کتاب بیشتر از اینکه دربارهی راز تماس سم باشد، دربارهی سوگ، وابستگی و رها کردن است؛ اینکه «رها کردن» لزوماً به معنی «فراموش کردن» نیست.یکی از ایدههای اصلی کتاب این است که ما در برابر اتفاقات ناگهانی زندگی کنترل زیادی نداریم؛ بنابراین بهتر است حرفها و احساساتمان را تا وقتی فرصت داریم، نگه نداریم.نکته جالب کتاب اینجاست که هیچوقت دقیق توضیح نمیدهد تماس سم چطور ممکن شده. این اتفاق بیشتر یک موقعیت فرضی برای خواننده است:اگر فقط یک بار دیگر فرصت داشتی با کسی که از دست دادهای حرف بزنی، چه میگفتی؟از نظر من، کتاب در شش فصل اول کشش خوبی دارد و شخصیت جولی هم قابلارتباط است؛ اما در میانه افت میکند و پایانش هم به اندازهای که انتظار داشتم احساسی و تأثیرگذار نبود.در نهایت، با وجود ایدهی جذاب، برای من یک رمان عاشقانهی معمولی بود و امتیازم ۲ از ۵ است. اگر دنبال داستانی دربارهی سوگ و رها کردن هستید، میتواند انتخاب بدی نباشد؛ اما بهتر است انتظار یک رمان عمیق را نداشته باشید.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
این کتاب را بخوانید، اما نه فقط برای تمام کردن یک داستان؛ بخوانید تا از کنار آدمهای بیچاره ساده نگذرید. بخوانید تا خاطرات کمرنگ اما واقعیِ خوشبختیتان را در روزهای سخت دوباره به یاد بیاورید. بخوانید تا بفهمید در روزهای ترس از تنهایی، به چه آدمهایی پناه بردهاید و مرز میان دلبستگی و وابستگی را دقیقتر ببینید. بخوانید تا درک کنید روزهای سختِ امروز، همیشه بدترین روزها نیستند. بخوانید تا کمی بیشتر شکرگزار زندگی خود باشید و بتوانید حال آدمهایی را که واقعاً در رنج و بیچارگی زندگی میکنند بهتر بفهمید؛ آدمهایی که شاید حتی نیازی به یادآوری و ترحم ما ندارند، بلکه فقط دیده شدن را تجربه نکردهاند. و اگر قرار است این کتاب را بهتر درک کنید، شاید بد نباشد پیش از آن کمی درباره فضای روسیهی تزاری در قرن نوزدهم بخوانید تا جهان کتاب، برایتان روشنتراقعیتر شود. مچکرم. و در پایان، برای بیچارگی دعا میکنم؛ نه برای ماندنش، بلکه برای اینکه هیچ انسانی در آن گم نشود. دعا میکنم روزی برسد که رنج، سهم همیشگی هیچ چهرهای نباشد و فقر، انسان را تا مرز فراموش شدن پیش نبرد.🤲🏻
«چند روز مهمان کتابفروشی موریساکی» 👈🏻📚چند روز مهمان تاکاکو و داییاش، ساتورو، در کتابفروشی موریساکی بودم؛ جایی که بعد از شکست عاطفی، پناهگاه تاکاکو شده بود. ــــــــــــــــــــ با دیدن جلد زیبای کتاب، انتظار مهمانی جذابتری داشتم! 😌 اما داستان بیشتر حول تاکاکو میچرخید و بحثهای مربوط به عشق و رشد فردی هم چندان عمیق نبود. ــــــــــــــــــــ بهترین بخش برای من، آشنایی با ادبیات کلاسیک ژاپن و غذاهای ژاپنی بود.📚🍜 ــــــــــــــــــــ با اینکه برای جلد دوم هم دعوتم کردند، فکر نمیکنم دوباره برگردم.😅 اگر داستانهای آرام و ساده درباره عشق و پیدا کردن خودتان دوست دارید، احتمالاً از آن لذت میبرید؛ اما اگر دنبال داستانی پرماجرا و عمیق هستید، شاید انتخابتان اشتباه باشد.🥸
