ها می‌خواهند دیگری را آن‌طور که خودشان می‌خواهند داشته باشند. ما گاهی از کسی توقع داریم همان‌طور احساس کند که ما احساس می‌کنیم، همان‌طور بماند که روز اول دیده‌ایم و حتی بخشی از هویت خودش را با نیازهای ما هماهنگ کند. شاید رابطه‌ی سالم از جایی شروع شود که بپذیریم نزدیک بودن به یک انسان، به معنای در اختیار داشتن او نیست. آدمی که دوستش داریم باید همچنان حق داشته باشد تغییر کند، دور شود، متفاوت فکر کند و حتی بخشی از وجودش برای ما ناشناخته بماند. برای من، ارزش این نگاه در همین پذیرش است؛ اینکه صمیمیت واقعی شاید نه در از بین بردن فاصله، بلکه در تحمل کردنِ همان فاصله شکل می‌گیرد.

دیدن همه‌ی جمله‌ها

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب چهارگانه ی اسکندریه

مبین محمدی

۱۴۰۵/۶/۱

اسکندریه را در این چهار کتاب فقط به‌ عنوان یک شهر نمی‌توان دید؛ کم‌کم حس کردم خود شهر یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. شهری گرم، شلوغ، چندفرهنگی و پر از آدم‌هایی که هرکدام با گذشته، میل و راز خودشان وارد زندگی دیگری می‌شوند. دارل کاری می‌کند که خیابان‌ها، دریا، گرما و فضای شهر فقط پس‌زمینه نباشند؛ انگار آدم‌ها تا حدی محصول همین محیط‌اند و هرچه بیشتر در اسکندریه می‌مانند، بیشتر در پیچیدگی آن حل می‌شوند. بعد، مسئله‌ی عشق خودش را نشان می‌دهد؛ اما نه آن عشقی که بتوان برایش یک تعریف روشن پیدا کرد. در «جاستین» فکر می‌کنیم آدم‌ها را شناخته‌ایم، به رابطه‌ها معنا می‌دهیم و حتی برای رفتارشان دلیل پیدا می‌کنیم. بعد «بالتازار» می‌آید و تقریبا همان واقعیت را از زاویه‌ای دیگر می‌شکند. آدمی که تصور می‌کردیم می‌شناسیم، ناگهان انگیزه‌ای دیگر دارد و رابطه‌ای که برایمان واضح بود، شکل دیگری پیدا می‌کند. این تغییر دیدگاه، کم‌کم به خودمان شک می‌کنیم که نکند ما همیشه دیگران را نه آن‌طور که هستند، بلکه آن‌طور که می‌توانیم بفهمیم، دوست داریم. در «مانت‌اُلیو» لایه‌ی دیگری وارد می‌شود: سیاست. همان آدم‌ها و همان روابط، این بار در بستری قرار می‌گیرند که پای دیپلماسی، منافع سیاسی و مناسبات قدرت وسط است. ناگهان می‌بینیم آنچه در ابتدا یک داستان شخصی و عاشقانه به نظر می‌رسید، با جهانی بزرگ‌تر ارتباط داشته است. همین تغییر زاویه برایم جذاب بود؛ اینکه زندگی خصوصی انسان‌ها هیچ‌وقت کاملاً خصوصی نمی‌ماند و گاهی سیاست بدون اینکه اجازه بگیریم وارد روابط، انتخاب‌ها و حتی احساساتمان می‌شود. اما «کلیا» برای من نقطه‌ای بود که چهارگانه از شناخت دیگران به شناخت خود می‌رسد. زمان گذشته و آدم‌ها دیگر همان آدم‌های قبلی نیستند. چیزی که زمانی عشق به نظر می‌رسید، شکل دیگری پیدا کرده و بعضی زخم‌ها دیگر مثل گذشته درد نمی‌کنند. اینجا فهمیدم شاید دارل نمی‌خواهد فقط بگوید «حقیقت نسبی است»؛ می‌خواهد نشان دهد خودِ ما هم با گذشت زمان تغییر می‌کنیم و بنابراین حقیقتی که درباره‌ی گذشته‌مان می‌گوییم، از آدمی به آدم دیگر و از زمانی به زمان دیگر تغییر خواهد کرد. و این شاید شخصی‌ترین چیزی بود که از خواندن چهارگانه گرفتم: آدم‌ها را نمی‌شود یک‌بار برای همیشه شناخت. ممکن است سال‌ها کسی را دوست داشته باشی، از او متنفر شوی، درباره‌اش قضاوت کنی و بعد با یک تکه‌ی تازه از گذشته‌اش بفهمی که تمام این مدت فقط بخشی از او را دیده‌ای. دارل این ناتوانی در شناخت کامل دیگری را نه یک نقص، بلکه بخشی از ماهیت رابطه‌ی انسانی می‌داند. حقیقت در این کتاب یک شیء پنهان نیست که بالاخره پیدایش کنیم؛ چیزی است که هر بار از زاویه‌ای تازه شکل می‌گیرد. شاید به همین دلیل، بعد از چهار جلد دیگر نمی‌توانستم خودم را صرفا خواننده‌ی داستان بدانم. من هم بخشی از این بازی زاویه‌ها شده بودم. هر بار که فکر می‌کردم فهمیده‌ام چه اتفاقی افتاده، کتاب مجبورم می‌کرد برداشت قبلی‌ام را پس بگیرم. و این برای من جذاب‌ترین تجربه‌ی چهارگانه بود: اینکه کتاب نه‌تنها شخصیت‌هایش، بلکه قضاوت‌های خواننده را هم وارد داستان می‌کند.