نیچه برایش نوشت:«هر ایمان حقیقی به واقع بری از خطاست؛ چیزی را محقق می کند که مومن امید دارد در آن بیابد؛ اما کوچکترین پشتوانه ای برای بنیان نهادن حقیقتی عینی ارائه نمی کند… اینجا مسیر انسان ها جدا می شود. اگر می خواهی به آرامش ذهنی و سعادت برسی مومن باش؛ اگر میخواهی مرید حقیقت باشی ، جستجو کن.»
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
توی افغانستان کودکان بسیاری هست، ولی کودکی زیادی نیست.
هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد ،زجر و مصیبت است ریشهٔ بدبختی در رفاه و آسایش است
من اول سریالش رو دیدم بعد کتاب رو خوندیم که بفهمم آخرش چی میشه ولی وقتی کتاب رو خوندم فهمیدم کتابش یه چیز دیگه است و خیلی با سریالش فرق داره
گاهی لازمه به خودت یادآوری کنی توی بازی زندگی کارتهای فاجعه ای دستت افتاده بوده ولی تو فوقالعاده بودی.
آمایا گفت: «اینجا خیلی جادوییه وقتی مامانم چنین جاهایی رو میدید، شعر یا ترانهای مینوشت. فکر کردم که من هم همین کار رو بکنم ولی استعدادش رو ندارم.» گرگ پرسید: «اگه تا حالا انجامش ندادی، از کجا میدونی؟»
+میدونی مردم به آدمهای بیش از اندازه باهوش چی میگن؟ -دیوونه، میگن دیوونه. اینجا کجاست؟ +پناهگاه زیرزمینی، اینجا جامون امنه. بعضیها به اینجا میگن دیوونهخونه!
من انگار هزار سال زندگی کردهام. شاید هم حافظهم یه بار پاک شده. من کلیهم سالمه، خداروشکر سنگ نمیسازه. ذهنمه که مریضه، داستان میسازه. باید یه جوری داستانها رو دفع کنم. واسه همینه که مینویسم....
- کو گوش شنوا؟! همه میخوان حرف هارو بشنون اما هیچکدوم نمیخوان گوش بدن!
- بهت افتخار میکنیم چون ادامه دادی . دختر عزیزم ، این چیز کمی نیست ، خیلی شجاعت میخواد.
- بازم باید تحمل کرد ، اینم میگذره . شاید الان اینو ندونی اما تو زنده میمونی.
با خودش گفت: واقعا میتونیم گذشته رو فراموش کنیم و همدیگه رو ببخشیم؟!
گاهی زندگی پر از موانع مختلف میشود و تو باید قدم به قدم برای حل آن ها اقدام کنی . لیو گاهی میفهمید که در این گونه اتفاقات سرنوشت بی تقصیر نیست.
همیشه با خودم میگفتم که تو هیچ چی هم باید چیزی باشه.
شما میدونید نا امیدی چه طعمی داره؟! مثل براده ی آهن تو قهوه ی سرده.
چیزی که اهمیت داره فقط واقعیته ، مک کافرتی . بدون واقعیت ، فقط داری با افکار بیهوده ی مردم بازی میکنی ، همین .
ناگهان اشتیاق عجیبی احساس کرد که همه چیز را همینجا رها کند و خود به همانجایی برود که آمده بود، و برود به جایی، هر چه دورتر بهتر، جایی دورافتاده و فورا برود، بی خداحافظی با کسی. احساس میکرد که اگر، ولو چند روز دیگر، آنجا بماند به داخل این دنیا کشیده میشود و بیبازگشت. و از این به بعد جز همین دنیا نصیبی نخواهد داشت.
"ترس از عشق، همان ترس از زندگی است، و کسانی که از زندگی میترسند، مرده ایی بیش نیستند."
ـ آزادی ؟ آیا تو میدانی آزادی با چه بدست می آید ؟ ـ با چه ؟ ـ تنها با اراده و خواست شخصی اراده و خواست ، حاکمیت به تو میدهد که بالاتر از آزادیست. اراده کن و بخواه ، هم آزادی و هم فرمانروا.
«هرچه بیشتر میتوانی از زندگی بگیر و تابع هیچ کس نباش». به خود تعلق داشتن:این است رمز زندگی!
