این دخترخانم گل دوست در شهر بمان نیست و به زودی به بیلاق میرود و گلدان راهم با خود میبرد🪴-
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
وقتی ما در رابطه ای صمیمانه هستیم، هم در مقابل درونمان و هم در مقابل آدم روبهرو یمان مسئولیت داریم.
کتاب مورد علاقهم از صادق هدایت که نویسنده مورد علاقمه. و من حتی از بوف کور بیشتر دوستش داشتم.
کتابی که باهاش کتاب خوندن رو آغاز کردم و دیگر شبیهش رو نیافتم
تا ابد این کتاب مورد علاقه من میمونه. دو دفعه خوندمش تا به حال. و حس میکنم واقعاً بخشی از خودم رو درش جا گذاشتم.
کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود
آدم ها مثل شهرند، نمیشود به خاطر چند بخش کمتر جذابشان به کل آنها را کنار گذاشت
گاهی تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردنه
آنها توی خواب و بیداریشان اندوه داشتند و این چیز جدیدی نبود.
اما به نظرت ، اگر سعی کنی بد رفتاری هایش را فراموش کنی ، خوشحال نر نخواهی بود؟! به نظر من زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم آن را با دشمنی با دیگران بگذرانیم.
اگر مردم همیشه با کسانی که بی رحم و بدجنس هستند با مهربانی رفتار و اوامرشان را اجرا کنند ، آن وقت آدم های بدجنس به کارهای زشتشان ادامه می دهند و دیگر از کسی نمی ترسند بنابراین روز به روز بی رحم تر می شوند . اگر کسی بدون دلیل ما را می زند ، ما باید با ضربه ای محکم تر جوابش را بدهیم . آن ضربه باید آنقدر محکم باشد که آن فرد دیگر جرات نکند کار زشتش را تکرار کند .
خیلی احمقانه است که بگویی نمیتوانم آنچه را سرنوشت برایم رقم زده ، تحمل کنم
بهتر است صبورانه درد و رنجی را که هیچکس متوجهش نمی شود ، تحمل کنی تا این که با یک عمل عجولانه هم خودت و هم بستگانت را به دردسر بیندازی .
هنوز اینجا بوی خون میدهد، تمام عطرهای عربستان هم به این دست کوچک بوی دیگری نخواهد داد
- مکبث: این دستها جنایت بزرگی مرتکب شدهاند. آیا خون آنها پاک خواهند شد؟ آیا الههٔ اقیانوسها میتواند خون را از دستان من بشوید؟ نه، این دستها میتوانند هر اقیانوسی را قرمز کنند. - لیدی مکبث: اکنون دستان من هم به سرخی دستان توست. اما قلب من مانند قلب تو سفید نیست. ترس را رها کن. از دروازهٔ جنوبی صدای کوبیدن در میآید. با کمی آب دستان ما پاک خواهد شد. تنها باید از شر افکار خود خلاص شوی و از غرق شدن در آنها جلوگیری کنی.
فردا و فردا و فردا با گامهای کوتاه و شمردهی روزان پیش میخزد تا آخرین بخشبخشِ زمانِ نگاشته؛ و دیروزها همهسر ابلهان را راه نموده است بهسوی مرگِ خاکآلود. فرومیر، آی، ای شمعک، فرومیر، آی، که نباشد زندگانی هیچ الا سایهای لغزان و بازیهای بازیپیشهای نادان که بازد چند گاهی پر خروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ! زندگی افسانهایست کز لب شوریدهمغزی گفته آید، سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا، لیک بیمعنا از ترجمه داریوش آشوری
کاردن: ((هرچقدر که دوست داری مسخرم کن . مهم نیست که اونموقع چه تصوراتی داشتم ، الان من هستم که واسه یه حرف محبت آمیز از دهن تو التماس میکنم.))...(( درکنار تو من همیشه پر از خواهشم. ))
Raindrops are my only reminder that clouds have a heartbeat. That I have one too.
All I ever wanted was to reach out and touch another human being not just with my hands but with my heart.
چرا پیرمردها اینقدر زود بیدار میشوند؟ آیا برای این است که روز طولانیتری داشته باشند؟
