خانه کتاب بی

سال بلوا

Sal-e- Balva

نویسنده:عباس معروفی
ناشر: ققنوس
۹۷۹ بازدید

معرفی کتاب سال بلوا

«سال بلوا» از عباس معروفی رمانی است پرتنش، شاعرانه و آکنده از حس تعلیق؛ روایتی که در فضایی ملتهب و ناآرام می‌گذرد و از دلِ آن، زندگی آدم‌هایی بیرون می‌آید که هرکدام با عشق، ترس، تردید و جبر زمانه درگیرند. معروفی با نثری موج‌دار و تصویرساز، جهانی می‌سازد که هم بوی خاطره می‌دهد و هم رنگ زخم‌های پنهان یک شهر و یک دوره را. در مرکز این رمان، رابطه‌های انسانی و سرنوشت‌هایی قرار دارند که آرام و قرار ندارند. شخصیت‌ها در فضایی پیش می‌روند که شایعه، دلهره، میل، فقدان و ناامنی اجتماعی مدام در آن جریان دارد و همین باعث می‌شود داستان، فقط یک روایت عاشقانه یا شخصی نباشد؛ بلکه به تصویری از فشارهای پنهان بر زندگی آدم‌ها بدل شود. خواننده در «سال بلوا» بیش از آن‌که دنبال حادثه‌های بیرونی باشد، با لایه‌های روانی و عاطفی شخصیت‌ها درگیر می‌شود. این رمان برای کسانی جذاب است که به نثر ادبی، فضای تیره و تأمل‌برانگیز، و داستان‌هایی با حال‌وهوای عاطفی-اجتماعی علاقه دارند. «سال بلوا» از آن کتاب‌هایی است که بعد از تمام شدن هم در ذهن می‌ماند، چون بیشتر از آن‌که بخواهد صرفاً قصه بگوید، حس یک دوره و اضطراب زیستن در آن را منتقل می‌کند.

مشخصات این نسخه

صفحات
344
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
قطع
-
ISBN
9789643113742
تاریخ چاپ
۱۴۰۴
محل دسترسی
فروشگاه
وضعیت فروش
ناموجود برای خرید

درباره عباس معروفی

تصویر عباس معروفی

عباس معروفی

Abbas Maroufi

عباس معروفی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران شناخته‌شدهٔ معاصر ایران بود که نامش بیش از همه با رمان «سمفونی مردگان» گره خورده است. او در داستان‌نویسی به سراغ روابط خانوادگی، فشارهای اجتماعی، تنهایی و سرنوشت انسان در فضای بسته و پرتنش می‌رفت و نثری روان، تصویری و در عین حال تلخ و تأمل‌برانگیز داشت. معروفی علاوه بر نویسندگی، در عرصهٔ مطبوعات و نشر هم فعال بود و سال‌ها در ترویج ادبیات معاصر نقش داشت. آثار او معمولاً از نظر ساختار روایی و فضاسازی مورد توجه قرار گرفته‌اند و برای بسیاری از خوانندگان، صدای مهمی در داستان‌نویسی فارسی به شمار می‌آید.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های سال بلوا

افزودن جمله
Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

صفحه ۱۱ · شب یکم

Crystal

@crystal · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«گاهی احساس می‌کردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همهء جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهء مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.»

صفحه ۶۳

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟»

Atiye

@lxatiye · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگو ها و پشت هم‌انداز ها و کقه باز ها اداره میشود ، مرده‌شورش را ببرد.»

صفحه ۶۲

Reb-War

@rebwar_m · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«میتونم بگم مثل بقیه آثار عباس معروفی انسان امروزی که در ایران زندگی می‌کنه براش هر لحظه تداعی میشه البته با مکان های متفاوت و دیالوگ‌های روزانه که در بیشتر آثار آن را بیهوده می‌بینیم ولی اینجا داستان رو هدایت می‌کنند .»

Atiye

@lxatiye · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد ، حالا یا با موی او یا با دل من ، چه فرقی می‌کند:)؟»

صفحه ۱۷ · شب یکم

عـارفـِه🌱

@arefe · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«این هم باید از حقه بازی های امثال رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند،یأس و نا امیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم،آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است.»

صفحه ۳۶

Mobina🌱✨

@mobina07 · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

«صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دلم می خواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما باخبر نشود. آدم ها حسودند، زمانه بخیل است، و دنیا عاشق کش است...»

دیدن همه‌ی جمله‌ها

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب سال بلوا

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Arizour

۱۴۰۵/۵/۱۴

فکر می‌کنم یکی از بهترین کتاب‌های ایرانی باشه که تابحال خوندم و دوباره هم باید بخونمش … فارغ از داستان٬ فرم نوشتنش برای من خیلی جالب بود و بارها به بقیه پیشنهادش کردم.

Itty bitty tarane

۱۴۰۵/۵/۲۴

آه از زن بودن،قلب آدمو آتیش میزنه این کتاب.خدا عباس معروفی و بیامرزه قلمش بی نظیر بود.

Zahra

۱۴۰۵/۵/۲۴

کتاب خیلی خوبی بود و داستان خیلی قشنگی هم داشت این اولین کتابی بود که از ادبیات ایران خوندم و واقعا برای اولین کتاب عالی بود و لذت بردم و از قلم عباس معروفی هم لذت بردم

Maedeh

۱۴۰۵/۵/۲۴

سال بلوا رو میخونید و میبینید که یه آدم چطور آروم آروم بین عشق، سنت و اجبار گم میشه... یه غم عجیبی داشت که تا مدت ها از سرم بیرون نرفت.

Ghazali

۱۴۰۵/۵/۲۷

تصور دار وسط میدون شهر هنوز یادم نمیره.... پیشنهاد میکنم قبل خوندن این کتاب حتما سمفونی مردگان رو بخونید

محمد صداقت

۱۴۰۵/۵/۲۶

حتما بخونید، شاهکار واقعی . چطور جامعه ایران و جایگاه زن ها رو به قلم کشیده و چقدر ادم رو متلاشی میکنه این تلخی.

طلیعه🥰

۱۴۰۵/۵/۲۴

خیلی غصه خوردم حین خوندن کتاب اما همچنان برام جذاب بود و گیرا

Parisatalaei

۱۴۰۵/۵/۲۴

واقعا تاثیرگذار بود در طول مطالعه چندبار تو فکر اینکه زنان در گذشته چطور زیر سایه سنت نادیده گرفته شدن به فکر فرو رفتم

Mahan

۱۴۰۵/۵/۲۳

عالیییییی

Amir Hossein

۱۴۰۵/۵/۲۳

نوشا، تعریف کامل یک زن بود. شاهکار

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید       چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Imzein

۱۴۰۵/۴/۱۰

واقعا قشنگه ولی ممکنه پرش زمانی اذیتتون بکنه🥰