«من هیچ بنی بشری را روی این کرهی خاکی به اندازهی خودم دوست ندارم و در وجود خودم نه آن بدن حقیر و چندشناکی که فرومایگان برایش جان می دهند، بلکه افکار والای انسانی و آزادیام را دوست دارم.»
صفحه ۹۰ · یادداشت هشتم
A Dilemma
«تنگنا» اثر لئونید آندرییف، روایتی کوتاه اما پرتنش از انسانی است که در میانهی کشمکشهای درونی، تردیدهای اخلاقی و فشارهای بیرونی گرفتار میشود. این کتاب با نثر تیز و فضای سنگین خود، خواننده را به دل موقعیتی میبرد که در آن تصمیمها ساده نیستند و هر انتخاب میتواند بهای سنگینی داشته باشد. آندرییف در این اثر بیش از آنکه به حادثههای بیرونی تکیه کند، بر اضطراب، دودلی و فرسایش روانی شخصیتها تمرکز دارد. همین نگاه، «تنگنا» را به اثری نزدیک به رمان روانشناختی و فلسفی تبدیل میکند؛ کتابی دربارهی مرزهای وجدان، مسئولیت، ترس و تناقضهایی که انسان را در لحظههای حساس احاطه میکنند. اگر به ادبیات روسیه و داستانهایی علاقه دارید که بیشتر از روایتِ صرف، حالوهوا و لایههای ذهنی را برجسته میکنند، «تنگنا» انتخابی خواندنی است. این کتاب برای زمانی مناسب است که بخواهید متنی کوتاه، تلخ، اندیشمندانه و درگیرکننده بخوانید؛ متنی که بعد از تمام شدن هم در ذهن میماند.
جملههای ماندگار
«من هیچ بنی بشری را روی این کرهی خاکی به اندازهی خودم دوست ندارم و در وجود خودم نه آن بدن حقیر و چندشناکی که فرومایگان برایش جان می دهند، بلکه افکار والای انسانی و آزادیام را دوست دارم.»
صفحه ۹۰ · یادداشت هشتم
«مگر نه اینکه هرکاری که میکنیم ذیل جنایت در نظر گرفته میشود. کور باید باشی که این حقیقت را نبینی.»
««در خویشتنِ خویش تنهایم.»»
««ما همه ممکن است برحق باشیم و این هم هست که شاید حق با هیچکداممان نباشد.»»
««چنان تنها هستم که راز دلم را حتی به خودم هم نمیتوانم گفت.»»
««هر چه بیشتر به دیگران دروغ میگفتم، نزد خودم حقیقت را بیرحمانهتر بیان میکردم.»»
««آیا هر کس که جرئت به زبان آوردن حقیقت را دارد دیوانه است؟»»
«یک قطره از زهر جنون کافیست تا خمره چندین نسل از نوادگان را بیالاید.»
۱۴۰۵/۵/۲۵
تنگنا، روایتِ سقوطِ انسان در شکافِ میان “آنچه میپندارد هست” و “آنچه واقعاً هست” است؛ جایی که راه فرار از تنگنایِ هستی، تنها با عبور از ویرانههایِ خودِمان ممکن میگردد.
