محشرههههههه
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کتاب خوبیه
درسته کتاب معروفی نیست ولی سرشار از احساس و قشنگیه
یک فاجعه ! من این کتاب رو با صدای هوتن شکیبا شنیدم ولی اینقدر دردناک و آزاردهنده بود نتونستم تمومش کنم
تصویر یک خودخواهی محض رو میتونیم ببینیم
شاید فکر کنی اگر یه راه دیگه رو رفته بودی زندگیت بهتر بود ، شایدم توی دوره ای که بودی بهترین تصمیم رو گرفتی ، در هر حال این کتاب مال همه اس
خیلی دوستش داشتم، اگر کتابی شبیه بهش میشناسید معرفی کنید🫠
این کتاب باعث میشه یه کم بیشتر حواسمون به رابطههامون و آدمهای دور و برمون باشه. کمک میکنه رفتارهای آزاردهنده و ناسالم رو بهتر بشناسیم و بفهمیم کجا لازمه برای خودمون مرز بذاریم. البته بعضی قسمتهاش تکراریه، ولی در کل کتاب ساده و کاربردیه و میتونه برای شناختن رابطههای ناسالم مفید باشه.
محاکمه از اون کتابهاست که وقتی تمومش میکنی، بیشتر از خود داستان، یه حس تلخ و سنگین باهات میمونه، اینکه شاید همیشه برای محکوم شدن لازم نباشه واقعا گناهکار باشی. اگه دوست داشتید این موضوع رو از یه زاویهی دیگه هم دنبال کنید، «به دوزخ ای بیگناهان» از بختیار علی میتونه انتخاب جالبی باشه، هر دو کتاب به شکلی متفاوت سراغ گناه، بیگناهی و آدمی میرن که توی یه دنیای ناعادلانه گیر افتاده.
رمان جز از کل داستانی عجیب، تلخ و در عین حال خندهدار است. بخش جذابش رابطهی پیچیدهی مارتین و جاسپر و تاثیری است که گذشته و خانواده روی زندگی آدمها میگذارند. رمان در کنار اتفاقات عجیب و طنز تلخش، دربارهی هویت، خانواده و تلاش انسان برای پیدا کردن معنای زندگی است.
محشره محشر اولین کتابی که به دیگران پیشنهاد میکنم بخونن حتما
واقعا اگه زندگی نامه دوست داشته باشید یکی از بهترین کتابهایی که میتونین بخونین.
اگر علاقه به تنفس عمیق، ذهنآگاهی و شیوههای تعامل با رنج دارید، این کتاب برای شماست.
شاید بتوان بینوایان را یکی از عظیمترین آثار تاریخ ادبیات دانست؛ اثری که ویکتور هوگو نزدیک به هفده سال از زندگیاش را، با وقفهای طولانی میان دو دورهی نگارش، صرف خلق و پرورش آن کرد. داستانی از رنج، عشق، بیعدالتی، تنهایی و در نهایت رستگاری. بینوایان تصویری از دردهایی است که در یک جامعهی ناعادلانه بر انسان تحمیل میشود؛ جامعهای که گاهی انسان را به خاطر گذشتهاش قضاوت میکند و فرصت تغییر را از او میگیرد. اما در میان تمام این تاریکیها، ژان والژان معنای دیگری به رنج میدهد. چند نفر میتوانند مثل او از میان درد شکوفا شوند؟ آسیب ببینند اما آسیب نزنند؟ تحقیر شوند اما دیگری را تحقیر نکنند؟ شاید مهمترین پیام بینوایان همین باشد: اینکه انسان، با وجود تمام زخمهایی که خورده، هنوز میتواند انتخاب کند ادامهدهندهی رنج و تاریکی نباشد. و شاید ژان والژان، بیش از آنکه فقط یک شخصیت باشد، یادآور این حقیقت است که هیچ گذشتهای لزوماً سرنوشت انسان را تعیین نمیکند.
تمام شد. به شدت احساس میکنم محتوایی داره که هم خانمها و هم آقایان باید بخونن و نسبت بهش آگاه باشن که بتونن اوضاع رو درست کنن و این روند ادامه نداشته باشه. اینکه آقایون متوجه بشن که چه فشاری در فضای کاری روی خانمها هست کمک میکنه که همکاری کنند و نه معجزه، اما مقداری رو به مرور و به کمک هم کم کنن. مخصوصاً برای خانمهایی که سرکار میرن، ارزش خواندن دارد.
