"زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه میتوانی زخم را از قلبت وابکنی و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند..."
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
یکی از بهترین و زیباترین کتاب هایی که خوندم جملاتی که در این کتاب خوندم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم و واقعا بعد هر صفحه خوندنش احساس خوبی داشتم
یکی از قشنگ ترین و عمیق ترین کتاب هایی که خوندم♡
انها تا اگاه نشوند شورش نخواهند کرد و تا شورش نکنند ، نمیتوانند اگاه شوند.
وینستون نوشت: ((اگر امیدی است ان هم در وجود رنجبران نهفته است.))
انها در حالی میمردند که دست از اعتقادشان برنداشته بودند.
اگر گذشته جایی زنده باشد ، در اشیا جامد همانند گوی بلورین است نه در کلماتی که به انها چسبیده است.
کتاب فضا سازی خوبی داره و به خوبی میتونید خودتون رو توی اون فضا تصور کنید. معنای عمیقی پشت داستان کتاب هست ارزش خوندن داره ولی هرچقدر سنتون کمتر باشه بهتره اینجور کتابارو بخونید چون وقتی سن میره بالا ناخودآگاه یکسری مسائل رو متوجه میشید و خوندن کتاب مزه اش رو از دست میده.
ان ها نمیتوانستند احساساتت را تغییر دهند، به همین دلیل تو نمیتوانستی خودت را تغییر دهی، حتی اگر بخواهی. آنها میتوانستند هر کاری که میکردی یا هر چیزی را که میگفتی با جزئیات آشکار کنند اما نمیتوانستند به قلب رسوخ کنند چرا که برای خودت هم رمزآلود بود.
وینستون گفت:(( ما مرده ایم ؟)) جولیا یا وظسفه شناسی گفت:((ما از مردگانیم.))
او هرگز با دشمن بیرونی نمیجنگید بلکه همیشه با جسم خودش میجنگید. با اینکه نوشیدنی خورده بود اما درد شکمش، فکر او را از کار انداخته بود. او با خودش فکر کرد که در شرایط قهرمانی همیشه اوضاع به همین منوال بوده است. در میدان نبرد، در اتاق شکنجه، در کشتی در حال غرق همیشه موضوعاتی که بهخاطر آن میجنگی به فراموشی سپرده میشود. چرا که بدن آنقدر باد میکند تا کل جهان را فرا بگیرد و سپس آن هنگام که با جنگ یا فریاد از درد فلج نمیشوی، دنیا لحظهبهلحظه با گرسنگی، سرما، بیخوابی، دنداندرد، ترش کردن معده در حال جنگ است.
برای من از بقیه کتاب های کلاسیک متفاوت بود. انگار حتی نویسنده هم به دنبال رهایی از قید و بند دنیای ادبیات کلاسیک بوده. دوستش داشتم هرچقدر بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشد برام جذاب تر میشد.
در این بازی ما نمی توانیم ببریم ،بعضی از باخت ها بهتر از باخت های دیگر است.
چرا این همه ادم در ذهن من زندگی میکنند؟مگر قرار است بار همه ی زن های دنیا را من به دوش بکشم؟
گفت :((مرا یادت هست؟)) دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؛چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟و چرا ادم ها در یاد من زندگی میکنندو من در یاد هیچکس نیستم؟
دیگر جایی برای شاخ و برگها نمانده، برای عمیقشدن، برای سایهروشنها. آدمها فقط دنبال نسبتهای کلیاند. یکباره نگاهی به عمارت جهان میاندازند و کشفش میکنند. زینتی گسترده در فضا، فقط همین. بیشترین زایشها در کممایهترین بسترها. آدم میفهمد که هیچوقت از چیزی سر در نیاورده بود.
به معنای واقعی کلمه عالیترین و زیباترین کتابی که خوندم همین کتاب بود اگر امکان داشت بیشتر از ۵ ستاره به ابن کتاب میدادم. بی اندازه شیفته شخصیت ملاصدرا شدم. مرد خدا بود، اهل علم و دانش و فلسفه و صاحب فکر و نظر، کم خور، کم خواب، اهل مطالعه بسیار، خیرهسر، عاشق، افتاده و ترسان از غرور نفس. این مرد محشر و معرکه بود واقعا نمیدونم در وصف این بشر چی بگم قطعا جزو آدمهاییه که دوست دارم ببینمش و باهاش حرف بزنم. قلم نادر ابراهیمی محشر بود لطافت هادر بیان احساسات و توصیفها بی نظیر بود حیف که این نویسنده از میان ما رفته. قطعا بخشی از من پیش این کتاب خواهد ماند.
انقلابی که هر کسی توان تحملش را ندارد و او تنهایی از پسش برآمد.
(تو از عشق چه میفهمی؟) (توی کتاب ها خوانده ام. افسانه است، اما اگر باشد ان هم افسانه است.)
کل کتاب خوب بود و من با این کتاب کتابخونی رو شروع کردم فقط آخر آخرش رو دوست نداشتم.
