«هر کاری رو که دلت نمیخواد انجام نده، یا اجازه نده که هر کسی بهت بگه باید چیکار کنی، خودت تصمیم بگیر هر چی باشه زندگی خودته.»
در نگاه اول، سطری ساده دربارهی انتخاب و اختیار است؛ اما در بستر کلی کتاب، معنای آن برای من عمیقتر میشود. انگار کتاب مدام ما را با این پرسش روبهرو میکند که وقتی زندگی محدود و پایانپذیر است، چه کسی باید تصمیم بگیرد چگونه آن را زندگی کنیم؟ برای من، این سطر خلاصهای از همین کشمکش است؛ میان زندگیای که خودمان انتخاب میکنیم و زندگیای که دیگران، ترسها و انتظاراتشان برای ما تعریف کردهاند.