۱۴۰۵/۵/۲۳
چرا باید این کتابو خوند؟ به زیبایی و هنرمندانه مسئله ی اخلاق رو به ما نشون میده آندریف به نظرم حتی زیباتر از داستایفسکی در کتاب جنایت و مکافات از ذهن یک جنایتکار جهان را به ما نشون میده میدونی فرق این دوتا نویسنده اینجاست که توی جنایات و مکافات قهرمان داستان آخرش به رستگاری میرسه و گناهش رو میپذیره اما در تنگنا ، قاتل احساس پشیمونی نمیکنه و مسئولیت گناهش را نمیپذیره
۱۴۰۵/۶/۳
"به راستی من کیستم؟" اگر بخواهم هسته اصلی داستان را برای خودم توصیف کنم جواب همان سوالی است که در ابتدا مطرح کردم. کتاب را نه بخاطر استعاره ها یا توصیفات مثال زدنی و قابل تامل (نه لزوما زیبای) دکتر کرژنتسف، بلکه بخاطر دعوت کردن من به اعماق ذهن و وجودم دوست میدارم. روایت عجیب بود، در اوایل کتاب صحنه را همانند اتاق بازجویی نگاه میکردم؛ دکتر کرژنتسفی که در اتاقی تاریک با یک چراغ رو به روی من پشت یک میز چوبی نشسته و دارد مرا آماده یک سفر عمیق به اعماق ضمیر وجودی و ذهنی اش میکند. ناخوداگاه خودم را در جایگاه قاضی ای نگاه میکنم که با مرد دیوانه همراه می شود و گاه دلش به حال رنج های وصف ناشدنی مرد میسوزد و با اون همراه میشود و گاه از صلابت و سرسختی و غرور مضاعف و مفرط مرد به تنگ می آید و با هر تعریفی که دکتر از خود میکند شعله نفرتش بیشتر برانیگخته میشود. اما ناگهان به خود می آیم و میبینم که دکتر همانند همسفری جالب مرا به اعماق خودش و خودم می بَرد و دست در دست من از فراز و نشیب ها، از ثانیه و دقیقه های سپری شده، و از تاملات و تفکراتمان می گذرد. شگفتا! گویی از جایی به بعد جای من و دکتر عوض شده است، دکتر بازجو و من متهمِ جانی؛ دکتر من را سوال و جواب میکند، از اخلاقیات و عقایدم گرفته تا زندگی روزمره ام را در ترازوی منطق خود بدون آنکه حتی خودش به خودش اطمینان داشته باشد بالا و پایین می کند و می سنجد. در این اثنا دوباره خودم و دکتر را در جایگاه اولیه امان میبینم، دوباره منِ خواننده بازجو و محقق و دکتر در جایگاه دیوانه قرار دارد. حال میفهمم دکتر چه چیزی را میخواست به من بفهماند؛ بناراین از این وضع خسته میشوم و دستان دکتر را میگیرم و با خود به بیرون از این اتاق بازجوییِ کذایی میبرم. با دکتر قدم زنان از کنار سیاه چال مارهای سمی میگذریم و در راهروی این عمارتِ نامتناهی درِ تک به تک خانه هارا میزنیم تا شاید به نتیجه ای برسیم، اما چیزی جز سکوت نمیشنویم. به قلعه و اریکه ساخته شده از جمجمه هایش میرسیم و داستان های صعود و سقوطش را برایم بازگو میکند. گیج شدم! حال دست و پا گم کرده نمیدانم من دیوانه ام یا او؟ من قاضی ام یا او؟ من نیاز به اصلاح دارم یا او؟ میدانید جالب چیست؟ خودش هم نمیداند!... از روایت کتاب بگذریم و به واقعیت برگردیم. تنگنا با فراز و نشیب هایی که داشت من را با فهم و ادراک خودم دائما درگیر کرد، همانطور که در متون بالایی عرض کردم نمیدانستم که دیوانه و مجنون کیست. قطعا با کنار هم گذاشتن شواهد طبیعی و سلامت روان آدمی میتونستیم خودمون رو در جایگاه فرد سالم قرار بدیم اما نکته ای که بود این است که انگار دیوانه ماجرا خیلی از جاها واقعا دست برتر را بر ما داشت و ابعادی از تفکر و اخلاقیات و چه بسا وجوه جامعه شناسی را درک کرده بود که ما یا دید درستی به آنها نداشتیم و مجبورمان کرد به بازنگری یا اینکه کلا تا به حال به آنها توجه نکرده بودیم. از جایی به بعد تصمیم گرفتم که خودم را از جایگاه قضاوت عزل کنم و با دکتر کرژنتسف همانند دوستی همراه شوم و با او بی تعصبو بدون گارد به مکالمه بپردازم، اعماقش را درک کنم، ریشه های وجودی اش را بشناسم و در یک کلام او را درک کنم. این سوال را در وجودم به وجود آورد که آیا اصلا خودشناسی (در یک جهان بینیِ کاملا اگیزستانسیال) ممکن است و نیلِ به جایی میشود؟ اصلا ممکن است من هم یک کرژنتسف درون داشته باشم که این چنین در ظاهر مطمئن و مصمم در تصمیمات خود اما در باطن یک آشفته ذهنی بیش نباشد؟ در کل خواندن این کتاب رو از آندره یف عزیز که اولین تجربه من از خواندن آثار ایشان بود شیرین و مثبت تلقی میکنم و مشتاقانه و با آغوش باز به سراغ سایر آثار ایشان هم خواهم رفت (هرچند همچنان از مخافت های عقیدتی و ذهنیتی خودم با ایشان نمیتونم چشم پوشی کنم( در نهایت بگویم که فکر میکنم همه ما یک «تنگنا» در وجودمان داریم که بالاخره باید روزی از آن گذر کنیم... در انتقادی به تصویر جلد کتاب هم بگویم که انتخاب کردن تصویری از یک فرد خونسرد به جای یک فرد روان پریش میتوانست بهتر باشد.
