کامو در این کتاب میره سراغ همون مفهوم همیشگی عدالت، جایی که میگه کدوم عدالت ارزش اینو داره که به خاطرش جون انسانی گرفته بشه
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
مردمان جدید با ایمان بیگانه بودند یا چنین به نظرشان میرسید. ایمان داشتند ولی ایمانی سادهلوحانه: ایمان به پیروزی خردکنندهی براونینگ و ششلول و کلت، ایمان به قدرت اقدامات سریع. از کجا باید میدانستند که علف با قوانین بطلانناپذیر خود رشد میکند؟ از کجا میدانستند اندیشهی انسان همراه با گردن او خم نمیشود و گلوله نه ایمان را میشکافد و نه بیایمانی را؟
بعد از خواندن کتاب، کلمهی «دنج» برایم معنای خاصی پیدا کرد که در انتها به آن میپردازم. داستان از خانهی پیرمردی پرندهشناس آغاز میشود؛ خانهای در خیابان وراژِک که او همراه همسر و نوهاش در آن زندگی میکند. اما این خانه خیلی زود از یک فضای خانوادگی فراتر میرود و تبدیل میشود به نقطهای که زندگی آدمهای مختلف به هم میرسد. بیرون از این خانه، جنگ و انقلاب و تغییرات بزرگ سیاسی در حال وقوع است و آرامآرام همان اتفاقات وارد زندگی ساکنانش میشوند. آسارگین به جای اینکه انقلاب را فقط از زاویهی سیاستمداران و میدانهای سیاسی روایت کند، آن را از سطح زندگی آدمهای معمولی نشان میدهد؛ اینکه یک تغییر تاریخی چطور میتواند روی عشق، خانواده، کار، دوستی و حتی ابتداییترین شکلهای زندگی اثر بگذارد. جالبتر اینکه روایت همیشه محدود به نگاه انسانها نیست و گاهی از زاویهی یک موش، یک پرستو یا حتی اشیای بیجان ادامه پیدا میکند. همین انتخاب باعث شده مرز میان تاریخ انسان و جهانی که انسان در آن زندگی میکند، برایم جالبتر شود. فضاسازی کتاب یکی از چیزهایی بود که بیشتر از انتظارم با آن ارتباط گرفتم. خانه و خیابان فقط محل وقوع اتفاقات نیستند؛ انگار خودشان شاهد تغییر دورهاند. یک فضای آشنا و آرام، کمکم در اثر اتفاقات بیرون تغییر معنا میدهد، بدون اینکه لزوما ظاهرش تغییر کرده باشد. همین تضاد باعث شد عنوان کتاب برایم از یک توصیف ساده به چیزی استعاری تبدیل شود. از قلم آسارگین هم همین نگاه را دوست داشتم؛ تاریخ را به جای اینکه به شکل خطابه و توضیح مستقیم وارد داستان کند، از لابهلای جزئیات زندگی بیرون میکشد. گاهی یک اتفاق کوچک در زندگی یک شخصیت، بیشتر از یک توضیح طولانی دربارهی انقلاب میتواند نشان دهد که یک دورهی تاریخی چه بر سر آدمها آورده است. بیشترین تأثیر را اما از این گرفتم که در این رمان، تاریخ فقط چیزی نیست که اتفاق میافتد؛ چیزی است که آدمها مجبورند با آن زندگی کنند. آدمهای این خانه همچنان عاشق میشوند، اختلاف پیدا میکنند، امیدوار میشوند و برای آینده تصمیم میگیرند، در حالی که جهانی که بیرون از خانه در حال تغییر است، مدام انتخابهایشان را محدودتر میکند. و شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن کتاب، «دنج» دیگر برایم فقط به معنای آرام و امن نیست؛ نامی است برای خانهای که تلاش میکند زندگی عادی خودش را ادامه دهد، درست در زمانی که جهان بیرون دیگر عادی نیست.
واقعا عالی و شاهکارررر. اصلا نمیتونید حدس بزنید داستان از چه قراره و چه اتفاقی میوفته. کتابای آگاتا یکی از یکی بهترن واقعا.
