خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

ایمان از آسمان به زمین نقل مکان کرده است، از زندگی پس از مرگ به زندگی در این جهان، جایی که انسان، و نه خدا، پرستیده می شود.

روح پراگ

ما دخترهای ناقص‌الخلقه‌ای هستیم شبانه. از زندگی مادرهای‌مان در‌آمده‌ایم و به زندگی دخترهای‌مان نرسیده‌ایم. قلب‌مان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن‌قدر ما را از دو طرف می‌کشند تا دو تکه می‌شویم.

تقریبا همه معتقد بودند خیر بر شر غلبه خواهد کرد و جنگ به زودی پایان خواهد یافت. این ایمان به همه کمک می کرد که خودشان را نگه دارند و از زیر بار خرد کننده ی تحقیرها، اضطراب ها، بیماری ها بیماری ها، و گرسنگی جان به در برند.

روح پراگ

اصلا لازمش نداشتم. لعنتش می‌کردم که آمده بود و کاری کرده بود که دیگر نمیتوانستم بدون او زندگی کنم. یک‌بار او را لعنت می‌کردم و صدبار خودم را. هم بودن ارسلان برایم سخت بود، هم نبودنش.

جهان آن ها (بزرگسالان) مثل جهان ما بچه ها، جهانی دو قطبی بود که در آن مبارزه ی ازلی-ابدی میان خیر و شر در جریان بود. این مبارزه ای بود که در آن تکلیف زندگی ما روشن می شد، مبارزه ای که در جایی بسیار دور جریان داشت و ما هیچ قدرتی برای تاثیر گذاشتن بر سرنوشت این مبارزه نداشتیم.

روح پراگ

همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ ‌می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.

همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ ‌می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.

نوشتن چه قدرت رهایی بخشی به آدم می دهد. نوشتن به آدم این قدرت را می دهد که وارد زمان هایی شوی که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنونع ترین مکان ها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم می دهد که هر کسی را به مهمانی خودت دعوت کنی .

روح پراگ

گفت عشق قدرت ابرقهرمانی ما آدم هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمیشه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصا وقتی آدم بزرگتر میشه. بعضی وقت‌ها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.

حق با اوست. با این کارم به خودم سخت می‌گیرم. خودم را عقب نگه می‌دارم. سال ها از زندگی‌ام را صرف احتیاط برای زنده ماندن کردم تا بلکه زندگی طولانی تری داشته باشم و ببینید این روش من را به کجا رسانده است. در خط پایان هستم و هرگز لذت مسابقه دادن را تجربه نکردم.

«صراحت چیزی ابرانسانی است.» خودش خواهان و طرفدار سادگی است و در عین حال از آن بیزار: همیشه آرزو داشته از قیدش رها شود. از آرامش با همان عزم راسخی دفاع می کند که از آشوب و ناآرامی. دلیلش را هم نمی داند. تصمیمی می گرفت: اما همیشه برعکس آن تصمیم را هم می گرفت. با این حال همیشه خودش بود. درست در چارچوب مشخص دیدگاه های خودش.

یخبندان

همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور می‌روم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.

یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمی‌دید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش می‌کرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمی‌دیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت می‌کردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر می‌کردم که می‌شود با چیزهای کوچک هم خوش بود.

آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمی‌کرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیو‌انی است که تازه سلاخی اش کرده ای.