«جاناتان مرغ دریایی» داستان کوتاهی است که پرواز را به استعارهای برای آزادی، خودشناسی و عبور از محدودیتهای تحمیلشده تبدیل میکند. جذابیت کتاب در این است که جاناتان نمیخواهد صرفاً مثل بقیه زندگی کند؛ او میخواهد چیزی را که برای خودش معنا دارد، عمیقتر تجربه کند، حتی اگر به قیمت طرد شدن از جمع تمام شود. با این حال، پیامهای کتاب گاهی آنقدر مستقیم و آرمانگرایانه بیان میشوند که ممکن است برای بعضی خوانندگان ساده یا شعاری به نظر برسند. به نظرم ارزش اصلی کتاب نه در توصیههای انگیزشی آن، بلکه در سؤال سادهای است که مطرح میکند: آیا حاضر هستیم برای تبدیل شدن به چیزی که واقعاً میخواهیم، از تأیید دیگران دست بکشیم؟ امتیاز: ۴ از ۵
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
این دخترخانم گل دوست در شهر بمان نیست و به زودی به بیلاق میرود و گلدان راهم با خود میبرد🪴-
وقتی ما در رابطه ای صمیمانه هستیم، هم در مقابل درونمان و هم در مقابل آدم روبهرو یمان مسئولیت داریم.
شاهکاری که شاهکارترین شاهکارهاست
کتاب مورد علاقهم از صادق هدایت که نویسنده مورد علاقمه. و من حتی از بوف کور بیشتر دوستش داشتم.
کتابی که باهاش کتاب خوندن رو آغاز کردم و دیگر شبیهش رو نیافتم
تا ابد این کتاب مورد علاقه من میمونه. دو دفعه خوندمش تا به حال. و حس میکنم واقعاً بخشی از خودم رو درش جا گذاشتم.
وقت نزارید برای این کتابهای زرد
بیخود بود
بنظرم اگر نمیخواید وقت برای چندین کتاب توسعه فردی بزارید این یکی رو حتتتتتما بخونید چکیده ی خلاصه ی همه کتابهاست
بنظرم به این کتاب بی لطفی شده چون خیلی کارآمد هستش برعکس روانشناسی های زرد
بنظرم قبل از پدر مادر شدن حتما باید این کتاب رو خوند
عاشقشم
به نظر من کتاب خوبی واقعا من خودم از خواندن این کتاب خسته نشدم ،چون متن این کتاب پر از معنی مفهموم بود
به نظر من، این کتاب پیچش های داستانی خوبی داشت که خب قابل پیشبینی نبود و همین جذابش میکرد. از طرفی نویسنده قلم خوبی داشت که باعث میشد روند قصه جذب کننده باشه؛ و صد البته که ترجمه نشر نیماژ روی حفظ قلم نویسنده تاثیر داشت. البته باید بگم که بعضی از قسمت های داستان زیادی کند یا زیادی تند پیش میرفتند، اما در کل به عنوان کسی که خیلی کتاب های ژانر جنایی نخوانده، من دوستش داشتم.
کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود
آدم ها مثل شهرند، نمیشود به خاطر چند بخش کمتر جذابشان به کل آنها را کنار گذاشت
گاهی تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردنه
سختخوان، کدر، روانخراش! یخبندان را روایت یک نقاشِ خلوتگزین، پریشان، عمیق، عاقل یا شاید مجنون میدانند مردی که وقتی چوب دستیاش به زمین میخورد جمجمهاش سوراخ میشد! اما برای من جالبتر از نقاش، راوی داستان بود. جوانی تحصیل کرده که قرار بود نقاش را تماشا کند اما رفته رفته وسواس و پریشانی خودش بیشتر از نقاش برجسته میشود. همهی ما یک نقاش دوروبرمان داریم، نمایندهی جنونی که اهسته از دیگری زیر پوست ما میخزد و دست به دست میشود؛ و اگر هم چنین شخصیتی در زندگیمان نباشد، خودمان آن نقاش هستیم!
کوتاه، خواندنی با پایانی جذاب
