خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

این کتاب رو میتونید هزاران بار بخونید ونه تنها خسته نمیشید بلکه هنوز هم آموزنده هست 😍😍

خوابی که دیدم بهم نشون داد که یه چیز آشنا چطور واسه آدم غریبه میشه، چطور یه چیز عادی می‌تونه ترسناک باشه...

مرگ من
تصویر پروفایل HoseinHosein@hosenجمله

پدر با صدایی آرام گفت : هدیه به خاطر لذت بردن کسی‌یه که اون رو میده ، نه به خاطر شایستگی و لیاقت کسی که اون رو میگیره

سایه باد
تصویر پروفایل HoseinHosein@hosenجمله

حماقت بی‌انتهای بشر همواره ما را وا می دارد به کسی یا چیزی وابسته شویم که بیشتر از هر چیز یا هر کس دیگر به ما آسیب میرساند

سایه باد

Even were the time to come when there would be neither poor nor rich, yet there will always be wise and stupid, sly and simple, for so there have ever been and ever will be. The strong man sets his foot on the neck of the weakling; the cunning man runs off with the simpleton’s purse and sets the dunce to work for him. Man is a crooked dealer and even his virtue is imperfect. Only he who lies down never to rise again is wholly good.

اساس کامل هستی ما گذرا بودن حال است. پس این در سرشت ما است که مدام تلاش کنیم و هیچ امکانی برای دستیابی به "بقیه"ای که همواره برای آن می کوشیم نداشته باشیم. ما همانند کسی هستیم که در سراشیبی می دود و کنترل پاهای خود را ندارد فقط باید بدود و اگر بایستد، بی تردید سقوط خواهد کرد.

حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

بوف کور

در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.

بوف کور

می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.

بوف کور

اگر کسی چهرهٔ ما را در سفر از آشویتس به اردوگاه باواریا دیده بود که نگاه‌مان با چه حرص و ولعی کوه‌های سالزبورگ و قله‌هایش را که در آفتاب می‌درخشید از پشت پنجره‌های کوچک و میله‌دار می‌بلعید، هرگز باور نمی‌کرد آن چهره‌ها از آنِ مردانی است که همگی امید به زندگی و آزادی را از دست داده‌اند.

بخشی از من به نوعی شب زنده داری نومیدانه ادامه می‌دهد و همزمان بخشی دیگر در تقلا است تا ناچیزترین امورم را به شیوه‌ای نظم بخشد. این را به مثابه یک بیماری تجربه می‌کنم. نگویید سوگواری. سوگوار نیستم، رنج می‌کشم.

تصویر پروفایل KimiaKimia@kimia1جمله

قبلا همه ی دغدغه ام این بود که در دیده ی دیگران چطور به نظر میرسم . حالا نگاهم فقط و فقط به خودم است . خب این هم همان قدر اهمیت دارد ، نه ؟

در زندگی دردهایی وجود دارد که اگر در مقابلش مقاومت کنیم تبدیل به رنجهایی سنگین و چندساله میشوند. تنها راهی که می تواند از تبدیل شدن دردها به سنگهایی سنگین و آسیب زننده جلوگیری کند پذیرش آنها است. اینکه اجازه دهیم آنها عبور کنند و گیر نکنند به جهان درونی مان برای این کار ما احتیاج به «سکوت» داریم؛ سکوتی طولانی همراه با آگاهی.در دنیایی زندگی میکنیم که همیشه دردهایی از زندگی از آدمها و روابط به ما وارد میشود.ناکامی بخشی از زندگی است. با حقایق زندگی مقابله نکنیم بیاییم اول آنها را ببینیم و بپذیریم و سپس به سراغ تمرین سکوت برویم.

«من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.»

نازنین

ورای تمامی صحبت‌هایی که می‌شود در باب این کتاب . به نظرم مهمترین نکته اش این است که آینده نگر باشید نه به بازه حال فکر کنید

عادت های اتمی

مرگ چه می‌کند با روح ما و چه ماهیتی به آن می‌بخشد؟ چه از آن می‌گیرد و چه به آن می‌دهد؟ کجای هستی می‌گذاردش ؟ آیا ممکن است گاهی برای نگاه کردن به زمین و گریستن ، چشم‌هایی از جنس تن به روح بدهد ؟