خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

متاسفانه پاداش رک گویی غالبا تکبر و یا سوء تفاهم نسبت به منظور گوینده است.

جین ایر

بگذارید مساله ای را روشن کنم ؛ من نمی خواهم با شما همچون زیر دستانم رفتار کنم. منظورم این است که من فقط از این جهت خود را نسبت به شما برتر می دانم که بیست سال از شما بزرگ تر هستم و تجربه بیشتری دارم…

جین ایر

بیهوده است که دلباختگی را پیوند میان اذهان و افکار بدانیم. ماجرا به آتش افتادن هم زمان دو روحی است که هر کدام مستقلا درگیر بالیدن‌اند و غلیان عواطف نتیجه‌ی انفجاری است که بی‌صدا درونمان اتفاق می‌افتد و دل‌باخته ، حول و حوش این اتفاق، بهت‌زده و پریشان‌حواس، می‌جنبد تا تجربه خود را بیآزماید. اویی که دوستش داریم صرفا کسی است که هم‌زمان و خودشیفته‌وار در تجربه‌مان شریک است و میل نزدیک بودن به این موجود عزیز هم از ابتدا به قصد تصاحب او نیست، به قصد مقایسه دو برداشت از یک اتفاق واحد است، مثل مقایسه تصویر سوژه‌ای واحد در آینه‌های مختلف. همه این‌ها مقدم است بر اولین نگاه، بوسه یا لمس، مقدم است بر جاه طلبی، غرور یا حسادت و مقدم است بر اولین ابراز علاقه‌هایی که نقطه عطف رابطه‌اند، چون از این‌جاست که عشق به عادت، به مالکیت، تنزل میابد و به تنهایی بر‌می‌گردد.

اسکندریه را در این چهار کتاب فقط به‌ عنوان یک شهر نمی‌توان دید؛ کم‌کم حس کردم خود شهر یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. شهری گرم، شلوغ، چندفرهنگی و پر از آدم‌هایی که هرکدام با گذشته، میل و راز خودشان وارد زندگی دیگری می‌شوند. دارل کاری می‌کند که خیابان‌ها، دریا، گرما و فضای شهر فقط پس‌زمینه نباشند؛ انگار آدم‌ها تا حدی محصول همین محیط‌اند و هرچه بیشتر در اسکندریه می‌مانند، بیشتر در پیچیدگی آن حل می‌شوند. بعد، مسئله‌ی عشق خودش را نشان می‌دهد؛ اما نه آن عشقی که بتوان برایش یک تعریف روشن پیدا کرد. در «جاستین» فکر می‌کنیم آدم‌ها را شناخته‌ایم، به رابطه‌ها معنا می‌دهیم و حتی برای رفتارشان دلیل پیدا می‌کنیم. بعد «بالتازار» می‌آید و تقریبا همان واقعیت را از زاویه‌ای دیگر می‌شکند. آدمی که تصور می‌کردیم می‌شناسیم، ناگهان انگیزه‌ای دیگر دارد و رابطه‌ای که برایمان واضح بود، شکل دیگری پیدا می‌کند. این تغییر دیدگاه، کم‌کم به خودمان شک می‌کنیم که نکند ما همیشه دیگران را نه آن‌طور که هستند، بلکه آن‌طور که می‌توانیم بفهمیم، دوست داریم. در «مانت‌اُلیو» لایه‌ی دیگری وارد می‌شود: سیاست. همان آدم‌ها و همان روابط، این بار در بستری قرار می‌گیرند که پای دیپلماسی، منافع سیاسی و مناسبات قدرت وسط است. ناگهان می‌بینیم آنچه در ابتدا یک داستان شخصی و عاشقانه به نظر می‌رسید، با جهانی بزرگ‌تر ارتباط داشته است. همین تغییر زاویه برایم جذاب بود؛ اینکه زندگی خصوصی انسان‌ها هیچ‌وقت کاملاً خصوصی نمی‌ماند و گاهی سیاست بدون اینکه اجازه بگیریم وارد روابط، انتخاب‌ها و حتی احساساتمان می‌شود. اما «کلیا» برای من نقطه‌ای بود که چهارگانه از شناخت دیگران به شناخت خود می‌رسد. زمان گذشته و آدم‌ها دیگر همان آدم‌های قبلی نیستند. چیزی که زمانی عشق به نظر می‌رسید، شکل دیگری پیدا کرده و بعضی زخم‌ها دیگر مثل گذشته درد نمی‌کنند. اینجا فهمیدم شاید دارل نمی‌خواهد فقط بگوید «حقیقت نسبی است»؛ می‌خواهد نشان دهد خودِ ما هم با گذشت زمان تغییر می‌کنیم و بنابراین حقیقتی که درباره‌ی گذشته‌مان می‌گوییم، از آدمی به آدم دیگر و از زمانی به زمان دیگر تغییر خواهد کرد. و این شاید شخصی‌ترین چیزی بود که از خواندن چهارگانه گرفتم: آدم‌ها را نمی‌شود یک‌بار برای همیشه شناخت. ممکن است سال‌ها کسی را دوست داشته باشی، از او متنفر شوی، درباره‌اش قضاوت کنی و بعد با یک تکه‌ی تازه از گذشته‌اش بفهمی که تمام این مدت فقط بخشی از او را دیده‌ای. دارل این ناتوانی در شناخت کامل دیگری را نه یک نقص، بلکه بخشی از ماهیت رابطه‌ی انسانی می‌داند. حقیقت در این کتاب یک شیء پنهان نیست که بالاخره پیدایش کنیم؛ چیزی است که هر بار از زاویه‌ای تازه شکل می‌گیرد. شاید به همین دلیل، بعد از چهار جلد دیگر نمی‌توانستم خودم را صرفا خواننده‌ی داستان بدانم. من هم بخشی از این بازی زاویه‌ها شده بودم. هر بار که فکر می‌کردم فهمیده‌ام چه اتفاقی افتاده، کتاب مجبورم می‌کرد برداشت قبلی‌ام را پس بگیرم. و این برای من جذاب‌ترین تجربه‌ی چهارگانه بود: اینکه کتاب نه‌تنها شخصیت‌هایش، بلکه قضاوت‌های خواننده را هم وارد داستان می‌کند.