دل من همی داد گفتی گوایی / که باشد مرا روزی از تو جدایی ــــــــــــــــــــ بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم / بر آن دل دهد هر زمانی گوایی ــــــــــــــــــــ من این روز را داشتم چشم و زین غم / نبودهست با روز من روشنایی ــــــــــــــــــــ جدایی گمان برده بودم ولیکن / نه چندان که یکسو نهی آشنایی ــــــــــــــــــــ به جرم چه راندی مرا از در خود / گناهم نبودهست جز بیگنایی ــــــــــــــــــــ بدین زودی از من چرا سیر گشتی / نگارا بدین زودسیری چرایی ــــــــــــــــــــ که دانست کز تو مرا دید باید / به چندان وفا این همه بیوفایی ــــــــــــــــــــ سپردم به تو دل، ندانسته بودم / بدینگونه مایل به جور و جفایی ــــــــــــــــــــ دریغا دریغا که آگه نبودم / که تو بیوفا در جفا تا کجایی ــــــــــــــــــــ همه دشمنی از تو دیدم ولیکن / نگویم که تو دوستی را نشایی ــــــــــــــــــــ نگارا من از آزمایش به آیم / مرا باش تا بیش از این آزمایی ــــــــــــــــــــ مرا خوار داری و بیقدر خواهی / نگر تا بدین خو که هستی نپایی
«آگهی گمشده»‼️یک عدد ماموت بانمک که آخرین بار روی جلد کتاب «رام کردن ماموت» دیده شده بود، پس از فصل اول ناپدید شده است.مشخصات: عینکی، پشمالو، دوستداشتنی و عامل اصلی خرید کتاب توسط اینجانب😭شرح حادثه:با دیدن ماموت و اسم چند روانشناس مشهور روی جلد، فکر کردم قرار است نشخوار فکری را در قالب یک ماموت به تصویر بکشد و روش رام کردنش را یاد بدهد. اما…زرشک.🍆ماموت بعد از فصل اول ناپدید شد.بعد فهمیدم روانشناسهای روی جلد نویسندگان کتاب نیستند؛انتشارات بخشهایی از کتابها و مقالاتشان را جمعآوری کرده.و بعد با دشمن اصلی مواجه شدم:«تکرار»🫣 یک راهکار را میخواندم، چند صفحه بعد همان را با کلمات دیگر و چند صفحه بعد دوباره از زبان یک روانشناس دیگر! در کنارش هم انبوهی از آمار: طبق پژوهش فلانی، در دانشگاه فلان، روی هزاران نفر، در سال فلان… دوست عزیز، من آمدهام نشخوار فکریام را درمان کنم، نه عضو انجمن آمار شوم.🙂 تنها بخش واقعاً لذتبخش برای من، فصل الن دوباتن بود. در نهایت کتاب را بستم و حس کردم یک مرحله سخت از بازی زندگی را رد کردهام.😭 پیشنهادش میکنم؟ خیر. بهجای جستوجوی ماموت، مستقیم بروید سراغ آثار الن دوباتن. پاداش یابنده ماموت: یک کتاب بهتر.🦣
این کتاب انقدرر شیوا و روان نوشته شده که تمام شخصیت ها به وضوح قابل درک و تصورند.
«رامرام، دیرامدام، هستیم ما شادکام.» 🎶همه میگویند «مغازه خودکشی» کتابی درباره پیروزی امید است؛ من فکر میکنم بیشتر دربارهی بهای امید است. در شهری خاکستری، رنگارنگترین نقطه «مغازه خودکشی» است؛ جایی که خانواده تواش از ناامیدی مردم پول درمیآورند. ایدهای عجیب، اما نه چندان دور از دنیای امروز؛ جایی که هنوز کسبوکارهایی از ترس، تنهایی و احساس ناکافی بودن آدمها سود میبرند.شعار مغازه برایم از همهچیز ترسناکتر بود:«آیا در زندگی شکست خوردهاید؟ حداقل در مرگ موفق شوید.» اما بیش از همه، آلن ذهنم را درگیر کرد. من پایان کتاب را پیروزی امید ندیدم؛ بیشتر به این فکر کردم که چقدر سخت است در شهری که از ناامیدی تغذیه میکند، تا آخر امیدوار بمانی. 🎧 اولین تجربهام از کتاب صوتی، با صدای هوتن شکیبا 📚 اولین تجربهام از ژان تولی اما دلیل دوست نداشتنم؟ پایانبندیِ باز، نامناسب و برای من تا حدی بیربطمسیر داستان بود.
