خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

اگر بخواهم یخبندان را بدون وارد شدن به جزئیات داستان تعریف کنم، با راوی‌ای طرفیم که برای انجام کاری مشخص به منطقه‌ای دورافتاده می‌رود و در آنجا با جهانی روبه‌رو می‌شود که از همان ابتدا چیزی در آن درست به نظر نمی‌رسد. آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شود، روابطشان و حتی محیطی که در آن زندگی می‌کنند، کم‌کم تصویری از انزوا، فرسودگی و نارضایتی عمیقی می‌سازند؛ فضایی که بیش از آنکه اتفاقات بیرونی در آن اهمیت داشته باشند، ذهن و نگاه آدم‌هاست که داستان را پیش می‌برد. چیزی که من در خواندن یخبندان مدام با آن درگیر بودم، این بود که برنهارت چطور تقریبا هیچ راه فراری از این فضای خفه‌کننده باقی نمی‌گذارد. آدم‌ها نه فقط از یکدیگر، بلکه از خود زندگی ناراضی‌اند و هر تلاشی برای پیدا کردن معنا، بیشتر شبیه حرکتی‌ست که از پیش می‌دانیم قرار نیست به جایی برسد. این نگاه برای من هم جذاب بود و هم خسته‌کننده؛ جذاب، چون برنهارت با سماجت عجیبی یک ذهن گرفتار را دنبال می‌کند، و خسته‌کننده، چون بعد از مدتی احساس کردم دیگر چیزی قرار نیست این تصویر را به چالش بکشد. شاید مسئله‌ی اصلی من با کتاب همین باشد. برنهارت آن‌قدر پیوسته جهان را از دریچه‌ی فروپاشی می‌بیند که حتی پوچی هم کم‌کم به یک وضعیت ثابت تبدیل می‌شود. وقتی همه‌چیز از ابتدا سرد، بیمار و بی‌معناست، دیگر تضاد چندانی باقی نمی‌ماند که بتوان از خلال آن عمق بیشتری پیدا کرد. با این حال، نمی‌توانم انکار کنم که همین اصرار افراطی بخشی از قدرت کتاب هم هست؛ انگار برنهارت عمدا نمی‌خواهد اجازه دهد خواننده برای لحظه‌ای از ذهن آشفته و بی‌رحم اثر بیرون بیاید.

یخبندان

امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)

نازنین

امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)

نازنین

_اگر کسی روز زخمی که سال هاست خوب شده مرهم بگذارد چه باید کرد؟ +باید به آن شخص خندید دزیره.

دزیره 1
تصویر پروفایل HoseinHosein@hosenجمله

در وجود ما چیزی وجود دارد که اسمی برایش نیست و ما همان هستیم

کوری

در مورد لایه‌های زیرین کتاب می‌شه ساعت‌ها بحث کرد و هم‌زمان از داستان روی سطح، مثل تماشای یه فیلم سینمایی، لذت برد

کوری

اون به جرم بیگانه بودن نسبت به عواطف انسانی و جریانات زیستی اطرافش از اولشم متهم بود. پس جمله ی معروف کتاب رو درست تفسیر کنید .

بیگانه

چندلر بینگ عزیزم ، ممنونم که با تمام احساسات خورنده و بدبختی های روزانت باعث شدی من و جویی بهترین دوستمونو پیدا کنیم . دوستت دارم استاد استرس گذاری های بیجا در کلمات . امیدوارم در ارامش بخوابی .

فرندز

به نظرم خیلی عجیبه که ما فقط می تونیم دنیای بیرون رو ببینیم،در صورتی که همه چیز بیشتر داره درون خودمون اتفاق می افته.

« زمونه داره سخت و سخت‌تر می‌شه و اگه افرادی بتونن جون سالم به در ببرند، فقط به همون دلیلی‌یه که شما گفتید : اونها به رنج کشیدن عادت دارن.»

نان و شراب

" تقریبا اجازه داد من بیوفتم " میدانم که آملیا هم ترسیده بوو؛ اما تقریبا اجازه داد من بیفتم !! این چیزی نیست که من فراموش کنم یا ببخشم :)

سنگ کاغذ قیچی