اسکندریه را در این چهار کتاب فقط به عنوان یک شهر نمیتوان دید؛ کمکم حس کردم خود شهر یکی از شخصیتهای اصلی داستان است. شهری گرم، شلوغ، چندفرهنگی و پر از آدمهایی که هرکدام با گذشته، میل و راز خودشان وارد زندگی دیگری میشوند. دارل کاری میکند که خیابانها، دریا، گرما و فضای شهر فقط پسزمینه نباشند؛ انگار آدمها تا حدی محصول همین محیطاند و هرچه بیشتر در اسکندریه میمانند، بیشتر در پیچیدگی آن حل میشوند. بعد، مسئلهی عشق خودش را نشان میدهد؛ اما نه آن عشقی که بتوان برایش یک تعریف روشن پیدا کرد. در «جاستین» فکر میکنیم آدمها را شناختهایم، به رابطهها معنا میدهیم و حتی برای رفتارشان دلیل پیدا میکنیم. بعد «بالتازار» میآید و تقریبا همان واقعیت را از زاویهای دیگر میشکند. آدمی که تصور میکردیم میشناسیم، ناگهان انگیزهای دیگر دارد و رابطهای که برایمان واضح بود، شکل دیگری پیدا میکند. این تغییر دیدگاه، کمکم به خودمان شک میکنیم که نکند ما همیشه دیگران را نه آنطور که هستند، بلکه آنطور که میتوانیم بفهمیم، دوست داریم. در «مانتاُلیو» لایهی دیگری وارد میشود: سیاست. همان آدمها و همان روابط، این بار در بستری قرار میگیرند که پای دیپلماسی، منافع سیاسی و مناسبات قدرت وسط است. ناگهان میبینیم آنچه در ابتدا یک داستان شخصی و عاشقانه به نظر میرسید، با جهانی بزرگتر ارتباط داشته است. همین تغییر زاویه برایم جذاب بود؛ اینکه زندگی خصوصی انسانها هیچوقت کاملاً خصوصی نمیماند و گاهی سیاست بدون اینکه اجازه بگیریم وارد روابط، انتخابها و حتی احساساتمان میشود. اما «کلیا» برای من نقطهای بود که چهارگانه از شناخت دیگران به شناخت خود میرسد. زمان گذشته و آدمها دیگر همان آدمهای قبلی نیستند. چیزی که زمانی عشق به نظر میرسید، شکل دیگری پیدا کرده و بعضی زخمها دیگر مثل گذشته درد نمیکنند. اینجا فهمیدم شاید دارل نمیخواهد فقط بگوید «حقیقت نسبی است»؛ میخواهد نشان دهد خودِ ما هم با گذشت زمان تغییر میکنیم و بنابراین حقیقتی که دربارهی گذشتهمان میگوییم، از آدمی به آدم دیگر و از زمانی به زمان دیگر تغییر خواهد کرد. و این شاید شخصیترین چیزی بود که از خواندن چهارگانه گرفتم: آدمها را نمیشود یکبار برای همیشه شناخت. ممکن است سالها کسی را دوست داشته باشی، از او متنفر شوی، دربارهاش قضاوت کنی و بعد با یک تکهی تازه از گذشتهاش بفهمی که تمام این مدت فقط بخشی از او را دیدهای. دارل این ناتوانی در شناخت کامل دیگری را نه یک نقص، بلکه بخشی از ماهیت رابطهی انسانی میداند. حقیقت در این کتاب یک شیء پنهان نیست که بالاخره پیدایش کنیم؛ چیزی است که هر بار از زاویهای تازه شکل میگیرد. شاید به همین دلیل، بعد از چهار جلد دیگر نمیتوانستم خودم را صرفا خوانندهی داستان بدانم. من هم بخشی از این بازی زاویهها شده بودم. هر بار که فکر میکردم فهمیدهام چه اتفاقی افتاده، کتاب مجبورم میکرد برداشت قبلیام را پس بگیرم. و این برای من جذابترین تجربهی چهارگانه بود: اینکه کتاب نهتنها شخصیتهایش، بلکه قضاوتهای خواننده را هم وارد داستان میکند.
کتاب خوبی بود. کتاب در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه است. فضای قبل از انقلاب را به خوبی بازتاب کرده بود همچنین نحله ها و جوانه هایی که نشان از یک انقلاب دارند را به خوبی در داستان گنجانده بود. کتاب را به هرکه در زمینه علوم انسانی، علوم اجتماعی، رمان و ادبیات و کتابخوانی عادی علاقه مند است توصیه میکنم. همچنین گرمی خانواده و محبت در کتاب فراوان احساس میشود میتوان برای شناخت کمونیسم در قالب داستان از این کتاب بهره جست چرا که لیبرالیسم را در قالب زندگی سرد و پوچ نشان داده و بلعکس آرمان های کمونیسم را به رخ کشیده است
خیلی حس و حال خوبی بهم داد خوندنش.. با تمام وجود با نورا همراه شدم تو این قصه .... تجربه لذت بخشی بود 🌱
شاید یکی از مهمترین حرفهای کتاب همین باشد: زندگی نه سیاهی مطلق است و نه سفیدی مطلق. ممکن است شادی در کنار غم وجود داشته باشد، امید در کنار ناامیدی، و حتی کسی که به دیگران میل به زندگی میدهد، خودش روزی نتواند ادامه بدهد. برای من، «مغازه خودکشی» در نهایت کتابی دربارهی خودکشی نیست؛ کتابی دربارهی پیچیدگی زندگی است. دربارهی اینکه هیچ احساسی، هیچ آدمی و هیچ اتفاقی را نمیتوان در یک بُعد خلاصه کرد. شاید آلن نیامده بود که برای همیشه تاریکی را از بین ببرد؛ آمده بود تا نشان بدهد غیر از تاریکی، امکان دیگری هم وجود دارد. زندگی خاکستری است؛ مجموعهای از شادی و اندوه، امید و ناامیدی، آمدن و رفتن. هیچکدام دیگری را بهطور کامل حذف نمیکند. به همین دلیل است که با وجود پایان تلخ کتاب، من نمیتوانم آن را یک پایان شکستخورده ببینم. آلن شکست نخورد؛ چون زندگی هیچگاه یک مسیر یکبعدی نیست.
در حدی جذبم کرد که یک روزه تمومش کردم داستانش عالی بود و اصلا جوری نیست که قراره تا وسطای کتاب درموردش قضاوت کنی و پایان خیلی شوکه کننده ای داره