راستش برخلاف چیزی که انتظار داشتم، عاشق این کتاب نشدم. 🥀 بزرگترین مشکل من ریتم کند و فضای نسبتاً سردش بود و نتوانستم ارتباط عاطفیای که انتظار داشتم با شخصیتها برقرار کنم. 🍂 با این حال، دیالوگهای هوشمندانه و نگاه کتاب به طبقه اجتماعی و روابط انسانی را دوست داشتم. ✨ از بین شخصیتها، لیدیا برای من واقعاً اعصابخردکن بود! 💀 و بیشتر از همه دلم برای مری سوخت؛ دختری که همیشه انگار در حاشیه بود. اما چیزی که برایم جالبتر بود، مفهوم «غرور» در داستان بود. من انتظار داشتم غرور را در سکوت، اعتراف نکردن و پنهان کردن احساسات ببینم؛ اما جین آستن آن را بیشتر در طبقه اجتماعی، برتریجویی و قضاوت دیگران نشان میدهد. شاید همین تفاوت باعث شد نتوانم آنطور که فکر میکردم با داستان ارتباط بگیرم. 📚 پیشنهادش میکنم؟ اگر دیالوگهای هوشمندانه، شخصیتپردازی و نقد اجتماعی دوست دارید، حتماً. اما اگر دنبال داستانی گرم و عاطفی هستید، شاید انتخابهای بهتری وجود داشته باشد. 🤍
مزرعه حیوانات برای من بیشتر از اینکه فقط داستان انقلاب حیوانات باشه، داستانِ قدرت و فسادشه. حیوانها برای آزادی و برابری علیه صاحب مزرعه شورش میکنن ولی کمکم خوکها، مخصوصاً ناپلئون، همون سیستمی رو میسازن که خودشون علیهش قیام کرده بودن. چیزی که خیلی خوب بود اینه که اورول نشون میده چطور قدرت لزوماً یکدفعه آدم رو فاسد نمیکنه کمکم با تغییر قانونها، کنترل اطلاعات، ترسوندن مردم، دشمنسازی و قانع کردن بقیه با دروغ و تبلیغات شروع میشه شخصیتهایی مثل باکسر هم خیلی دردناکن حیونی زحمتکش که واقعاً به آرمان انقلاب ایمان داره ولی دقیقاً به خاطر همین اعتماد و اطاعت مورد سوءاستفاده قرار میگیره. از طرف دیگه اینکه حیوانها کمکم تغییرات رو میبینن ولی نمیتونن گذشته رو به خاطر بیارن یا به چیزی که بهشون گفته میشه شک کنن یکی از ترسناکترین بخشهای کتابه. با این حال به نظرم مزرعه حیوانات کمی اورریتد شده البته نه از نظر ارزشش بیشتر از این جهت که بعضیا بیش از حد سادش میکنن و فقط میگن این کتاب درباره شوروی و استالینه قطعاً نقد اورول به انقلاب روسیه استالینیسم و حکومت تمامیتخواه بخش مهمیه ولی حرف کتاب گستردهتره دربارهی هر جامعهایه که قدرت بدون نظارت جمع بشه و مردم اجازهی سؤال کردن و فکر کردن نداشته باشن. از طرفی بعضی شخصیتها عمداً خیلی نمادین و ساده طراحی شدن و همین باعث میشه از نظر شخصیتپردازی به عمق رمانهای بزرگ نرسن. ولی برای کتابی به این کوتاهی اینکه بتونه اینقدر روشن دربارهی قدرت، تبلیغات، تحریف حقیقت و سوءاستفاده از اعتماد مردم حرف بزنه، واقعاً نقطه قوت بزرگیه. برای من تلخترین بخش داستان همون چیزیه که در پایان اتفاق میافته: حیوانها به جایی میرسن که دیگر نمیتونن فرق بین کسانی که علیهشان شورش کرده بودند و کسانی که حالا حکومت میکنند را تشخیص بدهند؛ یعنی انقلاب پیروز شده، اما آرمان انقلاب مرده