۱۴۰۵/۵/۲۵
رمانی فلسفی روان شناسی از ادبیات روسیه . قتلی رخ داده . آیا قهرمان داستان ما مسبب آن بوده یا تصور می کند که قاتل است ؟ وجدان در کجای مناسبات اجتماعی ما قرار دارد ؟ « دیدم که تا ابد گیر افتادهام در تنگنای ذهن خویش و زندانیام در پیالهی سر. نفرتی به همهکس در من جوشیدن گرفت. در خشمی که داشت فوران میکرد، مشتی روی میز کوبیدم و حرفی زشت بر زبان آوردم و با لذت ترس را در صورتهای رنگپریدهشان به تماشا نشستم »
۱۴۰۵/۵/۲۴
من آندرهیف را پیشتر با خندهٔ سرخ شناخته بودم و تنگنا دومین مواجههام با او بود؛ و چه تجربه عجیبی. روایت ذهن بیماری که حتی بیماری خودش را باور ندارد و گمان میکند با زیرکی در حال تمارض است تا از مجازات بگریزد. چیزی که بیش از همه برایم جذاب بود، هنرمندی آندرهیف در به تصویر کشیدن کشمکشهای روانی و پیچیدگیهای ذهن انسان بود؛ اینکه چطور قدمبهقدم ما را وارد ذهن آشفته قاتل میکند، بدون آنکه مرز میان عقل و جنون، واقعیت و توهم را برایمان روشن نگه دارد. آنقدر با ذهن او همراه میشویم که خودمان هم مدام در تشخیص حقیقت دچار تردید میشویم. شاید هولناکترین بخش داستان همین باشد: آدمی که دیگر نمیتواند به ذهن خودش اعتماد کند، اما هنوز تصور میکند کاملا بر آن مسلط است.
۱۴۰۵/۵/۱۱
این کتاب هم بیشتر از آنکه بیرون را روایت کند، داستان ساخته شده در یک ذهن را نشان میدهد؛ ذهنی که مدام درگیر خودش است، نقش بازی میکند، با دیگران تعامل میکند و کمکم واقعیت خودش را درک نمیکند…. شخصیت اصلی مدام بین واقعیت و خیال، حقیقت و دروغ، عقل و جنون سرگردان است و چیزی که داستان را برای من جذاب کرد، همین بود؛ اینکه خودِ او هم دیگر نمیتواند تشخیص بدهد آیا هنوز میتواند به ذهنش اعتماد کند یا نه. این داستان کوتاه بیشتر از آنکه دربارهی اتفاقات بیرونی باشد، دربارهی تجربهی از دست دادن اطمینان به خود است.
۱۴۰۵/۴/۱۰
در کنار یادداشت های شیطان، مورد علاقه ترین منه از آندری یف. یه کتاب کوتاه از به قهقرا رفتن یک انسان