من زمانی که هم سن شما بودم یک آدم خوش قلب و ساده لوح بودم ؛ دلم برای آدم های بی پناه ، گرسنه و بیچاره میسوخت . اما سرنوشت یک روز من را به زمین زد و حتی به این هم اکتفا نکرد ؛ پس از آن ، مرا زیر مشت و لگد گرفت و اکنون من خوشحالم از این که آدم سنگدل و خشنی شده ام . با وجود این هنوز هم در وجود به ظاهر نفوذناپذیرم یکی دو روزنه پیدا می شود و در میان این توده ی سفت و سخت هنوز هم یک نقطه حساس وجود دارد.

جین ایر

احترام زیادی برای زیبایی ، وقار و رفتار مودبانه قائل بودم اما اگر این خصایص در هیبت یک مرد تجسم می یافت ، می فهمیدم که آن مرد به هیچ چیز در وجود من علاقه ای ندارد و نخواهد داشت. خیلی خوب می دانستم که باید از این آدم ها روی برگردانم ؛ همانطور که انسان از آتش ، نور و یا هر چیز براق دیگری که چشم را می آزارد ، روی بر می گرداند.

جین ایر

از هر چيز بگذریم، تاريخ جهان از سرنوشت تمام افراد بشر تشكيل شده. اينطور نيست؟ نه تنها مردانى كه حكم اعدام امضاء مى نمايند و يا آنکه توپ هاى سنگین براى شكست ملتها به كار مى برند تاريخ جهان را بنا مى كنند، بلكه گمان مى كنم اشخاص ديگر و آنهايى كه سر خود را باخته و يا تيرباران شده اند بنيان تاريخ جهان را ريخته اند. وهر مرد و زنى كه زنده است اميد دارد، عشق مى ورزد و مى ميرد تاريخ جهان رابه وجود مى‌آورد.