«محفل ققنوس» از نظر سیاسی و روانشناختی یکی از مهمترین جلدهای مجموعه است و نشان میدهد خطر فقط از سوی یک فرد شرور نمیآید؛ گاهی یک ساختار قدرت میتواند حقیقت را انکار و جامعه را کنترل کند. شخصیت آمبریج نمونهای مؤثر از قدرت اداری، سانسور و سوءاستفاده از اقتدار است. خشم، انزوا و آشفتگی هری نیز او را از قهرمان بینقص فاصله میدهد و انسانیتر میکند. با این حال، حجم زیاد کتاب و ریتم کندتر آن در بخشهایی ممکن است برای بعضی خوانندگان خستهکننده باشد. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«یادگاران مرگ» پایانی بزرگ برای مجموعهای است که در طول هفت جلد از یک داستان مدرسهای به روایتی درباره جنگ، مرگ و انتخاب تبدیل شده است. سفر هری، رون و هرماینی باعث میشود رابطه میان آنها، ترسها و نقاط ضعفشان بیش از همیشه آشکار شود. افشای گذشته اسنیپ و دامبلدور نیز بسیاری از قضاوتهای قبلی خواننده را تغییر میدهد و به داستان لایه اخلاقی بیشتری میبخشد. با وجود چند افت ریتم و بعضی تصمیمهای روایی قابل بحث، پایانبندی مجموعه از نظر احساسی قدرتمند و رضایتبخش است. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«شاهزاده دورگه» بیشتر از آنکه درباره نبرد مستقیم باشد، درباره شناخت گذشته و فهم ریشههای شخصیت ولدمورت است. خاطرات تام ریدل و مفهوم هورکراکسها، یکی از مهمترین اطلاعات روایی کل مجموعه را در اختیار خواننده قرار میدهند. در کنار خط اصلی داستان، روابط عاطفی و بلوغ شخصیتها نیز پررنگتر میشود. پایان کتاب و مرگ دامبلدور از نظر احساسی و داستانی بسیار مؤثر است، هرچند بخشی از روابط عاشقانه کتاب نسبت به خط اصلی داستان اهمیت کمتری دارند. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«جام آتش» نقطه عطف مجموعه است؛ داستان از فضای نسبتاً امن مدرسه فاصله میگیرد و وارد قلمروی رقابت، توطئه و تهدید واقعی میشود. مسابقات سهجادوگر و بازگشت ولدمورت، فضای کتاب را به شکل محسوسی تاریکتر میکنند. یکی از نقاط قوت آن، نمایش تأثیر شهرت، حسادت و فشار اجتماعی بر روابط هری و دوستانش است. با این حال، حجم زیاد خردهروایتها گاهی از تمرکز داستان کم میکند، اما پایان قدرتمند کتاب این ضعف را تا حد زیادی جبران میکند. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«زندانی آزکابان» جایی است که مجموعه هری پاتر از یک فانتزی نوجوانانه صرف، به داستانی پیچیدهتر درباره گذشته، فقدان و قضاوت تبدیل میشود. شخصیت سیریوس بلک و راز خیانت به خانواده هری، لایهای احساسی و معمایی به روایت اضافه میکنند. دمنتورها نیز یکی از موفقترین عناصر مجموعهاند و ترس را به شکلی روانشناختی وارد داستان میکنند. این جلد از نظر شخصیتپردازی و روایت، یکی از منسجمترین کتابهای مجموعه است و نسبت به دو جلد اول بلوغ محسوسی دارد. امتیاز من: ۵ از ۵
شب سراب نیارزد به بامداد خمار
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
مرثیهای برای خانوادهای که پیش از مرگ مرده بود سمفونی مردگان برای من فقط داستان مرگ چند نفر از اعضای یک خانواده نیست داستان عشق، آزادی، استعداد، زنانگی، برادری و آرامشه که قربانی تعصب، قدرت، حسادت و سنت میشن آیدین شاید تراژیکترین شخصیت داستان باشه شاعره، کتاب میخونه فکر میکنه و میخواد زندگی خودش رو بسازه اما پدرش این تفاوت رو نه به عنوان ویژگی بلکه به عنوان سرپیچی و نافرمانی میبینه فروپاشی آیدین در پایان، محصول سالها فشار، تحقیر، فقدان و تنهاییه آیدا یکی از غمانگیزترین شخصیتهای رمانه آیدا تو جامعه ای زندگی میکنه که برای