چند وقت پیش شروع کردم به خوندنش و نتونستم اصلا باهاش ارتباط بگیرم...اما میخوام دوباره شروع کنم به خوندنش
اشعاری بسیار خواندنی، لطیف و زیبا🥲قطعا لذت میبرید از خوندنشون
اصلا توصیف اشعار آقای لنگرودی در کلام نمیگنجه:)
این کتاب رو بسیار دوست داشتم و از نشر آموت و میلکان بهتون پیشنهاد میکنم بخونید.فضاسازی کتاب خیلی خوبه و واقعا مجبورتون میکنه تا آخرش بخونین اگر اهل کتاب های عاشقانه هستین عاشقش میشین
حتما پیشنهاد میشه، کوتاه ، عجیب و پایانی شوکه کننده.
من این کتاب رو دوست نداشتم و واقعا با زجر خوندمش چون نمیتونم کتابی رو نصفه رها کنم شاید بشه گفت تنها نقطه قوتش این بود که تا اخرین صفحه نمیتونی بفهمی چه اتفاقی می افته
من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و در عرض یک روز تمومش کردم.فضای کتاب میشه گفت مذهبیه و شاید اگر موضوعات دینی براتون جالب نباشه جذبتون نکنه البته که عاشقانه محور بودنش بیشتره اما به نظر من یکبار هم که شده بخونینش
وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم، غیر قابل تحمل می شویم و آن گاه که زبان می گشاییم، از خود دلقکی می سازیم.
تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمیدانی مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی
Princess ✨
مَل: نفرین آمالفی... نمی گم باورش دارم. فقط می گم لابد دلیل وجود این افسانه همینه. وقتی آدم ها نمی تونن یه چیز رو منطقی توضیح بدن پناه می برن به افسانه ها. ماوراءالطبیعه. جادو. ایزد ها.
فکر اینکه در نبود مامان باید به یک نقطهٔ آبی در آسمان خیره می شدم، خیلی برایم جالب نبود. آن زمان هنوز نمی دانستم وقت هایی که دلم برای آغوش مامان تنگ شود، با چه قلب سنگین و چه اصراری چشمانم را به آن تلسکوپ لعنتی می چسبانم. نمی دانستم قرار است با خشمی در سینه، آن تلسکوپ تبدیل شود به تنها دلخوشی من، به تنها راه تنفسم در روزهای طولانی انتظار. یک نقطه آبی کوچک در آسمان که به آن امید می بستم، خواسته هایم را به آنمی گفتم، در مورد روزهایم، رؤیاهایم، اشک هایم، ناراحتی هایم، و شماتت هایم صحبت می کردم و حتی به آن دشنام می دادم. یکنقطهٔ آبی کوچک در آسمان که به آن نگاهمی کردم و داد می کشیدم که غیبت مامان زیادی طولانی شده است. می گفتم برایم اهمیتی ندارد که آسمان برای همیشه سیاه باشد یا پرنده ها کلأ ناپدید شوندن. فقط می خواستم مامان در کنارم باشد. یک نقطهٔ آبی کوچک در آسمان که یادآور جملهٔ « به اندازهٔ کل دنیا دوستت دارم» بود، ولی جای صدای مامان را نمی گرفت. جای بوی عطرش را نمی گرفت. جای آرامشی را نمی گرفت که وقتی موهایم را نوازش می کرد، وجودم را فرا می گرفت.
The end was saddening, I just wanted them all survive…but the rest of things was absolutely perfect.The writer always have a good taste to describe scary scenes and makes me wonder how this book wrote for children?! And then I think well this is not for ordinary children! The horror fans will like it and don’t scared to the death, they just joy!
وای برتو اگر بگویی که خوشبختی مرده است چون آن را چنین که هست نپنداشته بودی… پندار فردا را شادی است، اما شادی فردا را شادی دیگری است - و زهی خوشبختی که هیچ چیز به پنداری که از آن داشته ای نمی ماند، زیرا هر چیز را ارزش دیگری است.
چه برسر جمله های قشنگی می آید که وارد ذهن مان میشوند؟چطور مارا سرشوق می آورند، و بعد چطور معنای شان را ازدست میدهند،یا غریبه میشوند، یا خجالتآور،یا مضحک؟
باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کردهاید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام میدهید چیست. نسل انسان پارهای جنگها، شکستها و پیروزیها دارد که نظامی نیست و آنها را در کتابهای تاریخ نمینویسند. وقتی تلاش میکنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.
