کتاب توصیفات پیچ وتاب دار تداشت.بیشتر انگار کسی دقیقا جلوت نشسته و داره برات این داستان رو با یه لحن خیلی جالب تعریف میکنه. کتاب جوریه که انگار داری فیلم میبینی.کاملا میتونم تصور کنم اگه فیلمی قراره ساخته بشه دقیقا چه فضایی داره و حتی میتونم تصور کنم که فیلم برداری از چه زاویه ای قراره فیلم برداری کنه.واقعا خوندنش برام لذت بخش بود و اصلا نمیتونستم ازش جدا بشم یه جورایی خوندنش برام هیجان انگیز بود . واقعا تجربه متفاوتی به من داد . پیشنهادش میکنم و حتما بخونید
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
لطفا بهش فرصت بدید و از زاویه دید خسته نشید ، به بیچاره بودن دلقک ببخشیدش.
احساس میکنم کمی کند پیش میره ولی چیکار کنم که دوسش دارم . یالومم اگر اگزیستانسیال نبودی ، رویکردتم قبول میکردم ، متاسفم ذهنم نمیخاد درمانگر اگزیستانسیال باشم .
کتاب قشنگی بود لذت بردم♡
قراره تا صفحه اخر و خط اخر مقاومت و همرنگ بقیه نشدن رو نشون بده ولی بسته به خط اخر کتاب میبینیم که ایا میتونه تحمل کنه و به مقاومت ادامه بده یا تغییر رو میپذیره؟ بعدخوندنش دیگه ادم سابق نشدم ، ازون کتاباییه که بعدش به دیوار زل میزنی و فقط میخوای بدونی چرا؟ (خوش اقبالیه منه که زود خوندمش)
خیلی جالب نبود خیلی الکی کش دار بود،اینقدر احساسات متوهم رو بهش میپرداخت که خسته میشی ارزش نداره
این دل عجب حکایتها دارد... میسوزد، میسازد، میسوزاند، میشکند. از خونِ دل، قلم به خونِ جگر میزند و ماحَصَلش، به خونِ اشک آغشته میشود... چه قِصّههای خونباری دارد این دل! چه غُصّههای خونینی دارد این دل؛ مولانا میگفت: "به خونِ دل برآید کار درویش..." حافظ میگفت: "از خونِ دل نوشتم، نزدیک دوست نامه..." سعدی میگفت: "خونِ دل بود که از دیده به ساغر میشد..." صائب میگفت: "زنده میدارم به خون دل چراغ خویش را..." پس این جامِ سخن، جز به خون دل پر نشود و بیراه نیست که میگویند "آن سخن کز دل برآید، لاجَرَم بر دل مینشیند" داستان محمود دولت آبادی همین است... نون نوشتن، روایتیست از مصائب و مشکلاتی که در نوشتن آثارش متحمل شده. چه کابوسهایی که ندیده و چه پیکارها که نکرده جنگ با ساواک، با وزارت فرهنگ و هنر، با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، با سانسور، با خاطرات مشوش، با مشکلات خانوداگی و مهمتر از همه، جنگ با ناامیدی ... و اینگونه بود که کلیدر، کلیدر شد، جای خالی سلوچ شکل گرفت، و نیز، روزگار سپریشده مردم سالخورده، کارنامه سپنج و کلی اثر دیگر خلق شدند. دولت آبادی در نون نوشتن مینویسد: "برای یک فرد و یا برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس میکند که هیچ نقشی در پیشبرد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافیست تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در میآید؛ چون وقتی که انسان یا جامعه یا حتی گیاه رشد پیشروندهای نداشته باشد، الزاماً رهسپار فنا و نیستی میشود و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیشروندگی، دچار فساد و تباهی میشود. چه انتقام وحشتباری! چه انتقام موهنی، چه نکبتبار! وای برناامیدانی که ما هستیم... چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شرّ ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت درببرد؛ با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر میشود، چه جور آیندهای در انتظار ما خواهد بود؛ چه جور آیندهای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی میشوند و… وای برناامیدانی که ما هستیم! "
کتاب بدی نبود بعضی قسمت های کتاب واقعا قشنگ بود ولی بعضی جاهاش رو به شخصه دوست نداشتم ولی در کل کتاب بدی نبود
😭😭
خیلی قشنگ بود ،نظریه نامحبوب اینکه :نه ادمی رو به زوال بشری ترجیح میدم 🫷 لطفا زود ازش دست نکشید و بهش فرصت بدید مثل کتاب خانه نیمه شب نقطه اوجش دیر و دوره ولی تحمل کنید.
اولین کتابی بود که خوندم و واقعا از خوندش لذت بردم و خیلی حس خوبی داشت
واقعا کتاب خیلی خوبی بود.اینکه بر اساس واقعیت بود به جذابیتش اضافه کرده بود. ولی هرگز برای بار دوم نمیخونمش.
خیلی قشنگ بود ،نظریه نامحبوب اینکه :نه ادمی رو به زوال بشری ترجیح میدم 🫷
یکی از جالبترین کتاب هایی بود که خوندم و واقعا از خوندش لذت بردم
خیلی کتاب قشنگی بود و بسیار ناراحت کننده من خودم به شخصه خیلی ناراحت شدم ولی پشیمون نیستم از خوندش و میتونم بگم احساساتی که در این کتاب بود خیلی عمیق بود
"زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه میتوانی زخم را از قلبت وابکنی و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند..."
یکی از بهترین و زیباترین کتاب هایی که خوندم جملاتی که در این کتاب خوندم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم و واقعا بعد هر صفحه خوندنش احساس خوبی داشتم
یکی از قشنگ ترین و عمیق ترین کتاب هایی که خوندم♡
کتاب فضا سازی خوبی داره و به خوبی میتونید خودتون رو توی اون فضا تصور کنید. معنای عمیقی پشت داستان کتاب هست ارزش خوندن داره ولی هرچقدر سنتون کمتر باشه بهتره اینجور کتابارو بخونید چون وقتی سن میره بالا ناخودآگاه یکسری مسائل رو متوجه میشید و خوندن کتاب مزه اش رو از دست میده.
برای من از بقیه کتاب های کلاسیک متفاوت بود. انگار حتی نویسنده هم به دنبال رهایی از قید و بند دنیای ادبیات کلاسیک بوده. دوستش داشتم هرچقدر بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشد برام جذاب تر میشد.