زنها انتخابها خیلی محدوده زن باید ازدواج کنه و باید مطابق انتظار خانواده رفتار کنه. آیدا و مادرش نمونه ی بارزی از زنان آسیب دیده تو جامعه ی مردسالارن پدر شری که خودشو حق میدونه، جذابیت شخصیتش اینه که خودش احتمالا تصور نمیکنه آدم بدیه. برای حفظ سنت و آبرو خانواده رو قربانی میکنه. مشکل اینجاست که وقتی «عقیدهی شخصی» تبدیل به حقیقت مطلق بشه دیگه جایی برای گفتوگو باقی نمیمونه به نظرم اورهان از نظر روانشناختی شاید پیچیدهترین شخصیت داستانه اورهان لبریز از حسادت در رقابت با برادریه که مهر مادری و توجه بقیه رو ازش دزدیده؛ حسادت وقتی با احساس حقارت ترکیب شه میتونه تبدیل به نفرت بشه و وقتی نفرت بارها توجیه شه آدم کمکم جنایت خودشم برای خودش منطقی میکنه اورهان شاید قربانی محیطش باشه اما این به معنی بیگناه بودنش نیست و بعد میرسیم به ایاز. اگه اورهان هیولاییه که در طول داستان کمکم چهرشو نشون میده ایاز هیولاییه که لباس آدم عاقل و خیرخواه پوشیده ادعا میکنه با تجربس و مهر تایید به تعصبات پدر و حسادت اورهان میزنه این شخصیت از این جهت خطرناکه که به آدمای دیگه چیزی میده که برای انجام کار بد بهش احتیاج دارن: توجیه یوسف شاید در مقایسه با آیدین و اورهان شخصیت کمسروصداتری باشه، اما حضورش نشون میده که قربانی بودن همیشه به معنی شورش یا فروپاشی نیست یوسف نه میتونه مثل آیدین فرار کنه و نه مثل اورهان قدرت پیدا میکنه فقط یاد گرفته دووم بیاره گاهی تو خانوادههای ناسالم بعضی افراد نه نجات پیدا میکنن و نه به هیولا تبدیل میشن فقط سالها زنده میمونن و آسیب رو با خودشون حمل میکنن [نقاط قوت کتاب] ۱. شخصیتپردازی بزرگترین نقطه قوت کتاب برای من شخصیتهاشن، حتی شخصیتهایی که ازشون متنفریم قابل تحلیلان و هیچکس مطلقا خوب یا بد نیست ۲. فضای خفهکننده کتاب واقعاً حس خفگی ایجاد میکنه خانه، خانواده، سنت، جامعه و روابط همه انگار دیوارایی هستن که شخصیتها رو محاصره کردن ۳. روایت غیرخطی جابهجایی زمانها و زاویههای روایت باعث میشه خواننده مجبور باشه خودش قطعات داستانو کنار هم بذاره این تکنیک مخصوصا در پایان باعث میشه کتاب بعد از تموم شدن هم تو ذهن خواننده ادامه پیدا کنه ۴. نمادها مرگ، زمستان، خانه، شعر، کتاب، تاریکی و حتی فضای شهر فقط عناصر داستانی نیستن هرکدوم بخشی از فضای روانی اثر رو میسازن ۵. پرداختن به تعصب و مردسالاری کتاب تو قالب زندگی روزمره نشون میده چطور تعصب، کنترل و نابرابری جنسیتی میتونه زندگی آدما رو نابود کنه اما «سمفونی مردگان» بینقص نیست ۱. ابهام بیش از حد بعضی اتفاقات انقدر مبهم روایت میشه که خواننده ممکنه احساس کنه اطلاعات کافی برای فهمیدن نداره ۲. بعضی شخصیتها عمدا فاصلهدار باقی میمونن تو بعضی بخشها دوست داشتم نویسنده بیشتر وارد ذهن شخصیتهایی مثل مادر یا آیدا بشه احساس میکردم تراژدیشون انقد بزرگه که میتونست ظرفیت بیشتری برای پرداخت داشته باشه ۳. بعضی رفتارا ممکنه بیش از حد نمادین به نظر برسن بعضی شخصیتها و اتفاقات گاهی انقد نمایندهی یه مفهوم بزرگتر میشن که ممکنه از نظر روانشناختی کمی اغراقشده به نظر بیان اگه تو این خانواده قدرت از عشق، اطاعت از فهم، آبرو از آرامش و حسادت از برادری مهمتر نبود قطعا سرنوشت همشون جور دیگه ای رقم میخورد این خانواده سمبل سمفونی بود که هر کس به اجبار و یا به دلیل نادانی ساز خودش رو میزد و آیدین تنها کسی بود که میخواست به انتخاب خودش بنوازه... چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
