خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

پس درست نیست از چیزی که ممکن است برایم فایده داشته باشد صرف‌نظر کنم. حتی اگر امید کسب فایده از سویی بسیار ناچیز باشد، باز حق ندارم آن را نادیده بگیرم.

محاکمه

سختیِ زندگی امانش را بریده بود، ولی جز تحمل کاری نمی‌کرد. راضی به قضاوقدر نبود، ولی باهاش هم نمی‌جنگید. گیرِ زندگی افتاده بود و زندگی هم حالش را جا آورده بود.

-من لیلی را دوست دارم. +از کی تا حالا؟ -از سیزده مرداد پارسال. +بارک‌اللّه چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم می‌دانی! +از ساعت سه و ربع کم:))

-آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟ +واللّه، بابام‌جان..دروغ چرا؟..اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی..آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ...وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند..همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ...خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند.

«اگر شما ناچارید حیوان‌های فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگ‌ترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمی‌آورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسان‌ها و شاید تمام مخلوقات را پایین‌تر از یکدیگر قرار می‌دهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین می‌شد؟ اگر می‌توانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی می‌شد آن را می‌پذیرفتند؟باکسر برای من غم‌انگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمی‌کرد. برعکس، از همه بیشتر کار می‌کرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آن‌طور که می‌خواست تعریف می‌کرد. گذشته را تغییر می‌داد، واقعیت را عوض می‌کرد و دروغ را جای حقیقت می‌نشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل می‌کرد.

«اگر شما ناچارید حیوان‌های فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگ‌ترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمی‌آورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسان‌ها و شاید تمام مخلوقات را پایین‌تر از یکدیگر قرار می‌دهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین می‌شد؟ اگر می‌توانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی می‌شد آن را می‌پذیرفتند؟باکسر برای من غم‌انگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمی‌کرد. برعکس، از همه بیشتر کار می‌کرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آن‌طور که می‌خواست تعریف می‌کرد. گذشته را تغییر می‌داد، واقعیت را عوض می‌کرد و دروغ را جای حقیقت می‌نشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل می‌کرد.

«مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینه‌ای بود که بعضی از واقعیت‌های تلخ زندگی را نشان می‌داد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آن‌قدر که فکر می‌کنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقت‌ها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما می‌برند. این موضوع را می‌شود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدم‌هایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کم‌کم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری می‌کرد این بود که بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین ضربه‌ها را خودمان به خودمان می‌زنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخاب‌ها، سخت‌گیری‌ها و مسیرهایی که برای زندگی‌مان انتخاب می‌کنیم، زمینه رنج‌های بعدی را فراهم می‌کنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر می‌کردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی می‌دید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که می‌خواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سخت‌ترین روزها

مگر نه اینکه هرکاری که می‌کنیم ذیل جنایت در نظر گرفته می‌شود. کور باید باشی که این حقیقت را نبینی.

تنگنا

آنتوان گفت: ایران خزانهٔ بزرگ جهان است. زر و گوهر موجود در ایران به‌تنهایی بیش از زر و گوهر همهٔ دنیا است و من هرچه زر و گوهر به دست بیاورم، از ایران خارج خواهم کرد و برای اینکه انتقام شکست کراسوس را بگیرم، صدها هزار تن از ایرانیان را اسیر خواهم کرد و قسمتی از آنها را برای بردگی به روم خواهم فرستاد و یک قسمت را هم به تو خواهم داد تا برده کنی و در مصر به کار بگماری.

کنیز ملکه مصر

تفاوت بین قصد داشتن و آرزو داشتن این است که وقتی انسان قصد دارد، هر کار که بخواهد می‌کند، ولی وقتی آرزو داشت، باید منتظر باشد تا دیگری آن کار را بکند.

کنیز ملکه مصر

مثل بیماری که پوشیده در لباس‌هایش، حالش خوب به نظر می‌رسد، ولی بلوزش را که بالا می‌زند، می‌بینید زخم‌هایش بخیه‌نخورده باقی مانده‌اند.

چرخش کلید

بار که اتاقم را مرتب می‌کردم و هر بار که مرتب نمی‌کردم، هدف همه‌شان یک چیز بود. اینکه مادرم را وادار کنم به من توجه کند. این که دلواپسم باشد. چهارده سال تمام سخت تلاش کرده بودم که دختر بی‌نظیری باشم، اما هرگز برایش کافی نبود. فرقی نمی‌کرد دستخطم چقدر قشنگ بود، فرقی نمی‌کرد نمرۀ املایم چقدر بالا می‌شد، یا تمرین هنرم را چقدر خوب انجام می‌دادم، هرگز، کافی نبود. ممکن بود تمامِ بعدازظهری را به رنگ کردن نقاشی‌ای برای او بگذرانم و او فقط متوجه تنها نقطه‌ای می‌شد که من عطسه کرده بودم و رنگ از خط بیرون زده بود.

چرخش کلید

به هنگام بمیر .. تا زنده‌ای، زندگی کن ، اگر زندگی‌ات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت. وقتی کسی بهنگام زندگی نمی‌کند، نمی‌تواند بهنگام بمیرد.

پدر مات و متحیر خشکش زده بود، اصلاً درک نمی‌کرد چرا بدنش که در طول روز این‌همه فهمیده و مؤدب است باید شب‌ها صداهای ناخوشایند و ترسناکی از خودش دربیاورد. پدر به این نتیجه رسید که نمی‌شود به بدنی اعتماد کرد که شب‌ها به او خیانت می‌کند. او با صبروحوصله منتظر ماند تا بدن بی‌وفایش سر عقل بیاید و دست از این مخفی‌کاری‌ها بردارد و آن‌قدر منتظر آن لحظه ماند که دیگر بدنش خسته شد و پدر را بُرد بیرون، هر چند ذهن پدر به‌شدت مخالف چنین کاری بود.