دزیره 1

هیچکس نمیداند در کنار شورشیان سیاسی ، چند نفر دیگر از مردم در برابر تقدیرشان شورش کرده اند!

جین ایر

کتاب خوبی بود. کتاب در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه است. فضای قبل از انقلاب را به خوبی بازتاب کرده بود همچنین نحله ها و جوانه هایی که نشان از یک انقلاب دارند را به خوبی در داستان گنجانده بود. کتاب را به هرکه در زمینه علوم انسانی، علوم اجتماعی، رمان و ادبیات و کتابخوانی عادی علاقه مند است توصیه میکنم. همچنین گرمی خانواده و محبت در کتاب فراوان احساس میشود میتوان برای شناخت کمونیسم در قالب داستان از این کتاب بهره جست چرا که لیبرالیسم را در قالب زندگی سرد و پوچ نشان داده و بلعکس آرمان های کمونیسم را به رخ کشیده است

مادر
HH.j@jubinجمله

یک قطره از زهر جنون کافیست تا خمره چندین نسل از نوادگان را بیالاید.

تنگنا
HH.j@jubinجمله

پدر و مادر بودن باعث می‌شود احساس کنی پتویی هستی که کوچک‌تر از آنی است که باید باشد؛ مهم نیست چقدر سعی کنی همه را بپوشانی، همیشه کسی هست که سردش است.

شهر خرس

انسان گاهی بر سزاوارِ خود خروش می کند زیرا تابِ تقدیر را نمی آورد.

ابله

هیچ‌کس بی‌گناه نیست، اما جهان حتی به گناهانمان هم اهمیت نمی‌دهد. خورشید می‌تابد، مرگ می‌رسد، و ما در میانه‌ی این دو، فقط تماشاگرِ بی‌احساسِ خودمانیم.

بیگانه

به گمانم امر ناممکن از طریق زندگی کردن به وقوع می‌پیوندد. آیا زندگی من به شکل معجزه آسایی از درد،یأس،اندوه،دلشکستگی،رنج،تنهایی و افسردگی آزاد می‌شود؟ نه. اما آیا دلم می‌خواهد زندگی کنم؟ بله

شاید یکی از مهم‌ترین حرف‌های کتاب همین باشد: زندگی نه سیاهی مطلق است و نه سفیدی مطلق. ممکن است شادی در کنار غم وجود داشته باشد، امید در کنار ناامیدی، و حتی کسی که به دیگران میل به زندگی می‌دهد، خودش روزی نتواند ادامه بدهد. برای من، «مغازه خودکشی» در نهایت کتابی درباره‌ی خودکشی نیست؛ کتابی درباره‌ی پیچیدگی زندگی است. درباره‌ی اینکه هیچ احساسی، هیچ آدمی و هیچ اتفاقی را نمی‌توان در یک بُعد خلاصه کرد. شاید آلن نیامده بود که برای همیشه تاریکی را از بین ببرد؛ آمده بود تا نشان بدهد غیر از تاریکی، امکان دیگری هم وجود دارد. زندگی خاکستری است؛ مجموعه‌ای از شادی و اندوه، امید و ناامیدی، آمدن و رفتن. هیچ‌کدام دیگری را به‌طور کامل حذف نمی‌کند. به همین دلیل است که با وجود پایان تلخ کتاب، من نمی‌توانم آن را یک پایان شکست‌خورده ببینم. آلن شکست نخورد؛ چون زندگی هیچ‌گاه یک مسیر یک‌بعدی نیست.

ولی نگران نباشید ، حالا دیگر دیر شده است .خوشبختانه همیشه دیر خواهر بود .

سقوط

خاما نباید نوشته می شد. یک بار یکی خیلی سال قبل او را زندگی کرد و در شبی ، این راز مگو را گفت و دیگر به سخن در نیامد.لال شد.

خاما

گناه این شرافتمند نبودن به گردن من نیست ، بلکه به گردن زمانه است ... اگر دویست سال بعد به دنیا می آمدم ، آدم دیگری می شدم.

اتاق شماره 6