«نازنین» داستانی کوتاه اما سنگین است که داستایوفسکی در آن بهجای روایت یک رابطه عاشقانه معمولی، ذهن مردی گرفتار در حس مالکیت، سوءتفاهم و پشیمانی را کالبدشکافی میکند. نقطه قوت اثر، روایت روانشناختی و نمایش تدریجی شکاف میان آنچه شخصیت اصلی تصور میکند و آنچه واقعاً در رابطه رخ داده است. راوی با تحلیل وسواسگونه گذشته، ناخواسته ضعفها و خودفریبیهای خودش را آشکار میکند و همین موضوع داستان را تلخ و تکاندهنده میسازد. تنها ممکن است لحن اعترافگونه و تمرکز شدید بر ذهن راوی برای برخی خوانندگان کند یا سنگین باشد. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا» بعد از تمام یادداشتهایی که دربارهی «بامداد خمار» خواندم، اینبار میخواهم از دو نقدی بگویم که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد. اول، نقد هوشنگ گلشیری که رمان را اثری ضعیف و بیمایه دانسته بود. راستش هنوز نمیدانم این نقد صرفاً ادبی بود یا کمی هم از دلخوری میآمد؛ برای همین تصمیم دارم «شازده احتجاب» را بخوانم و خودم مقایسه کنم. اما دربارهی نگاه طبقاتی کتاب؛ بعضیها معتقدند «بامداد خمار» فقر را با خشونت و بیفرهنگی گره زده و خانوادهی اشرافی را محق نشان داده. من چندان با این نقد موافق نیستم. تفاوت طبقاتی، فرهنگی و اقتصادی واقعاً میتواند روی یک زندگی مشترک اثر بگذارد و نشان دادن این واقعیت لزوماً به معنای تحقیر یک طبقه نیست. و اما سودابه… کاش جلد دومی بود تا میفهمیدیم انتخابش چه سرنوشتی برایش میسازد؛ خوشبختی یا حسرت؟ وای از بازی میان دل و عقل؛ که حتی اگر یکی برنده شود، حسرتِ آن یکی میتواند تا آخر بماند. «کبوتر با کبوتر، باز با باز کند هم با همجنس پرواز»
این کتاب برای من بیشتر از اینکه دربارهی مرگ باشه دربارهی زندگیه ایوان آدم بدی نیست فقط انقدر درگیر شغل، موقعیت اجتماعی، ظاهر زندگی و چیزی که جامعه ازش انتظار داره شده که هیچوقت از خودش نپرسیده واقعاً چی میخواد. وقتی بیمار میشه، همهی این چیزها براش بیمعنی میشن و تازه میفهمه چقدر از زندگی واقعی فاصله گرفته. تنهایی ایوان هم خیلی دردناکه اطرافیانش بیشتر از اینکه رنجش رو بفهمن، میخوان از فکر کردن به مرگ فرار کنن و همین باعث میشه گراسیم که تنها آدمیـه که واقعاً کنارشه، انقدر مهم بشه. به نظرم نقطه قوت اصلی کتاب همین تضاد بین زندگی سطحی و زندگی واقعی و ترسناک بودن تنهایی آدم در لحظهی مرگه. با این حال، فکر میکنم کتاب کمی اورریتد شده. برای یک داستان کوتاه واقعاً قدرتمنده و تولستوی خیلی خوب آدم رو مجبور میکنه به زندگی خودش فکر کنه، ولی بعضیها جوری ازش حرف میزنن که انگار یک شاهکار کاملاً بینقص و جواب نهایی معنای زندگیه. مخصوصاً تغییر ناگهانی ایوان اخر کتاب با اینکه از نظر احساسی قشنگه، از نظر روانشناختی برای من کمی بیش از حد سریع و ساده بود. در نهایت، چیزی که از کتاب برام موند این سوال بود: اگه بفهمیم فردا میمیریم، از زندگیای که تا امروز کردیم راضیایم؟
