«اغلب فکر میکردم که بسیاری از مردم به خاطر طغیان علیه سیستم سیاسی موجود نبود که به کمونیسم رو آوردند بلکه از سر ناامیدی محض بود، ناامیدی از ماهیت بشر، که پس از جنگ چهره زشتش را بیش از هر زمان دیگری نشان میداد. از آنجا که دست کشیدن از بشریت برای انسان غیر ممکن است نظم و قوانین اجتماعی را که در آن زندگی میکند زیر سؤال میبرد. در واقع وضعیت انسانی را محکوم میکند.»
این سطر برای من از آن جهت مهم بود که کمونیسم را بهعنوان واکنشی به ناامیدی انسان از خودش میبیند. وقتی تجربهی جنگ، خشونت و فروپاشی اخلاقی، اعتماد آدم به طبیعت انسان را از بین میبرد، پناه بردن به یک نظام فکری میتواند بیشتر از آنکه حاصل ایمان باشد، تلاشی برای فرار از این ناامیدی باشد. این نگاه برایم قابل تأمل بود، چون مسئله را از «چه ایدئولوژیای درست است؟» به پرسش بنیادیتری منتقل میکند: وقتی دیگر به انسان اعتماد نداریم، چگونه میتوانیم به جامعهای که انسان ساخته است اعتماد کنیم؟
















