سرش را بالا میبرد تا آب روی صورتش بریزد. دلش میخواهد قطرات آب شستوشوی پاککنندهاش باشند، اما میداند خاطرات آنجاست، همیشه خواهد بود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
((تو هم از ریدیوهد خوشت میاد؟)) ((کیه که خوشش نیاد؟))
After death, what good willall this do me? Nothing, neither the sun, nor spring, nor the fields full of flowers and the birds that wake up early in the morning,nor the clouds, nor the trees, nor nature, nor freedom, nor life, none of this will be mine anymore! Oh, it is I who must be saved!
«وقتی اندوهگین هستیم به نظر می رسد این غم همیشگی باشد به نظر می رسد پایان شب به صبح وصل نمی شود به نظر می رسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمی کند اما یکی از واقعیت های زندگی این است که هیچ چیز باقی نمی ماند؛هیچ چیز ابدی نیست،نه لبخند های از ته دل و نه غم های نفس گیر »
آرزو می کند کاش می توانست به خودش داروی بی حسی بزند و بدون حس کردن چیزی زندگی کند.
اگه بتونی فقط چند لحظه پرنده باشی، سقوط کردن دیگه مهم نیست.
«مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام. چقدر در ذهنم حرف زدهام. خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت، مغایر، متضاد و... گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.»
انها تا اگاه نشوند شورش نخواهند کرد و تا شورش نکنند ، نمیتوانند اگاه شوند.
وینستون نوشت: ((اگر امیدی است ان هم در وجود رنجبران نهفته است.))
انها در حالی میمردند که دست از اعتقادشان برنداشته بودند.
اگر گذشته جایی زنده باشد ، در اشیا جامد همانند گوی بلورین است نه در کلماتی که به انها چسبیده است.
ان ها نمیتوانستند احساساتت را تغییر دهند، به همین دلیل تو نمیتوانستی خودت را تغییر دهی، حتی اگر بخواهی. آنها میتوانستند هر کاری که میکردی یا هر چیزی را که میگفتی با جزئیات آشکار کنند اما نمیتوانستند به قلب رسوخ کنند چرا که برای خودت هم رمزآلود بود.
وینستون گفت:(( ما مرده ایم ؟)) جولیا یا وظسفه شناسی گفت:((ما از مردگانیم.))
او هرگز با دشمن بیرونی نمیجنگید بلکه همیشه با جسم خودش میجنگید. با اینکه نوشیدنی خورده بود اما درد شکمش، فکر او را از کار انداخته بود. او با خودش فکر کرد که در شرایط قهرمانی همیشه اوضاع به همین منوال بوده است. در میدان نبرد، در اتاق شکنجه، در کشتی در حال غرق همیشه موضوعاتی که بهخاطر آن میجنگی به فراموشی سپرده میشود. چرا که بدن آنقدر باد میکند تا کل جهان را فرا بگیرد و سپس آن هنگام که با جنگ یا فریاد از درد فلج نمیشوی، دنیا لحظهبهلحظه با گرسنگی، سرما، بیخوابی، دنداندرد، ترش کردن معده در حال جنگ است.
در این بازی ما نمی توانیم ببریم ،بعضی از باخت ها بهتر از باخت های دیگر است.
چرا این همه ادم در ذهن من زندگی میکنند؟مگر قرار است بار همه ی زن های دنیا را من به دوش بکشم؟
گفت :((مرا یادت هست؟)) دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؛چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟و چرا ادم ها در یاد من زندگی میکنندو من در یاد هیچکس نیستم؟
دیگر جایی برای شاخ و برگها نمانده، برای عمیقشدن، برای سایهروشنها. آدمها فقط دنبال نسبتهای کلیاند. یکباره نگاهی به عمارت جهان میاندازند و کشفش میکنند. زینتی گسترده در فضا، فقط همین. بیشترین زایشها در کممایهترین بسترها. آدم میفهمد که هیچوقت از چیزی سر در نیاورده بود.
انقلابی که هر کسی توان تحملش را ندارد و او تنهایی از پسش برآمد.
(تو از عشق چه میفهمی؟) (توی کتاب ها خوانده ام. افسانه است، اما اگر باشد ان هم افسانه است.)
